آیا روزی از صلح هم خبر خواهم نوشت؟

شریف شایق

در نخستین روزهایی که شامل مکتب شدم، هم‌زمان که با کتاب و قلم و تباشیر و تخته سیاه به عنوان پدیده‌های جدید آشنا می‌شدم، هر روز از کنار مواضع سربازان دولت  وقت – سال ۱۳۶۸-  و جنگ‌افزار‌های سنگین آن‌ها می‌گذشتم، بچه‌های بزرگ‌تر از ما تبصره‌هایی از این پدیده‌های جدید داشتند، جنگ پدیده جدا از زنده‌گی من نبود، در جنگ درس خواندم، در جنگ به دانشگاه رفتم و سرانجام به شغل روزنامه‌نگاری روی آوردم و سال‌ها است از جنگ خبر می‌نویسم.

کار مطبوعاتی در افغانستان را با میل خودم شروع کردم، اما دغدغه آب‌ونان کودکانم مرا مجبور کرد که به این کار ادامه بدهم. خبرنویسی از جنگ، خشونت و مرگ انسان‌ها سازگار با روح من نبود، راه من همین بود که از اول رفته بودم و ناگزیر ادامه دادم، بیش‌تر از ۱۰ سال است که از جنگ، خشونت، انفجار، اعتیاد، مواد مخدر، ترور، سرقت، راه‌زنی، باج‌گیری، مهاجرت و آواره‌گی و مسایل هم‌مانند این‌ها خبر می‌نویسم، به نظر من همه این پدیده در بستر جنگ قد کشیده‌اند و حالا زنده‌گی مردم افغانستان را به جهنم بدل کرده‌اند.

شاید هم برخی از این پدیده‌ها در شعله‌ور ساختن آتش جنگ، بی‌اثر نیستند از جمله مواد مخدر و سود سرشاری که از آن به دست می‌آید. شاید کسان زیادی باشند که جنگ را به این دلیل که بستر مناسب برای راه افتادن کار آن‌ها است، دوست داشته باشند و از صلح که در بستر آن قانونیت، عدالت، مساوات، حقوق بشر، آزادی بیان، حقوق شهروندی و… مجال بالنده‌گی می‌یابند، بدشان بیاید. باور دارم که اکثریت مردم افغانستان از جنگ خاطره خوشی ندارند،  و این جنگ به مصداق همان ضرب‌المثل معروف، هیچ زاغی را بی‌داغ نمانده است.

جنگ هر روز از مردم قربانی می‌گیرد، خون انسان و یا انسان‌های می‌ریزد و خانواده ای داغدار می‌شود اما سخن گفتن از مرگ انسان‌ها در افغانستان به یک مسأله بسیار عادی بدل شده است، هر روز در رسانه‌های اجتماعی و رسانه‌های رسمی افغانستان خبری از مرگ انسان و انسان‌های نشر می‌شود.

هر لحظه‌ای که به شبکه‌های اجتماعی افغانستان سر می‌زنم، ناممکن است که یکی از دوستانم، غم‌نامه‌ای در سوگ یک انسان هموطن من ننوشته باشد.

در کوچه بازار و پشت شیشه‌ی تکسی‌های شهری هم تصاویری از آدم‌های توجهت را جلب می‌کند که در جنگ افغانستان جان باخته‌اند.

مرگ انسان‌ها در جنگ افغانستان تکراری شده است، هر حادثه‌ای پس از چند روز در ذهن اجتماع  فراموش می‌شود، حادثه چه کوچک باشد و چه بزرگ، اما این حوادث هر روز یک سفره غم را به خانه یک یا چند هم‌وطن من هموار می‌کند.

بحث اصلی من همین است، شخصاً خودم داغ جنگ و قربانی شدن اعضای خانواده‌ام در جنگ را تجربه کرده‌ام، هر روز وقتی جنگی در می‌گیرد، گلوله‌ای شلیک می‌شود، ماینی منفجر می‌شود، شاید انسانی صدمه می‌بیند، کسی جان می‌دهد و کسی هم مجروح می‌شود، یعنی شلیک هر گلوله آغاز بدبختی خانواده‌ای در افغانستان، نان‌آوری می‌میرد، کودکانی یتیم می‌شوند.

سخنگویان دولت و طالبان هم هر کدام تلاش می‌کنند رقم تلفات طرف مقابل‌شان را درشت‌تر عنوان کنند، روزنامه‌نگاران هم این خبرها را پخش می‌کنند. من هم جزئی از کسانی هستم که پس از جنگی، بمباردی، تهاجمی، انفجاری، عملیاتی به یکی از سخنگویان حکومت زنگ می‌زنم و می‌پرسم چه اتفاق افتاده است. طرف فقط از مرگ انسان‌ها می‌گوید و از ریختن خون کسی که زن دارد، خانواده دارد، پدر دارد، مادر دارد و کودکانی دارد که چشم به راه بازگشت پدر هستند.

من هم خبر می‌نویسم که فلان گروه این را می‌گوید و فلان گروه آن را، پس از این که خبر را می‌فرستم، روحاً ناراحت می‌شوم، با خودم حالتی را مجسم می‌سازم که جسد پدری را به کودکانش، پسری را به پدر و مادرش و جوانی را به عروسش تحویل می‌دهند.

با خودم می‌گویم که در نخستین لحظه چه وضعیتی در خانه آن‌ها ایجاد می‌شود، در بسیاری مواقع فکر می‌کنم با خوردن گلوله به سینه‌ی سربازی در سنگر، خفاش بدبختی، به تعبیر ژان پل سارتر، در دیوار خانه او لانه می‌سازد.

کسی که برای تهیه نانی به فرزندش به جنگ می‌رود، وقتی جسد بی‌روح به خانه‌اش بر می‌گردد، سرنوشت کودکان گرسنه‌ی او چه می‌شود؟ فقر، بی‌سوادی، انزوا دریچه‌های آینده کودکان بسیاری از قربانیان جنگ افغانستان هستند.

وقتی کودکی بی پدر بزرگ می‌شود، مکتب نمی‌رود، با روح انتقام‌جویانه، عقده‌مند، احساسات سرکوب شده، به جامعه تقدیم می‌شود، از او چه انتظاری می‌توان داشت، غیر از این که به چنگ جنایت‌کاری بیافتد و سلاح بردارد و باعث نابهنجاری بیش‌تر شود.

جنگ برای من و کسانی بد است که از آن ضرر دیده و می‌بینیم، برای کسانی قربانی جنگ هستند، برتراند راسل، می‌گوید: «معتقدم که عده‌ی زیادی از مردم جنگ را می‌پرستند، به شرطی که میدان کارزار، کشور آن‌ها نباشد و خسارتی از آن نبینند.»

بناً به گفته راسل حالا کسانی در کشور من که از برکت جنگ به نان، نام، شهرت، قدرت، سرمایه و جایگاه رسیده‌اند، شاید از جنگ خوش‌شان بیاید، جنگ برای آن‌ها بد نباشد.

جنگ در افغانستان بستری شد برای تبارز کسانی که زحمت رفتن به مکتب را نکشیده بودند، کسانی هستند که از برکت جنگ به همه چیزی رسیدند، یکی از دلایل تداوم جنگ در افغانستان هم به باور من شاید همین رسم بد نان خوردن از میله تفنگ است، آدم‌های عادی می‌روند، صاحب ثروت، نام و شهرت و جایگاه می‌شوند.

به تایید حرف راسل باید گفت که جنگ برای این قماش از افراد، بد نیست، جنگ برای کسانی مانند من که قلم دارم بد است.

مردن انسان‌ها در جنگ افغانستان، برای بسیاری از آدم‌های مانند ناراحت‌کننده است، روح ما از آن متاثر است، بخواهیم یا نخواهیم این حوادث تاثیر منفی دارند، یکی از فلاسفه بزرگ غرب می‌گوید: انسان می‌تواند بارهای سنگینی را تحمل کند اما کوچک‌ترین ضربه روحی، می‌تواند او را به زمین بزند.

با آن‌چه نوشتم، وقتی اخبار مربوط به گفت‌وگوهای صلح امریکا و طالبان را می‌خوانم، گاهی به این مسأله فکر می‌کنم که آیا روزی در افغانستان صلح می‌آید، آیا من روزی خبری از صلح، هم‌دیگرپذیری، آشتی و زنده‌گی مسالمت‌آمیز می‌نویسم؟

از خودم می‌پرسم آیا این جنگ، خشونت، خون‌ریزی، یتیم شدن‌ها و مجروح و معلول شدن‌ها را پایانی است؟ گاهی پاسخ به این سوال‌ها را منفی می‌شنوم، اما گاهی حس می‌کنم که بلی، ما به صلح می‌رسیم، جنگ ختم می‌شود، حکومت قانونی، نظام قانون‌مند بر ما حاکم می‌شود، قربانیان جنگ مورد حمایت قانونی دولت قرار می‌گیرند، جنایت‌کاران به پشت میله‌های زندان خواهند رفت.

دیگر کسی هنگام سفر در شاهراه‌های افغانستان دلهره‌ای نخواهد داشت، دیگر هیچ پدری تا برگشت کودکش از مکتب نگران ربودن او نخواهد بود، دیگر به خانه هیچ کسی بم و راکت نخواهد افتاد.

اما با توجه به پیچیده‌گی بازی جنگ افغانستان، چنین تصوری چقدر عملی است؟ اگر این تصور جامه عمل نپوشد من و هم‌نسلانم همان‌گونه‌ای که در جنگ به دنیا آمدیم، جوان شدیم، در جنگ پیر خواهیم شد و خبر جنگ را پایانی نخواهد بود، برای نسل بعد از ما که پسر من کیهان، هم جز از آن‌ها است، معلوم نیست که سرنوشت این ماتم‌سرا (افغانستان) به کجا می‌کشد و اوضاع چگونه شکل می‌گیرد.

آیا شود بهار که لبخندمان زند

از ما گذشت جانب فرزندمان زند

ما شاخه‌های سرکش سیبیم، عین هم

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند.      

Comments are closed.