چرا افغانستان به صلح پایدار نمی‌رسد؟

صلح امر اجتناب‌ناپذیر‌ی است که همواره کشور‌های جنگ‌زده برای بقا و ترقی ذاتی خویش در جستجو آن بوده است. کم و پیش چهار دهه می‌شود که در افغانستان جنگ ادامه دارد و با قوی‌شدن قدرت روزافزون طالب، داعش و سایر گروه‌های ضد دولتی دامنه‌ی آن گسترده‌تر شده می‌رود. اتباع افغانستان هم‌مانند اتباع لبیا، سوریه، لبنان و… از شرق تا غرب و از جنوب تا شمال، خواهان صلح پایدار هستند؛ زیرا اعتراضات، گرد‌همایی‌ها و حمایت‌های اخیر از صلح سرتاسری در نقاط مختلف افغانستان مصداق آن است، ولی جنگ افغانستان و نرسیدن ‌به صلح پایدار بیشتر ربط می‌گیرد به گره‌خوردن سیاست خارجی کشورهای منطقه و سیاست‌ هژمونیک ابرقدرت‌ها که تا چه اندازه در سیاست‌های داخلی افغانستان دخالت دارند و از گروه‌ها به خاطر منافع خویش حمایت‌ می‌کنند. حال سوال اساسی این است ‌که چرا افغانستان به صلح پایدار نمی‌رسد؟ پژوهش فعلی سعی خواهد کرد که تا حد امکان پاسخ لازم را در این زمینه ارائه ‌کند.

جنگ افغانستان و نرسیدن به صلح پایدار از سه پدیده سرچشمه می‌گیرد:

 پدیده‌ی تعادل قدرت‌های آسیا و اروپایی  توسط امریکا برای مهار قدرت‌های نو ظهور آسیایی و اروپایی؛

 پدیده‌ی رشد غیرمترقبه‌ی قدرت نظامی پاکستان خصوصاً در دوران جنگ سرد؛

 پدیده‌ی اختلافات سیاسی میان خاندان شاهی و خطای سیاسی و استراتژیک سیاسیون یکی از ریشه‌های اصلی بحران امروز.

پدیده‌ی اول: بیش از پنج‌صد سال می‌شود که صلح در کشورهای مختلف جهان بر ‌اساس مقوله‌ی تعادل قدرت بین دولت‌ها/ ملت‌ها تأمین شده است. شاید به خاطر قدامت این نظریه بوده که امروز یکی از معتبرترین و مفیدترین تیوری‌های روابط‌ بین‌الملل به حساب می‌آید. ساده‌تر اگر بگویم این تیوری حکم می‌کند در صورتی که قدرت یک کشور توسط کشورهای دیگر بیلانس نشود، این کشور به احتمال اغلب کشورهای دیگر را مجبور به پذیرش خواست‌هایش خواهد کرد و یا هم جنگی در کار است تا بیلانس قدرت را دوباره ایجاد کند. افغانستان با موقعیت سوق‌الجیشی و خارق‌العاده‌ای که دارد، همواره در خور ابرقدرت‌ها قرار داشته و از این ناحیه برای بیلانس قدرت رقبای ‌منطقه‌ای و جهانی استفاده صورت گرفته است. مثلاً در اوایل قرن نزدهم بعد از تسلط بریتانیای کبیر بر شبه قاره‌ی هند و تمایل امپراطواری روس تزاری به توسعه‌ی پایه‌های امپراطواری به جنوب و رسیدن به آب‌های گرم، افغانستان به عنوان نقطه‌ی حایل میان دو امپراطواری قرار گرفت. افغانستان بار دیگر نقطه‌ی استراتژیکی برای جنگ‌های نیابتی میان دو بلاک بزرگ «اتحاد جماهر شوروی در شرق و ایالات متحده‌ی امریکا در غرب» در اوج جنگ سرد قرار گرفت. در عصر جدید، امریکا بر اساس تیوری تعادل قدرت دنبال ایجاد تعادل بین کشورهای پر قدرت آسیا و اروپا است. بزرگترین هدف امریکایی‌ها برای نیمه‌ی اول قرن بیست ‌و یکم این است که هیچ کشوری در سطح آسیا و اروپا، قدرتی یکه‌تاز نشود، چون در آن صورت به همتای جدی امریکا در سطح بین‌الملل بدل خواهد شد.  بنابراین ایجاد تعادل قدرت بین اتحادیه‌ی اروپا -چین و روسیه محور اصلی منافع سیاسی غرب را در این خطه تشکیل می‌دهد.

اما چرا افغانستان؟ – به این دلیل که افغانستان چهار فاکتور مهارکننده برای کشورهای بزرگ آسیایی و اروپایی دارد؛ چهار فاکتوری که هر کدام کوشش خواهد کرد تا آن‌ها را علیه کشورهای دیگر استفاده کنند.

      بنیادگرایی اسلامی؛

      کشت و قاچاق تریاک؛

      دهلیز انرژی؛

      کتله‌ی عظیم نسل جوان.

پدیده‌ی دوم: به قول Steve Coll در کتاب جنگ اشباح، در دوران جنگ سرد با حمایت مالی ایالات متحده‌ی امریکا، قدرت نظامی پاکستان به صورت غیرمترقبه‌ای رشد می‌کند و دست درازی پاکستان به خاک و سیاست افغانستان، استفاده از خاک افغانستان علیه هندوستان و حمایت از تروریسم بین‌المللی مصداق این امر است. در رشد غیرمترقبه‌ی قدرت نظامی پاکستان دو واقعیت انکارناپذیر وجود دارد: یکی این که قدرت پاکستان در مدت کوتاه از بین نخواهد رفت و ناچار خواهیم بود چند دهه‌ی دیگر آن را من‌حیث یک واقعیت جدی تلقی کنیم؛ دوم این که تا قدرتمند شدن افغانستان در سطح پاکستان شاهد دست‌درازی‌ها و جنگ‌افروزی‌های پاکستان خواهیم بود.

پدیده‌ی سوم: مهم‌ترین وظیفه‌ی نخبه‌گان سیاسی یک کشور این است که وضعیت تعادل قدرت بین کشورها را پیوسته به صورت سیستماتیک و دقیق مطالعه کرده و پیش از این که عدم تعادل قدرت جنگ را به کشورشان به ارمغان بیاورد، برای ایجاد تعادل مجدد به قدرت کشورشان بیفزایند.  زمانی که نخبه‌گان سیاسی کشور مصروف زد و بندهای داخلی خود می‌شوند، امکان آن میسر می‌شود که از رشد نامتعادل قدرت کشورهای همسایه غافل مانده و در نهایت، از بروز جنگ و بی‌ثباتی در کشور خود جلوگیری نتوانند. شاید به همین دلیل است که دولت‌ها، شورشیان داخلی خود را با شدت بسیار زیاد سرکوب یا به مذاکره دعوت می‌کنند؛ چون می‌دانند که زمینه‌ی مداخله برای کشورهای قدرتمند به سرعت مساعد می‌شود.

نتیجه‌گیری

عامل اساسی بدبختی امروز در جنگ افغانستان و نرسیدن به‌صلح پایدار دخالت و لشکرکشی‌ابرقدرت‌ها به شمار می‌آید. این دخالت‌ها بوده است که همواره اختلافات و عدم ثبات سیاسی، قوم‌پرستی و جنگ‌های ایدیولوژیک و داخلی‌را به ‌میان آورده و زمینه‌ را برای آفت‌های جدید فراهم ساخته است و ما در طول تاریخ شاهد ‌آن بوده‌ایم. بدبختانه عامل دیگر در افغانستان اختلافات و عدم‌ استقلال سیاسی، کم‌سوادی و بی‌سوادی مطلق، تبعیض نژادی و قومی، ملیت‌اندیشی، عدم شایسه‌سالاری، نداشتن اقتصاد‌ پویا و تقسیم نابرابر اقوام در قدرت اسباب دیگری است برای بالا رفتن گراف تهدید و نرسیدن به‌صلح پایدار. تا زمانی ‌که افغانستان از امکانات قابل ملاحظه‌ای که شامل کمک‌های نظامی و اقتصادی از طرف جامعه‌ی ‌جهانی مخصوصاً ایالات متحده‌ی امریکا دریافت می‌کند مانند مکسیکو، سریلانکا و چاپان در جهت رشد اقتصادی و نظامی خود استفاده نکند نمی‌تواند به مشکلات موجود مبارزه کند. زیرا قدرت اقتصادی و نظامی یک کشور است که دست کشورهای دیگر را از دامانش کوتاه می‌سازد و تا زمانی که قدرت‌مند شویم باید با پاکستان حد اقل برای چند دهه هم اگر می‌شود وارد معامله‌ای شویم که در نهایت جنگ را فروکش کند وگرنه هرچه بیشتر بجنگیم، بیشتر نابود خواهیم شد و این درست همان رویکردی است که پاکستان می‌خواهد.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن