بامیانِ زخم‌خورده

اسحق‌علی احساس

در هژدهم حوت ۱۳۷۹، صلصال و شهمامه را کشتند. دستور از ملا عمر بود و اقدام از جنگ‌جویان طالبان. صدای انفجار و شعار تخریب، بلند بود، خیلی بلند. بامیانیان از دوردست‌ها فروریختن صلصال و شهمامه را با حسرت نگاه می‌کردند و از غمی به آن بزرگی، اشک می‌ریختند. فاجعه بزرگی بود؛ به بزرگی تاریخ باعظمت بام دنیا. دو بزرگ‌ترین شاهکار ساخته‌ی دست بشر، با دستان دشمنان تاریخ و فرهنگ، نابود شد. بامیان غمگین بود و بامیانیان غمگین‌تر. اندوهی به آن بزرگی را شاید تاریخ کم‌تر در خود دیده باشد.

خلوت و سکوت آن عرصه‌ی زیبا و صمیمی، مهربانی آن شهر رویایی، شکوه شهمامه و صلصال، عشق و احترام مردم آن دیار به بودا، همه و همه در چشم‌به‌هم زدنی به توپ و تانک بسته شد و به زمین افتاد. بامیان زخمی شد، بامیان درد کشید؛ چه زخمِ عمیقی، چه درد ناسوری.

با آمدن بهار و تابستان ۱۳۸۰، کوه‌های بامیان و مراتع نیمه‌هموار آن ولایت سبز شد. سرمای سوزنده‌ی زمستان جایش را به گرمای جان‌بخش بهار و تابستان داد. مردم آهسته‌آهسته به دِه و شهر برگشتند و دژخیمان زمان پس از تخریب و غارت، از بامیان رانده شدند. پس از آن، هرچند صلصال و شهمامه هرگز نتوانستد روی پا بایستند و قامت راست کنند؛ اما بامیانیان بر سر زنده‌گی و خانه‌های شان برگشتند، بر شهر و حوالی آن چادر مهربانی زدند و به پذیرایی آینده‌ی آرام، آغوش گشودند.

سقوط امارت و برپایی جمهوریت، مسیر تاریخ را برای افغانستان تغییر داد. در سراسر افغانستان امید به زنده‌گی شکل گرفت و بامیان پیشگام و پیشرو این کاروان بود. در ایام عید و رخصتی‌ها، مردم از گوشه‌وکنار کشور به بامیان سفر کردند؛ آغوش گشوده‌ی بامیانیان و فضای آرام و صمیمی آن، از بامیان خانه‌ای ساخت تا هرکسی در بستر آن احساس امنیت و آرامش داشته باشد. این آرامش و انسان‌دوستی را آنانی که در جریان این نوزده سال به بامیان سفر کرده و مدتی از زنده‌گی‌شان را آن‌جا گذرانده‌، به خوبی احساس کرده‌اند.

زنده‌گی در بامیان، سرشار از ساده‌گی و هم‌دلی است. در بامیان ترس وجود ندارد، آن‌چه در بامیان بیش‌تر از هر چیزی یافت می‌شود، محبت و ارادت است. با حضور در بامیان، آدم احساس می‌کند که در سرزمین دیگری قدم گذاشته است؛ در سرزمینی که ساکنان آن با جنگ و خشونت بی‌گانه اند و جز مهربانی، چیزی دیگری را نمی‌شناسند. بامیان در کنار این‌که خانه‌ی صلصال و شهمامه و میزبان شهر غلغله و ضحاک است، یک فرهنگ متعالی و انسانی نیز هست. به همین دلیل، بامیان عزیز است، خیلی عزیز.

انفجارهای شام‌گاه دیروز (سه‌شنبه، ۴ قوس) در مرکز بامیان، در کنار هدف‌قراردادن انسان‌های غیرنظامی، آرمان‌شهر افغانستان جدید را نشانه رفته است. دیروز تعدادی از فرزندان بامیان جان باختند و تعدادی دیگر زخمی شدند. فرزندان زخمی بامیان، شهروندان این شهر اند، فرهنگ، صفا، صمیمیت، آرامش، هم‌دیگرپذیری و زیبایی این شهر است. قربانی رخداد فاجعه‌بار بامیان، آرمان‌شهر افغانستان جدید است.

بامیان، سال‌ها برای آزادی رقصیده است. این شهر شاید تنها چشم‌اندازی است به سوی آزادی – و آرمان‌شهری است برای افغانستان جدید. در بامیان نگاه جنسیت‌زده به آدم‌ها وجود ندارد. زن و مرد بامیانی آزاد اند و صاحب رأی. در جریان این سال‌ها، زن و دختر بامیانی بارها در پیشگاه صلصال و شهمامه بزم موسیقی پهن کردند و در جشنواره‌های موسیقی هند، تاجیکستان و اروپا آواز خواندند. مردان بامیان تا توانسته کار کرده، زحمت کشیده و هیچ‌گاه در برابر فقر، ستم و تبعیض سرخم نکرده‌اند.

می‌دانیم که درد بامیان بزرگ است. می‌دانیم که زخم‌های برجامانده بر تن صلصال و شهمامه هرگز التیام نمی‌یابد. می‌دانیم که بامیان زخمی است و می‌دانیم که دشمنان صلح، آزادی، انسان‌دوستی، یک‌دلی و یک‌رنگی، بامیان را نشانه گرفته‌اند. اما باور داریم که بامیان هم‌چنان پیشرو باقی می‌ماند. باور داریم که بامیان هرچند درددیده و زخم‌خورده، قد راست می‌کند و استوارتر از گذشته به پیش می‌رود. تروریستان شاید بتوانند به ما زخم بزنند؛ اما نمی‌توانند کاری کنند که ما از رویاهای مان دست بکشیم. شاید هرازگاهی حتا نشر خبر و گزارش رخدادهای تروریستی، ناخواسته خشونت را تبلیغ کنند، در این میان اما روایت ارزش‌های آرمان‌شهرِ چون بامیان هم‌چنان مسلط باقی خواهد ماند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن