عفیف باختری: هر کس قصه‌ای دارد و قصه‌ی هیچ‌کس مفت نیست

به مناسبت نخستین سال‌یاد عفیف باختری

اشاره: روزنامه‌ی ۸صبح «پینگ پانگ با کلمات» را برای گفت‌وگو در مورد کارنامه و دیدگاه‌های هنرمندان، روشنفکران و چهره‌های تأثیرگذار حوزه‌ی هنر و فرهنگ نشر می‌کند. گفت‌وگوهای گزین‌گویه‌ای برای ایجاد سرگرمی با پرسش‌ها و پاسخ‌های کوتاه در جهان معمول اند، ما در پینگ پانگ با کلمات اما پرسش‌ها و پاسخ‌های اندک طولانی و جدی‌تر را نیز مطرح کرده‌ایم. قصد ما از این گفت‌وگو کلیدزدن تفکر، ایجاد گفت‌وگو میان خواننده‌گان روزنامه و نخبه‌گان جامعه و تا حدی ایجاد سرگرمی با کلمات است.

در سلسله‌ی پینگ‌پانگ‌هایی با کلمات، این هفته گفت‌وگویی با عفیف باختری را به مناسبت نخستین سال درگذشتش نشر می‌کنیم. پاسخ‌های این گفت‌وگو از میان خاطرات، یادداشت‌ها، مصاحبه‌ها و شعرهای عفیف باختری جمع‌آوری شده است. ما برای تهیه‌ی این گفت‌وگو از مجموعه‌ی شعرهای عفیف باختری، یادداشت‌های «مبتلا به ادبیات» نوشته‌ی ابراهیم امینی، گفت‌وگوی عفیف باختری با نصیر ندیم به نام «گفتم از نسل داینسورها»، گفت‌وگوی باختری با مصدق پارسا به نام «گپ دل یار» و بعضی مقالات و یادداشت‌های عفیف باختری استفاده 

اسدالله عفیف باختری در سال ۱۳۴۱ در شهر مزار شریف زاده شد. از او کتاب‌های «سنگ و ستاره»، «آوازهای خاکستری»، «من با زبان دریا»، «با یک پیاله چای چطوری عزیز من»، «صد غزل» و «پدر شهر جهان» نشر شده است.

آقای باختری یکی از مهم‌ترین شاعران امروز افغانستان بوده است.

او در ۹ ثور ۱۳۹۶ در شهر مزار شریف درگذشت.

پرده‌ی اول (از زندگی)

– عفیف باختری؟

     + نشست و بعد، دو سه سرفه کرد، کوشش کرد

       عجیب بود، خودش را به جا نمی‌آورد

– حال و احوال؟

     + دلم انبار پر از باروت است

       جسدی سوخته در تابوت است

– هنرت چیست؟

     + بی هنر شو که هنرهاست در این بی‌هنری

– تسلط بر زبان خارجی؟

     + زبان مرغ می‌دانم سلیمانم به جان تو

– بزرگترین ضربه‌ی زنده‌گی؟

     + شعر گفتن

– فوتبالیست محبوب

     + دیاگو مارادونا

– گل دلخواه

     + گل بی‌خار

– نویسنده‌ی محبوب؟

     + همه پاورقی نویسان مجله‌های هفته‌گی دهه‌ ۴۰ و ۵۰ ایران

– کتاب محبوب؟

     + فریدون سه پسر داشت از عباس معروفی و دیگران

– شاعر محبوب؟

     + ابراهیم امینی و سیرت و یسینین

– سیاست‌مدار محبوب

     + شاه شجاع؛ چون بیست و چهار سال در زندان جای فکر به سیاست، شعر گفته است.

– جالب‌ترین فیلم سینمایی که دیدی؟

     + ذهن زیبا (Beautiful Mind)

– بازیگر سینمایی محبوب؟

     + راسل کرو، راسل کرو چهره‌ی واقعی یک انسان را دارد.  اگر قرار باشد یک انسان پهلوی موجودات دیگر بایستد، کرو می‌تواند نماینده‌ی خوبی باشد.

– کارگردان محبوب؟

     + «مارتین سکورسیزی»، «کوانتین تارانتینو»، «فرانسیس  فورد کاپولا»، « برادران کوین»، «ستنلی کوبریک»، «فرانسوا نولان» و «ریدلی» 

– بهترین هدیه‌ای که تا حال گرفتی؟

     + لایترهایی که از دوستانم بدون اجازه‌ی‌شان به خودم هدیه می‌دهم

– دوست داری به کره‌ی ماه سفر کنی؟

     + می‌خواهم کره‌ی ماه در من سفر کند.

– به کدام کشورها سفر کردی؟

     + کشوری نمانده است که من به آنجا سفر کرده باشم

– بهترین دوستت؟

     + همنیشنی به از کتاب مخواه

بدترین دوستت

     + دشمن دانا که غم نان بود. 

– بدترین روز زنده‌گی؟

     + روز محشر که جان‌گداز بود

– بزرگترین دردت؟

     + درد هر کس به خودش مربوط است

– مطالعه‌ی روزانه؟

     + پیام‌هایی که در دیوارهای شهر نوشته شده است.

– چه می‌کشی؟

     + خیلی چیزها

– مثلاً؟

     + مشروب هر قدر جگرم سوخت می‌خورم

        سیگار هرچه بر سرم آورد می‌کشم

– زنده‌گی؟

     + با خون خود دوباره رقم می‌زنم ترا

       ای زندگی ساده بهم می‌زنم ترا

       امروز اگر به کام دل خسته نگذری

       فردا مگر به فرق سرم می‌زنم ترا؟

– دنیا؟

     + دنیای من شبیه درختی‌ست در کویر

– بدترین استعدادت؟

     + شاعری

– عفیف باختری از کدام نسل است؟

     + از نسل داینسورها

– پدر شعر جهان کیست؟

     + من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم

– شُهرت را دوست داری؟

    + بلی دوست دارم دوست دارم دوست دارم… برایش می‌میرم! قربونش برم!

– فراموشی؟

     + تو فراموش کرده‌ای که فراموش کرده ای.

– به ستاره‌شدن در شعر و شاعری چه‌قدر معتقدی؟

     + تمام شاعران ستاره‌اند. این‌که بعضی‌ها ستاره‌بودن‌شان را هر لحظه به رخ دیگران می‌کشند ـ به قول دوست عزیزم حامد خاوری ـ آن‌ها «وارخطا» شده‌اند. همه‌ی شاعران ستاره هستند. هیچ‌کسی شعر تمام دنیا را نخوانده است.

– شاعران وارخطای فیس‌بوک؟

     + عده‌ای ناحق بستری را اشغال کرده‌اند. کسانی که مشکلی ندارند و جای یک بیمار دیگر را تصرف کرد و آه و ناله‌ی دروغ سر داده‌اند.

– شاعران بی‌درد؟

     + مشتی خوش‌پوش و خوش‌خیالِ ملونگ‌خور.

– چه وقت شاعر شدی؟

     + من مادامی که به خاطر می‌آورم شاعر بوده‌ام «شاعری بودن است نه شدن»

– شعر؟

     + شعر به نحوی توجیه حماقت‌ها و خودسری‌های آدمی است.

– بعضی کتاب‌ها کتاب‌های زمستانی هستند. مثلاً کلیدر. کتاب زمستانی تو کدام است؟

     + زمستان‌ها اشتهای عجیبی برای خواندن بوف کور دارم. در زنده‌گی زخم‌هایی است…»

– گفته بودی «بوف کور» کتاب شعر است. چرا؟

     +  نمی‌دانم شما از شعر چی تعریف دارید؟ شعر باید حتماً موزون و غیرموزون و نمی‌دانم چی و چی دیگر که ذهن تنبل ما با آن عادت کرده است، باشد؟ من هم نمی‌دانم شعر چیست؟ آن قدر با شعری خودمان و ترجمه‌های شعر جهان کلنجار رفتم که لااقل خوانش من از شعر به این‌جا رسیده که یکی از شاعر معاصر ایران، صادق هدایت را بدانم. آن‌هم به این دلیل که شعر تعریف‌ناپذیر است. «بوفِ کور» هدایت بیش‌تر به منظومه‌ای می‌ماند که تنها در عوالم شعر می‌توان به آن برخورد. ایهام، ایجاز، ابهام، و دیگر ویژه‌گی‌هایی که الزاماً یک شعر باید از آن برخوردار باشد، فراوان در «بوف کور» دیده می‌شود. حالا اگر ایجاز، ابهام و… را از وِیژه‌گی‌های اصلی شعر بدانیم تو چی فکر می‌کنی؟ آیا شعر بدون این وِیژه‌گی‌ها هم می‌تواند شعر باشد؟ من که می‌گویم ها! بیا این بحث را بیش‌تر کش بدهیم. شعر، شعر است و قالب مشخص از سوی آقایان ادبیّات‌چی برای آن تعیین شده است و نیز قالب داستان. من در «بوفِ کور» دنبال این تن‌پوشه‌ها هرگز نبوده‌ام. از این‌که ذهنم با شعر مألوف است و شعر را در تمام جزئیات زنده‌گی، ساری و جاری می‌بینم. «بوف کور» را شعر می‌بینم، تو حق داری که به مثابه‌ی یک داستان نگاه کنی.

– یک خاطره؟

   + «بعد از دوره عسکری از کابل زده و افگار برگشته بودم. در خانه کنج صندلی چمبلک می‌نشستم. از ترس وخامت وضع زیاد بیرون نمی‌رفتم. کتاب زیاد می‌خواندم. یک‌دستم را که یخ می‌گرفت، دست دیگرم را از زیر لحاف بیرون می‌کردم و با آن کتاب را نگاه می‌داشتم و دست سرما خورده را زیر لحاف می‌بردم. مادرم می‌آمد چراغ را خاموش می‌کرد و می‌گفت: « در بیرون باد شدید است. بگیر، بخواب اسد بچیم که شب شبِ بیداد است.»

– دلیل نزدیکی‌تان با شاعران جوان چیست؟

    + پیش از ظهور نسل جدید، دایناسوری بودم. واقعاً قیافه‌ی بدبختم در جمع آن عده آدم‌های موفق که از هر لحاظ به نان و نام رسیده بودند، باعث دورافتاده‌گی‌ام از مجامع و محافل فرمایشی و سفارشی آن‌ها شده بود. نسلِ نو را بدبخت‌تر از خود یافتم. با تعجّب می‌دیدم که نسل نو علی‌رغم آن‌که تسهیلات فراوان در اختیار داشتند ـ خب مدرن‌تر از من ـ با آن‌هم اصالت ناب و طبیعی در ذات شخصیت شاعرانه‌ی آنان، متجلی بود که مرا از انزوا به درآورد و به زودی همدیگر را دریافتیم. من طبیعت ناب و خودجوش این بچه‌ها را زود شناختم و تفاوت روشن، میان این نسل و نسل پیش را در کارنامه‌ی درخشان نسل نو مشاهده کردم. این نسل باید حمایت می‌شد. بر پلی لرزان ایستاده بودند که من هم در شلوغی آن «تلوتلو می‌خوردم قسمت سیاهم را» این‌که این نسل چه مقدار توانسته است خودش را تثبیت کند، بحثی است جداگانه و کارشناسانه.

– با یک پیاله چای چطوری عزیز من؟

     + بده شراب که من قسمتم همین بوده

        تلو تلو بخورم قسمت سیاهم را

پرده‌ی دوم (پس از مرگ)

– مرگ چیست؟

     + مرگ فیلمی‌ست که بایست تماشاچی آن

      متواتر متواتر متواتر باشم

– از مرگ می‌ترسیدی؟

     + ترسی از مرگ نداشتم اما بچه‌های من کوچک بودند.

– می‌دانی؟ مرگ بسیار خطرناک است.

     + من می‌شناسمش به درستی نگو که مرگ…

     این حرف را به یک نفر نابلد بزن

– می‌گویند راحت شدی؟

     + نخوانده فکر مرا قصه جمع و جور نکن

     که از گذشته شده فکر من پریشان تر

– چرا بی‌خبر رفتی؟

     + دلم نخواست که از مرگ خود خبر باشم

– حالا چه کارها می‌کنی؟

     + می‌میرم و به مرگ خودم گریه می‌کنم

– تنهایی؟

     + دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین

     خود نعش خود به شانه گرفتم، گریستم

– درست است که می‌گویند «مرد نمیرد به مرگ»؟

     + مردیم و من هنوز گمانم که زنده‌ام

        آنقدر زنده‌ام که گرفته‌ست خنده‌ام

– چرا رفتی؟

     + می‌خواستم بخوابم و در خواب گم شوم

        در برف در سپیدی مهتاب گم شوم

– حرف آخر؟

     + این شعر نیست، نامه‌ام از مرز برزخ است

       بعد از مرور کردن من، پاره‌ام کنید

– دیگر کدام پرسش را بپرسم؟

     + بس کن نده ادامه که دیوانه می‌شوی

       کم کم شبیه کرگدن آیا نمی‌شوی؟

دیدگاه are closed.

هشت صبح در شبکه‌ اجتماعی فیسبوک