نگاهی به نگاهِ زلمی کاوه

- کاوه شفق آهنگ

نوشته ی زیبا و بحث بر انگیز دوست گرامی ام زلمی کاوه تحت عنوان “تنانه های عصیان و اعتراض، نگاهی به سروده های باران سجادی” را در سایت وزین “هشت صبح” خواندم و بی سبب نخواهد بود به چند نکته یی اشاره کنم تا زحمات زلمی کاوه ی عزیز به هدر نرفته باشد و شاید زمینه ی صحبتی نیز مهیا گردد. مقدمه چینی نمی کنم تا سر خواننده ی گرامی به درد نیاید، لذا داخل موضوع گردیده و به چند نکته مختصراً اشاره می نمایم:

 اول: زلمی کاوه ی عزیز در نوشته ی آموزنده اش می نویسد: “قاعده‌ شکنی‌ها‌ی وزنی باعث شده است تا ساختار درونی کلام بر ساختار بیرونی تسلط یابد و ذهن خواننده را متوجه ظرافت معنایی شعر کند.”

من نیز تعداد زیادی از اشعار باران گرامی را خوانده ام ولی در هیچ جایی به شکل آشکار متوجه نشده ام که شاعر تسلطش را بر وزن شعر نمایان کرده باشد، لذا نتیجه می گیرم که باران گرامی مانند تعدادی از جوانان شاعر، با وزن شعر فارسی آشنایی ندارد و برداشتها و احساساتش را از آغاز کار تا الحال به گونه ی شعر سپید می نویسد. سوال اینجاست، وقتی شاعری تسلط بر وزن نداشته باشد، چگونه می تواند قاعده شکنی وزنی کند؟ نکته ی دیگر این که، گیریم باران گرامی تسلط بر وزن داشته باشد، کاوه ی عزیز اما با آوردن مثالی روشن نکرده است که از اوزان کلاسیک تا اوزان نیمایی و بعد هم سپید، شاعر ما چه قاعده هایی را شکسته است و فضای جدیدی ایجاد کرده است؟ اینجا از جانب زلمی کاوه ی گرامی ادعایی صورت گرفته است ولی در ادامه ی متن این ادعا با مثال یا مثالها روشن نشده است و به کرسی ننشسته است. در این صورت می تواند کس دیگری بیاید و خلاف آن را ادعا کند. حالا تکلیف خواننده در این میان چه خواهد شد؟

دوم: زلمی کاوه ی عزیز می نویسد: ” باران با شکستن فرم‌ها،‌ مجموعه‌ای از لحظه‌ها را جاویدانه کرده است”

نخست این که من منحیث خواننده، معنی و رابطه ی شکستن فرم را با جاودانه کردن لحظه ها ندانستم. آیا هر جا فرمی را بشکنیم، لحظه ها جاودانه می شوند؟ دو دیگر این که، این کدام فرم ها اند که شکسته شده اند؟ یعنی کدام فرم های قراردادی را شاعر ما شکسته است؟ آنچنان که نیما فرم ها را شکست یا شاملو فرم حاکم را شکست. باز هم یک ادعای دیگر که تضمینی ندارد.

سوم: دوست گرامی ام چنین می نویسد: ” بی‌پروایی در رعایت نظم شعری خود نوعی اعتراض بر سبک مسلط بر زندگی ادبی به حساب می‌آید. . . . دقیقا شعر باران یک مجموعه‌ی منظم است که بی‌نظمی ‌مطلق در آن حاکم است و با آن‌که از خودش حرکت می‌کند، باران همیشه از «من» بهره می‌گیرد که در نظر اول نوعی نرسیسیم جلوه می‌نماید؛ و لی این «من» نمی‌تواند بدون دیگری تحقق یابد و این «من» در همه ذوب می‌شود.”

در اینجا دو موضوع مطرح شده است؛ یکی بی نظمی در شعر باران گرامی و دو دیگر حضور چشمگیر “من”.

تا جایی که من اشعار بانو باران را خوانده ام، بی نظمی را در شعرش عمدی نمی بینم. بی نظمی که در اشعار باران گرامی وجود دارد، به برداشت من، یک نوع بی نظمی است از پر حرفی، از آسمان و ریسمان در یک شعر گفتن، هی از راز های شخصی گفتن که تنها در حد راز شخصی می مانند و به خواننده نمی رسند الی اینکه چیز هایی را به آن بچسپانیم. مثلاً به این تکه توجه بفرمایید:

“موهایم درد می‌کنند
و من روزی شاید همه‌ی تفکراتم را از ته بتراشم
شاید این پیکره‌های من روزی با تو هم‌بستر شود
و من پشت همه‌ی درهای بهشت به یک آهنگ زمستانی با طعم روسی فکر می‌کنم
و به سیب‌های سرخی که تو برایم تحفه بیاوری
و همه‌ی مزه‌ها که شوکران شده‌اند”

در این شکی نیست که تکه های زیبای شاعرانه در هر شعر بانو باران وجود دارند، مثلاً “و همه ی مزه ها که شوکران شده اند”، واقعاً کشف زیبایی است اما شعر در کلیت تنها برای بانو باران و دوست روسی اش مفهوم است و منِ خواننده را گیج می کند. یا به این شعر توجه بفرمایید:

“. . . سوره‌های بکارت تنانه‌های مه‌‌مچ‌مچ خواهش تن‌اند
گاهی سلام می‌دهی با لبخند
با خیابان حرف می‌زنی
با پوست‌های اماسیده سیبی دندان‌گزیده روی میز
گاهی دوستی
گاهی عاشق فلسفه
گاهی متنی را غسل تعمید می‌دهی
گاهی واژه‌ای را با لبانت واکسین می‌کنی تا مبادا شاعری ان را بدزد
زمانی ماهی و درد
درد بی‌درمان زیستن تو را به پرتگاه تقدس مرگ می‌رساند
اما تو فرشته‌ای با بال‌های ادمی
زبان پرطراوت شهوت و هوس
و پرنده‌ی غریبِ وسواس و هراسان از بودن
معشوقه‌ی کامو
هم‌خوابه‌ی برگ‌های عریان
هم‌بازی تن، اب و افتاب
تو هر شب شعر را با لعاب تنانگی‌هایت می‌شویی
و در رگ‌های شعر زنانگی‌ات را به عاریت می‌نویسی
و از رازامیزترین لبه‌های نر و خیس ارشیدی
ساختمان شعر ارایش می‌دهی!
شعری که ایه‌های زمینی تن و زنند.”

این است مثلاً یکی از نمونه های از آسمان و ریسمان گفتن و پر حرفی کردن. شعر مانند ماهی از دست ذهنم بیرون می شود و راه احساسم را که اصلاً نمی یابد. می دانم که اینگونه برداشت، برداشت شخصی من است و ادعایی هم به درست بودنش ندارم اما تنها برای این که تنانگی در شعر مطرح شده است، دلیلی برای شعر بودن نیست. باز هم تکرار می کنم: به نظر من.

نکته ی دوم، استفاده ی چشمگیر از ضمیر “من” در سراسر اشعار بانو باران است. قسمی که قبلاً یاد آور شدم، شعر باران اکثر در فضای خیلی شخصی محدود و محصور مانده است. “من” در شعر بانو باران تعمیم نیافته است. این “من” در اشعار باران همان یک من خود محور است که اکثر در یک بُعد نیاز انسان حضور چشمگیر دارد. اینجا سوال مطرح می گردد که آیا واقعاً هم و غم “زن” جامعه ی ما همین یکی است؟ آیا واقعاً بانو باران درد های زن جامعه اش را فریاد می کند؟ مگر نمی تواند این باشد که فرسنگها دور از جغرافیای حوادث، بیشتر نیاز “منِ” شخصی شاعر مطرح شده است تا نیاز “زن” در جامعه ی شاعر، زیرا تجارب شخصی، موقعیت زنده گی از نگاه امنیت، آزادی، مسؤلیت و درگیری های روزمره ی شاعر در قیاس با زنِ سرکوب شده ی جامعه اش کاملاً متفاوت است؟! چون دوست گرامی ام زلمی کاوه بانو باران را با فروغ فرخزاد مقایسه کرده است، می خواهم به این نکته اشاره کنم که فروغ اگر از درد زن جامعه اش می گفت، با همان زن یکجا نفس می کشید و اگر از حق و آزادی زن می گفت، در جغرافیای حوادث، همانند شعرش زنده گی می کرد، چادر به سر نمی کرد و در مقابل همانهایی به مقاومت بر می خاست که با انگشت نشانش می دادند و فاحشه اش می خواندند. یعنی هنگام شعر گفتن در خلوتش و در بیرون از خانه و خلوتش در میان جمع همان فروغ عصیان گر بود.

بدون شک بانو باران یکی از استعداد هایی خوب در عرصه ی شعر است. در بسیاری از ا شعار باران به تصاویر و کشفهایی زیبایی بر می خوریم. مشت نمونه ی خروار، مثلاً این:

من باقیمانده‌ی سلول‌های مغزم را به دوش می‌کشم
تا اولین کتابم را نشر کنم
و زن‌های کوچه‌ی قدیمی‌مان
‌لباس نو خواهند پوشید.

اشعار بانو باران از اینگونه جوشش های شعری زیاد دارد که البته به نظر من اینگونه لحظات بکر شاعرانه در ازدحام حرافی های زاید و آسمان و ریسمان بافتن کم رنگ می شوند که حیف است. موضوع دیگر، فضای یکنواخت و مونوتون در اکثر اشعار بانو باران است که باید در موردش توجه کند.

به باور من، بانو باران با اندکی توجه، تعمق و جستجو، به افقهای وسیع شعر دست خواهد یافت.

با شعری از بانو جمانه حداد، شاعر و ژورنالیست لبنانی که در آتشسرای پُر تعصب لبنان زنده گی می کند و شعر می سراید، درد سر را کم می کنم. با حرمت

تومعاشقه نمی دانی
اندام مرا پادشاهان بزرگ دنیا لمس کرده اند
موهایم درون تمام شعرهای تاریخ جاری ست
لبهایم آنقدر خون ریخته است تاکنون که بارها پیامبران منعش کرده اند
وخدا درهرپیامش آن را گناه کبیره دانسته است
آویزان شدن را درچوبه دار آموخته ای
چه می دانی چطور می شود برگردنم آویزان شوی
سینه هایم بزرگترین شیاطین را فرشته کرده است
ماه را کشیده روی زمین
قیصر را خواب ربوده است ….
تو معاشقه نمی دانی
دستی بزن به این موهایم
ببین کفر مطلق است
بنوش کمی از لبانم
جهنمی ست از حرارت ودرد
تو معاشقه نمی دانی

اشتراک گذاري با دوستان :