چرا به شعر روی می‌آوریم؟

عبدالبشیر فکرت‌بخشی، استاد دانشگاه کابل

شعر‌‌ را می‌توان از زاویه‌های مختلفی دید و به دریافت‌های متفاوت‌تری دست یافت. از دید نویسنده‌ این سطور، شعر اساساً دارای سه رکن بنیادین است: ۱) خیال، ۲) اندیشه و ۳) زبان. «خیال» و «اندیشه»، عناصر درونی شعر اند؛ در حالی ‌که «زبان» تجلی بیرونی آن است. شعر تا در‌ قالب زبان ریخته نشود، قابل دست‌یابی و ارزیابی نیست. اصولاً به میانجی «زبان» است که عروس شعر از حجله‌ بخت بیرون می‌آید و مرئی می‌شود. زبان نسبت دوسویه‌‌ای با «ذهن» و «واقعیت» دارد، درست شبیه‌ ریاضیات که در‌ میانه‌ محسوسات و معقولات محض جای گرفته است. ذهن نیز پیش از همه از واقعیت مایه می‌گیرد و سپس، بر واقعیت اثر می‌گذارد. این‌گونه است که شعر در چرخه‌ مداوم دیالکتیک ذهن و واقع به پیدایی می‌رسد. فیلسوفان از نظر تاریخی، ابتدا به جهان اندیشیدند، سپس به روش‌های شناخت جهان و سرانجام به ابزاری که فهم ما از جهان را ممکن‌ می‌سازد، یعنی: زبان .زبان[۱] در‌ این‌ نگاه، امکان فهم ما از جهان را فراهم‌ می‌آورد و فهم نیز با واسطه‌ «زبان» یک‌گام به واقعیت نزدیک‌تر می‌شود و به عینیت می‌پیوندد. بدین‌سان، «خیال» نیز به منزله‌ امر ذهنی، در زبان و از جمله در شعر تجسم پیدا می‌کند و به شکل تصاویر زبانی (Images) بازتاب می‌یابد. شعر نمی‌تواند از عنصر «خیال» و «اندیشه» بریده باشد. این دو عنصر‌ به عنوان دو حالت نه چندان متمایز ذهنی (Mental State)  در‌ شعر بازنموده می‌شود؛ اما به شکل و شمایل ویژه‌ای که مقتضای شعر است. شاعر‌‌‌ با سرایش شعر، در‌ امر بازتولید نظم‌ زبانی مشارکت می‌ورزد و شعر نیز به منزله‌ «گفته» با توجه به «نظم زبانی» و «ساختار نحوی و صرفی» زبان قابل فهم و ارزیابی است.

شعر را نباید گریز از «تفکر» نامید و یک‌سره با آن به ستیزه‌جویی برخاست. زیرا شعر خود گونه‌ای از اندیشیدن است. کمااین‌که اندیشیدن دو گونه است: ۱) حرکت نظام‌مند ذهن به سوی مقدمات و از مقدمات به مراد و ۲) به رقص آمدن پاره‌های وجود آدمی[۲] که می‌توان از آن به تفکر شهودی – در برابر تفکر استدلالی – تعبیر کرد. شعر با شکل دوم اندیشیدن قرابت تام و تمام دارد و به گزاف نیست اگر‌ گفته شود که شعر از دوردست‌های تاریخ بدین‌سو، در جغرافیای تمدنی ما شکلی از اندیشیدن بوده و مضامین و مفاهیم بسیاری از اخلاق تا سیاست، نقد، تاریخ، حکمت و… مظروف پربرکت شعر بود‌ه‌ است. بسیاری از شاعران ما لقب «حکیم» به خود گرفته‌اند و طنینِ نام‌هایی چون: حکیم ابوالقاسم فردوسی، حکیم سنایی غزنوی، حکیم خاقانی، حکیم نظامی گنجه‌ای و غیره از دیرباز در گوشِ هوش نسل‌های ما پیچیده است و این نشان می‌دهد که حکمت در فرهنگ اسلامی – خراسانی فرم شاعرانه داشته است. درک این نکته ما را به وجه معرفتی شعر آگاه می‌سازد و آن را چیزی گسترده‌تر از زبان و تخیل محض تعریف می‌کند.

چرا به شعر روی می‌آوریم؟

 آن‌شپرد در «مبانی فلسفه‌ هنر» به این پرسش می‌پردازد که «چرا به هنر روی می‌آوریم؟»[۳]. این پرسش را می‌توان به نحو خاصی در‌ باب شعر نیز به کار بست و پرسید که چرا به شعر روی می‌آوریم؟ پرسش از چرایی رویکرد ما به شعر به یک معنا پرسش از ضرورت شعر و حدود انتظار ما از شعر است. پاسخ‌ به این پرسش به دلایل مختلفی پراهمیت است. از آن میان این‌که، شماری از مباحث دیگر در پیوند به شعر، مسبوق بر درک ضرورت و انتظار ما از شعر است. فی‌المثل پرداختن به آرایه‌های ادبی در شعر زمانی معنادار است که پیشاپیش ضرورت رجوع آدمیان به شعر به ‌درستی درک شده باشد. به زبان دیگر، ارزیابی فی‌المثل آرایه‌های ادبی در شعر بدونِ درک پیشینِ ضرورت رویکرد ما به شعر معنادار نیست. متأسفانه این نکته، حتا برای شماری از دانش‌آموخته‌های رشته‌ زبان و ادبیات مهجور مانده است، چه رسد به آن‌هایی که اُمی ادبی‌اند. برای اهمیت شعر همین بس که شعر در تاریخ جوامعِ ما همواره مورد اقبال عمومی بوده است و اندیشه‌های بسیاری در قالب شعر ریخته شده‌اند. ادبیات فارسی – دری سرشار است از مضامین عرفانی، اخلاقی، الهیاتی، تاریخی، دینی و غیره. مثنوی معنوی مولوی و منطق‌الطیر عطار نیشابوری، بوستان و گلستانِ سعدی، گلشن راز و حدیقهالحقیقه، شاهنامه‌ فردوسی، پنج‌گنج و غیره را می‌توان به ترتیب نمونه‌‌های فاخری از آثار عرفانی، اخلاقی، الهیاتی، تاریخی و دینی به شمار آورد. در بسیاری از اثرهای پیش‌گفته، جنبه‌های مختلف پیش‌گفته درهم تنیده‌‌اند و بنابراین، شعر و متن‌های ادبی گذشته‌ ما – به ‌لحاظ مضمون – متنوع و چندبُعدی‌اند. این مسأله، درک همه‌جانبه‌ شعر گذشته را جز برای آن‌هایی که با چنان لازمه‌هایی مجهز اند، دشوار می‌سازد. القصه، برای بسیاری‌ها هنوز این پرسش مطرح است که چرا باید به شعر روی آورد؟ در‌ پیوند به این پرسش می‌توان مختصراً به نکات زیر اشاره کرد:

  • شعر و واقعیت وجودی آدمی: روح آدمی علی‌رغم بساطت و وحدت، وجوه مختلفی دارد. گویی روح به مثابه‌ «بودی» است که به میانجی «نمود» و «مظاهر» آن شناخته می‌شود، درست شبیه جهان که کنه حقیقتش از دسترس ادراک ما بیرون است. شماری از فیلسوفان و روان‌شناسان سعی کرده‌اند ابعاد و مظاهر متنوع روح آدمی را مورد واکاوی قرار دهند. اینان به ‌صورت عموم، از چهار بُعد روح آدمی سخن گفته‌ که عبارت‌اند از: ۱) بُعد حقیقت‌جویی، ۲) بُعد اخلاقی یا ادبی، ۳) بُعد زیبایی‌شناختی و ۴) بُعد خداشناسی روح آدمی. از این میان، شعر با بُعد زیبایی‌شناسی روح آدمی پیوند ناگسستنی دارد، هرچند نمی‌توان رابطه‌اش را با سایر ابعاد روح آدمی به تمامی نادیده گرفت. از این‌جا است که می‌توان گفت، هنر به صورت عام و شعر به شکل خاص، نسبت ذاتی با دنیای درونِ آدمی دارد و به یک معنا، بخشی از واقعیت وجودی ما به حساب می‌رود. شعر در زیست‌جهان تجربه‌ انسانی ما ریشه برده است و از این‌رو، بی‌مناسبت نیست اگر اقبال شعرش را «قطره‌ی خون[۴]» خود می‌ستاید و مولوی می‌گوید:

خون ببین در نظم شعرم، شعر منگر بهر آنک

دیده و دل را به عشقش هست خون‌پالایی‌ای

خون چو می‌جوشد منش از شعر رنگی می‌دهم

تا نه خون آلود گردد جــامه خون آلایی‌ای[۵]

حیدری وجودی سروده بود:

تو چه دانی که در آتشکده‌ عشق و هنر

چقــــــدر ‌سوخته‌ام تا سخنی ساخته‌ام[۶]

روی این بیان، نسبت آدمی با شعر، نسبت عارضی، بیرونی و موقتی نیست؛ بلکه دایمی، عمیق و مستمر است. انسان به حکم انسان‌بودنش، موجودی ‌است اندیشه‌گر، عاطفی، متخیل و حساس در برابر تنبیهات خارجی. شعر چیزی نیست جز ترکیبی از عناصر پیش‌گفته که در اثر تنبیهات خارجی در هم می‌آمیزد و سپس در ظرف زبان آهنگین و برتر ریخته می‌شود. شعر به یک معنا، همان تجلی روح آدمی است در زبان. از این‌رو، نسبت آن با آدمی بنیادین و گسترده است.

  • خلق جهان ایده‌آل: شاید بسیار دیده‌ و شنیده‌اید که آدمیان از وضعِ موجود جهان ناراضی‌اند و پیوسته آرزوی تغییرِ‌ آنچه را که هست، در سر می‌پرورانند. به‌ لحاظ متافیزیکی، آنچه که واقعیت موجود جهان را نامطلوب جلوه می‌دهد، حضور سنگین و گاه ناموجه نیروهای شر است. رویدادهایی مانند سیلاب، زلزله، آتشفشان، کشتارهای دسته‌جمعی، مرگ، بیماری، طاعون و غیره مصادیق روشنی از شر‌ اند که مانع مطلوبیت جهان در اندیشه‌ فرد می‌شود. در تفکر دینی ما، نیز جهانِ موجود ناقص و ناکامل است و از این‌جا است که در کلام اسلامی موضوع بقای نفس، حیات جاودانه‌ اخروی و به‌ دنبال آن، «برهان عدالت» مطرح می‌شود. با این وجود، شاعر حقیقتاً به‌ دنبال خلق جهانی است که همه‌چیز حسب مراد او بچرخد. شعر در واقع تراشیدن صورت جهانِ موجود است برای خلق جهان مطلوب و ایده‌آل. شاعر با قدرت خیال خویش، از همین مواد موجود در جهان واقع، دنیایی می‌آفریند که بازتاب کامل رویاها و مطلوب‌های او است. او با این‌ عمل، مظهر کامل دو صفت الهی: ۱) ابداع و ۲) صورتگری می‌شود.[۷] دو صفت پیش‌گفته، بیش از هر کس دیگری در شاعر تحقق می‌یابد و از این‌رو، بی‌مناسبت نیست اگر شاعران را شاگردان خداوند گفته‌اند. احدی نمی‌تواند – جز هنرمندان – در تقرب به خداوند در دو صفت ابداع و صورتگری، با شاعران هم‌آورد شود.
  • ناخرسندی از واقعیت: گاهی واقعیت‌ها نامطلوب نه، بلکه‌ تلخ و تنفرآور اند و یا دست‌کم شاعر‌ چنین می‌پندارد. آنچه واقعیت را ناخواستنی‌ و تنفر‌انگیز می‌سازد، بیش از همه حضور پررنگ شرهای متافیزیکی، اخلاقی، احساسی – عاطفی و طبیعی است. چگونه می‌توان از کمند شرور وارهید و به جزیره‌ رحل اقامت افگند که صدای پای شر شنیده نشود؟ شاعر به شعر پناه می‌برد و در آن‌جا، جزیره‌ای می‌جوید امن و آرامش‌بخش؛ جایی که بتواند در آن با خاطر آرام نفس بکشد و رمقی از شر و شور زجردهنده‌ هستی رهایی یابد.

عافیت از عالم امـــــــــکان نباید خواستن

خانه‌ زنجیر سامانش همین شور و شر است[۸]

 این نگرش عمدتاً بر فرض نگاه رمانتیک به شعر استوار است که در آن، شاعر بیش از آن‌که واقعیت‌ها را چنان‌که هست ببیند، چنان می‌بیند که آرزو دارد. بیدل سروده بود:

زین دشت و در‌ ندیدیم، ‌جایی ‌که دل‌گشاید

در‌ بحر نظــــم شــــــاید پیدا شود زمینی[۹]

  • روشنگری عاطفی – احساسی: روشنگری صرفاً در چارچوب عقلانی – فلسفی اتفاق نمی‌افتد. روشنگری عقل‌بنیاد صرف از یک‌سو جامعیت ندارد؛ چون همه‌ ابعاد ذهن و روان آدمی‌‌ را فرانمی‌گیرد و از سویی، نیز ممکن است به رشد نامتوازن فرد بینجامد و به تبع آن، فاجعه‌بار تمام شود. دو جنگ اول و دوم جهانی در حضور عقل خودبنیاد رخ داد و جسد بسیاری از نویسنده‌گان به ‌نام، از آلن فورنیه تا گیوم آپولینر در زمره‌ جان‌باخته‌گان جنگ دیده می‌شد. پس از آن، مکتب «دادائیسم» در‌ هنر پدید آمد و به تمام دست‌‌آوردهای دنیای مدرن با نیم‌نگاه تمسخرآمیز و نومیدکننده می‌نگریست. به تعبیر رضا حسینی، «غرض پیروان این مکتب طغیانی است بر ضد هنر و اخلاق و اجتماع. می‌‌خواهند بشریت و نخست ادبیات را از زیرِ یوغِ عقل و منطق و زبان آزاد کنند[۱۰]». لذا نابه‌جا نیست اگر هایدگر «غرب» را به مثابه‌ کانون خرد فلسفی سرزمین تاریکی می‌نامد و شرق را که گهواره‌ تاریخی ادیان است، جغرافیای روشنی و اشراق می‌شناسد[۱۱]. با این‌ همه، نه به این بدبینی هایدگر به فلسفه و نه هم به آن دلداده‌گی قرن روشنگری به عقلانیت. راه حقیقت از میانه‌ این‌ دو می‌گذرد و آن طرحی است که اقبال در‌هم‌نشینی شهود و خرد درمی‌اندازد و در آن، هیچ‌یک از دو ساحت وجودی آدمی دست‌کم گرفته نمی‌شود. روی این‌ گفته، چنان‌که خرد سنجش‌گر نیاز به پویاشدن و پالایش دارد، احساسات و عواطف نیز که نیمه‌ متمم دیگر آدمی است، محتاج صیقل زدن است. پالایش احساسی – عاطفی را می‌توان همان روشنگری – البته متفاوت با آنچه که از روشنگری به عنوان لحظه‌ خاصی از تاریخ غرب شناخته می‌شود – در نظر آورد. این شکل از روشنگری، با فرانمایی احساسات و عواطف آدمیان گره خورده و نقش آن در اشاعه‌ همدلی و پرهیز از خشونت تعیین‌کننده‌ است.
  • تسلی روانی: زیگموند فروید[۱۲] (۱۸۵۶ – ۱۹۳۹م) یکی از راه‌های درمان عقده‌ روانی را «اعتراف» یا بازگویی می‌دانست. بیان واقعیات تلخ گذشته که اکنون به صورت عقده‌ روانی تبارز کرده است، به تسامح ضمیر‌ یاری می‌رساند و این‌کار در مکتب‌ روانکاوی با روش خواب مقناطیسی (Hipnotizm) انجام می‌شود. در این رویکرد، «زبان» وارد قلمرو روان‌درمانی می‌شود و وجه روان‌شناختی آن آشکار می‌گردد. اگر بیان ناخودآگاه را موجب گشایش گره‌های روانی بدانیم، آن وقت شاعر با هر شعری که می‌سراید،‌ به لحاظ روانی، به آرامش و سلامت روانی بیش‌تری دست می‌یابد. شیوه‌ شاعر در این کار را می‌توان خود درمانی روان‌شناختی نامید. زیرا او در آنچه که بیان می‌کند، نیاز به حضور‌ یا تلقین شخص دوم ندارد و این‌ به ‌مراتب سهل‌تر از روندی است که معمولاً در مکتب‌ روان‌کاوی طی می‌شود. گذشته از این، زبان شاعر، زبانی متناسب با دنیای درون او است. احساسات و عواطف را – که جان‌مایه‌ شعر است – نمی‌توان با زبان اخباری و ساده بازنمایی کرد. این دو، ظرف زبانی دیگری می‌طلبد که از بنیاد‌ با زبان متعارف روزمره متفاوت است. شعر به یک معنا، بیان غیرمستقیم واقعیت است و در آن امور و اشیا چنان‌که هستند نه، بلکه چنان‌که می‌نمایند، بازتاب می‌یابند. روی این بیان، شعر نقش رضایت‌بخشی در گشودنِ گره‌های عاطفی – احساسی شاعر بازی می‌کند و می‌توان آن را کامل‌ترین اعتراف – البته در قیاس به اعترافی که در روان‌کاوی مطمح نظر است – و موثرترین ابزار تخلیه و تسلی روانی در نظر آورد.

روی این بیان، شعر دارای دو کارکرد متفاوت:  ۱) فردی و ۲) اجتماعی است. در سطح فردی، شعر هم نشانه‌ انفعال آدمی است و هم میل‌ او را به کنش و ستیزه‌جویی آشکار می‌سازد. شعر به منزله‌ قلمروی که شاعر در گریز از واقعیت نامطلوب به آن پناه می‌برد، نشان از وضعِ‌ انفعالی فرد دارد. فرار از واقعیت را نمی‌توان به هیچ معنایی دال بر مواجهه‌ فعال فرد با واقعیت توصیف کرد. با این وجود، شاعر از همین مواد موجود در جهانِ واقع، دست به آفرینش جهانِ‌ ایده‌آل‌های خویش می‌یازد؛ جهانی که در آن همه‌‌چیز وفق مراد و منظور او ترتیب و تراشیده می‌شود. از این‌رو، وابسته‌گی او به دنیای ایده‌‌ها را نبایستی قطع تعلق او با جهان موجود توصیف کرد. شاعر از این نظر، فردی کنشگر و خلاق است که دایره‌ رویاهای او از حدود جهان موجود فراتر می‌رود. اضافه بر آن، شاعر با بیانِ بی‌پرده‌ احساسات و عواطف درونی‌ خود، به تسامح وجدان و تسلی روانی می‌رسد و کارشیوه‌ او را در این راستا می‌توان، خود درمانی ‌روان‌شناختی توصیف کرد. شاعر با فرانمایی احساسات و عواطف شخصی خویش، بر پالایش و یا دست‌کم فرانمایی عاطفی – احساسی مخاطبان خود اثر می‌گذارد و از این‌رو، نقش او در روشنگری عاطفی – احساسی جامعه از طریق تأثیر بر ساحت عواطف و احساسات فرد، قابل محاسبه است.

کتاب‌نامه

  • تابعی، احمد، رابطه میان ایده‌ پسامدرن و عدم تعیّن، چاپ اول، ۱۳۸۴ خورشیدی، تهران: نشر نی.
  • اخلاق، داکتر سید حسن، از مولانا تا نیچه، چاپ اول، ۱۳۸۶ خورشیدی، قم: انتشارات سلوک جوان.
  • آن‌شپرد، مبانی فلسفه‌ هنر، ترجمه‌ علی‌ رامین، چاپ پنجم، ۱۳۸۵ خورشیدی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
  • سروش، احمد، مقدمه کلیات اقبال، طبع هفتم، ۱۳۸۶ خورشیدی، تهران: انتشارات سنایی.
  • بیدل، ابوالمعانی میرزا عبدالقادر، دیوان بیدل دهلوی، ج ۲، چاپ اول، ۱۳۸۶ خورشیدی، تهران: نوبهار.
  • مولانا، جلال‌الدین محمد بلخی، دیوان شمس.
  • وجودی، حیدری، با لحظه‌های سبز بهار.
  • مطر، امیره حلمی، فلسفه الجمال، قاهره: دارالمعارف.
  • حسینی، سید رضا، مکتب‌های ادبی، ج ۲، چاپ هفدهم، ۱۳۹۱ خورشیدی، تهران: بنگاه انتشارات نگاه.
  • داکتر حسین سلیمانی آملی، فلسفه تطبیقی یا تطبیق فلسفی، چاپ دوم، ۱۳۸۹ خورشیدی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

پیوست‌ها: 

[۱]تابعی، احمد، ۱۳۸۴ خورشیدی، رابطه میان ایده پسامدرن و عدم تعیّن، ص ۱۵۲، چاپ اول، ایران: تهران، نشر نی.

[۲]بنگرید به: اخلاق، داکتر سید حسن، ۱۳۸۶ خورشیدی، از مولانا تا نیچه، ص ۱۱، چاپ اول، ایران: قم، انتشارات سلوک جوان.

[۳]برای تفصیل بنگرید به: آن‌شپرد، مبانی فلسفه‌ هنر، ترجمه‌ علی‌ رامین، ص ۱، چاپ پنجم، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

[۴]کم‌نظر بی‌تابی جانم ندید

آشکارم دید و پنهانم ندید

برگ گُل رنگین ز مضمون منست

مصرع من قطره‌ خون منست

[۵]دیوان شمس

[۶]با لحظه‌های سبز بهار

[۷]برای توضیح بنگرید به: امیره حلمی مطر، فلسفه الجمال، ص ۳،  قاهره: دارالمعارف.

[۸]بیدل

[۹]بیدل

[۱۰]رضا سیدحسینی، مکتب‌های ادبی، ج ۲، ص ۷۴۹-۷۵۱٫

[۱۱]بنگرید به: داکتر حسین سلیمانی آملی، ۱۳۸۹ خورشیدی، فلسفه تطبیقی یا تطبیق فلسفی، ص ۶۴، چاپ دوم، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

[۱۲]Sigmund Freud

دکمه بازگشت به بالا