کدام سوسیالیسم؟ نقدی بر کتاب «یا سوسیالیسم یا توحش»

 بهرام آمونیایی

بخش اول:

«یا سوسیالیسم یا توحش» با عنوان فرعی «تاریخ‌نویسی به مدد نشریات چپ افغانستان» کتابی است که عتیق اروند در کنار گردآوری بخشی از متون چپ افغانستان، مقالاتی از خود را نیز در آن جا داده است. این کتاب آن‌گونه که باید مورد نقدهای جدی قرار نگرفت و دو سه نقدی هم که له و علیه آن منتشر شد، به باور من نتوانست روی مسایل کلیدی انگشت بگذارد. نگاه بخشی از چپ نیز به این کتاب خیلی سطحی و عامی‌زده بود/است.

من مدتی صبر کردم تا ببینم نقدها چه‌قدر می‌توانند قناعت‌بخش باشند و آیا زمینه‌ساز گفت‌وگوی سازنده‌‌ای خواهند شد یا نه؛ اما پس از مدتی بار دیگر این باور قدیمی‌ام تازه شد که از شوره‌زار افغانستان توقع بلندی نمی‌توان داشت. به هر حال، در این مقاله‌ مختصر سعی دارم در آغاز – با آن‌که معتقدم نیاز زیادی به برجسته‌ کردن نقاط خوب پدیده‌‌ای نیست، اما برای این‌که متهم به تقلیل‌گرایی نشوم – جنبه‌های مثبت کتاب را به ‌گونه‌ فشرده یادآوری کنم و سپس به مسایلی بپردازم که کتاب «یا سوسیالیسم یا توحش» موفق به طرح آن‌ها نشده و یا هم کم‌اهمیت جلوه داده شده‌ است.

مزیت‌ها

الف: کتاب «یا سوسیالیسم یا توحش» برای آن‌هایی که در پی خواندن تاریخ مختصر چپ افغانستان هستند، با تمام کاستی‌هایش اثر مفید است. پژوهشگران می‌توانند با خواندن کتاب، شناخت پراکنده‌‌ای در مورد گروه‌های چپ در افغانستان پیدا کنند. بخشی از متون چپ که نویسنده با رویکرد گزینشی آن را منتشر کرده‌، از دسترس عموم ‌دور بود و تنها عده‌ای انگشت‌شماری آن‌ها را در اختیار داشتند. خیلی خنده‌آور و در عین حال دردناک است که عده‌‌ای از چپ‌ها حاضر نیستند نسخه‌‌ای از این متون را حتا در بدل پول به شما بدهند. برخورد آنان با این متن‌ها تقدس‌گرایانه و شبه‌مذهبی ا‌ست. نشر دوباره‌ این متون با تصحیح خوب عتیق اروند، دست‌یابی به بخشی از متون نشریات چپ افغانستان را ساده‌تر کرده که به تنهایی کار ارزنده‌‌ای ا‌ست.

ب: نام کتاب «یا سوسیالیسم یا توحش؛ تاریخ‌نگاری به مدد نشریات چپ» در کار دلربایی چپ پیر[۱] کم‌وکسری باقی نمی‌گذارد. به این دلیل است که شمار زیادی از چپ‌های پیر وقتی نام کتاب را خوانده‌اند، دست از پا نشناخته و هیجان گرفته‌اند. اما این هیجان و دلربایی تا زمانی پایدار می‌ماند که چپ‌های پیر کتاب را نخوانده و با عنوان آن دل‌شان را خوش کنند. اروند بسیار زود به ناامیدی مزمنی دامن می‌زند که چپ‌‌های پیر مدت‌ها است به آن دچار اند: کسی به ایده‌ و آیین کهنه‌ آنان نه تنها علاقه‌‌ای ندارد، بلکه کارنامه‌ بدشان به شدت زیر ساطور نقد است. این از دیگر مزیت‌های کتاب است.

ج: طرح مساله‌ سوسیالیسم – حتا در سطح ابتدایی و با تمام ابهام‌هایش که در ادامه به آن می‌پردازم – در کشوری که تندروی اسلامی و نیولیبرالیسم «مرگ کمونیسم» را اعلام کرده و خود را فاتحان جنگ با سوسیالیسم جا زده‌اند، بار دیگر نشان‌دهنده‌ شکست روایت پیروزی است؛ روایتی که سرمایه‌داری با تمام دم‌ودستگاه نیرومندِ ایدیولوژیکش سعی دارد آن را بر همه‌گان بقبولاند. اما ماشین تبلیغات سرمایه‌داری هر قدر با شدت بیش‌تر کار می‌کند، به همان میزان سطح نارضایتی از سیستم نیز بالاتر می‌رود. ایدیولوگ‌های سرمایه‌داری حالا درک کرده‌اند که «پایان تاریخ» به ‌گونه‌ ناامیدکننده‌‌ای پایان یافته است، و این شاید سخت‌ترین انتقامی باشد که تاریخ از «فاتحان» می‌گیرد.

د: «یا سوسیالیسم یا توحش» با تمام کاستی‌هایش روایت انتقادی از برخی رویدادهای تاریخی و تاریخ رسمی به دست می‌دهد که در ادامه‌ کارهای ارزشمند دیگر تاریخ‌نویسان این شوره‌زار، گامی‌ است به پیش برای نوشتن تاریخ واقعی فرودستان. نگاه انتقادی به روایت‌های تاریخی ارتجاعی، مسلط و رسمی که آمیزه‌ ای از شوونیسم/ناسیونالیسم است، بایستی به نوشتن تاریخ فرودستان و تاریخ‌سازان بی‌تاریخ بینجامد. پژوهش‌های اروند در زمینه‌ تاریخ، از این نظر امیدوارکننده است و گامی هرچند کوچک در این زمینه برمی‌دارد. ‌

کاستی‌ها

با وجود مزیت‌ها، کتاب «یا سوسیالیسم یا توحش» کاستی‌ها و نارسایی‌های زیادی دارد که به باورم گاهی روی جنبه‌های مثبت کتاب اثر بد می‌گذارد. به تمام این کاستی‌ها نمی‌توان پرداخت، چون زمان بیش‌تری می‌طلبد و ممکن است ما را درگیر بحث‌های فرعی و کم‌سودتر کند، اما چند نارسایی کلان و جدی در کتاب وجود دارد که نباید از آن‌ها به ‌ساده‌گی بگذریم. نقد این موردها امیدوارم زمینه‌ساز گفت‌وگوی سازنده و پربار میان کمونیست‌ها شود و به تنش عقده‌گشایانه و نفرت‌بار معمول در جاروجدل‌های بی‌پایان چپ پیر، نینجامد.

پیش از آن‌که دیگران بر کارنامه‌ ناقص و معیوب ما حمله کنند، باید شجاعت خودانتقادی و حمله‌ بی‌امان بر باورهای قدیمی‌مان را پیدا کنیم و هر انتقادی را دشمنی با پروژه‌ فکری خود ندانیم. تنها از این طریق است که می‌توان شادابی و سرزنده‌گی را دوباره به کمونیسم برگرداند؛ دینامیسم انقلابی سرکش و بی‌انتهایی که مارکسیسم روسی – چینی با تقلیل ایدیولوژیک از ما ستانده‌اند و باید آن را پس بگیریم.

مردم یا مالتیتود؟[۲]

در مدخل کتابْ نویسنده‌گان به موضوعی می‌پردازند که به نظر نمی‌رسد اشتباهی مطرح شده باشد: «حاکمیت، باید حاکمیت مردم باشد. حکومت باید از مردم باشد و بر پایه‌ اصول مارکسیسم از ارزش‌های صریح و بی‌قیدوشرط بشری حفاظت کند. و این یعنی حکومت شورایی؛ حکومتی که در یک نظام اقتصادی سوسیالیستی و بر‌اساس خواست و اراده‌ جمعی مردم شکل می‌گیرد و در آن هیچ زور یا قدرتی بر مردم حکم نمی‌راند جز اراده‌ جمعی. چون خاستگاه این حکومت اراده‌ انبوه خلق [مالتیتود] است، پس نمی‌توان آن را با کودتای نظامی و جنگ و خون‌ریزی نیروهای نظامی بیگانه شده از بدنه مردم تحقق بخشید و به آن مشروعیت داد. مگر آن‌که این جنگ با اراده، همراهی و همدلی کلیت مردم علیه ظلم و استبداد و نابرابری باشد که آن حرفی جداست.» (اروند، ۱۳۹۹: ۱۷)

آشکار است که نویسنده‌گان مدخل، مردم و مالتیتود را مفاهیم مترادف و یکسان در نظر می‌گیرند و با خیال راحت یکی را به ‌جای دیگری می‌نشانند. حقیقت اما چیز دیگری ا‌ست: مردم و مالتیتود دو مفهوم مترادف و یکسان نیستند، بلکه مفاهیم متضاد هم‌اند. پیشینه‌ این تضاد و درگیری به جدل فلسفی هابز – اسپینوزا برمی‌گردد. توماس هابز مدافع سرسخت مردم بود و آن را مفهومی می‌دانست که با ویژه‌گی یکسان‌ساز و وحدت‌پذیرش، ساخت دولت را امکان‌پذیر می‌کند: «مفهوم مردم، برحسب نظر هابز، دقیقاً هم‌بسته با وجود دولت است؛ وانگهی، این مفهوم قسمی پژواک و بازتاب دولت است: اگر دولتی وجود دارد، پس مردمی نیز وجود دارد. در غیاب دولت، مردمی نیز در کار نیست.» (ویرنو، ۲۰۱۸)

هابز اما از مالتیتود متنفر بود و آن را نیرویی تلقی می‌کرد که با مقاومت در برابر سیاست وحدت، بزرگ‌ترین خطر را متوجه «امپراتوری والا» می‌کند. برعکس، از نظر اسپینوزا، منتقد جدی هابز، مالتیتود نیروی آفرینشگر جمعی‌ و متکثر است که با امتناع از پذیرش امر واحد، مرکزگرایی و نماینده‌گی، مردم را به چالش می‌کشد و با دولت سر سازش ندارد (همان).

در حالی ‌که مردم به دلیل یکسان‌سازی و وحدت‌پذیری، مفهومی از اساس دیالکتیکی است، مالتیتود چندگانه‌‌ای ا‌ست که هرگز به دوگانه‌گی معمول دیالکتیک تن نمی‌دهد. مالتیتود بسگانه، تکین و همیشه در حال شدن است و هیچ‌گاهی وحدت دیالکتیکی را برنمی‌تابد. مردم اما از دیالکتیکی می‌آید که به بازتولید مداوم ایستایی، برده‌گی‌پذیری و دست‌ کشیدن از زیاده‌خواهی کمونیستی منجر می‌شود. مردم آفرینش جمعی و مشترک برخاسته از پوتنسیای همیشه سرکش زیست‌سیاسی را به سازش نماینده‌گی‌محورِ دولت – ملت یا حزب – دولت مبدل می‌کند.

مردم مفهومی نیست که با آن بتوان به آفرینش کمونیستی دست یازید و بنابراین، مفهومی از اساس ارتجاعی‌ است. شما می‌توانید با تکیه بر این یا آن متفکر مورد نظر خودتان، استدلال‌بازی کنید که نه مردم این است و آن نیست؛ اما به نظرم آن‌چه را نمی‌توانید نادیده بگیرید، خوانش معمول و پذیرفته‌ شده‌ توماس هابز از مفهوم مردم است که راست و چپ همه آن را تأیید کرده و پذیرفته‌اند. حالا فرض کنیم که مردم به فرودستان هم اطلاق می‌شود، اما مساله‌ اصلی پذیرش یا انکار این ادعا نیست، مساله بر سر نوع سازمان‌دهی استثمار شده‌گان/فرودستان است: رهبری باید عمودی و دارای سلسله‌مراتب باشد یا افقی و پادنماینده‌گی؟ مردم سوژه‌ محبوب رهبری عمودی و نماینده‌گی ا‌ست، در حالی ‌که مالتیتود با تکثر و بسگانه‌گی غیرقابل تقلیلش به سیاست وحدت، از مبارزه‌ جمعی و مشترکی پشتی‌بانی می‌کند که فرصت رشد و پاگیری تفکر آقابالاسری در آن وجود ندارد و به کسی اجازه داده نمی‌شود خودش را به ‌عنوان رهبر، قاعد، دبیرکل و رییس جا بزند.

یکی از دلایل مخالفت من با پروژه‌ چپ پیر، پابندی‌ شبه‌مذهبی‌اش به تیوری سازمانی ا‌ست که رهبری جمعی و افقی را به سخره می‌گیرد و تمام هم‌وغمش کسب قدرت سیاسی (قدرت برساخته) است. در تفکر چپ پیر، مردم مفهومی نماینده‌گی‌پذیر و مرکزگرا است و بنابراین، نمی‌تواند به رهبری جمعی و افقی مجال بالنده‌گی دهد. دلیل اصلی مردم‌دوستی چپ پیر این‌جا است که آشکار می‌شود. مردم به این دلیل قابل پذیرش آن‌ها است که با تکیه بر سرشت وحدت‌پذیر، قانع‌شونده و برده‌گی‌سازش، می‌توان قدرت سیاسی (قدرت برساخته) را به دست گرفت و حکومت جدیدی روی کار آورد که حتا بدتر از حکومت قبلی در کار سرکوب نیرویی که دوست ندارد مردم باقی بماند و در حال مالتیتود شدن است، موفق‌تر عمل می‌کند. مردم تا زمانی هستی دارد که سر به زیر باشد و آن‌چه دولت، حزب و سازمان می‌گوید را بپذیرد؛ در غیر آن چیزی به ‌نام مردم وجود ندارد.

نقد من بر چپ پیر به این دلیل است که جنبش در جوش‌وخروش فرودستان را که در برخی از جنبه‌ها مالتیتودی است، به مردمِ مرده و راکد تبدیل می‌کند؛ مردمی که گویا وقتی انقلاب را به سرمنزل مقصود رساند، باید به خانه‌های‌شان برگردد تا انقلابی‌های تازه به قدرت رسیده به کار حکومت‌داری بپردازند که برآیندی جز دیکتاتوری هار شبه‌استالینی، فساد و بروکراسی مزمن ندارد. آنان به ‌نام طبقه‌ کارگر، رنجبر، توده و خلق هر منتقد و معترضی را سرکوب‌ کرده و با راه‌اندازی دادگاه‌های نمایشی کارزار گسترده‌ کمونیست‌‌کشی برپا می‌کنند و سپس وقتی بر وضعیت مسلط شدند، دهل و سُرنای اعمار «سوسیالیسم در یک کشور» می‌زنند.

باری، نویسنده در حالی ‌که بخشی از گرایش چپ پیر را به نقد می‌کشد، در زمینه‌های زیادی با آن هم‌دل و هم‌رأی است. یکی از زمینه‌هایی که عتیق اروند را به چپ پیر پیوند می‌زند، مردم‌گرایی او است. نویسنده چه در کتاب «یا سوسیالیسم یا توحش» و چه در دیگر نوشته‌هایش مرتب مردم‌مردم می‌کند و سخت در دفاع از آن برمی‌خیزد. عشق او به مردم به حدی‌ است که دوست دارد هر ویژه‌گی مثبت گیتی را به مردم نسبت دهد و حتا آن را مترادف نیرویی جا بزند که در برابر او ایستاده است، نه در کنارش. به باور من، مردم‌گرایی اروند از این‌جا ناشی می‌شود که او هم‌چنان از رهبری عمودی و دموکراسی نماینده‌گی گسست نکرده و نسبت به آن خوش‌بین است. من اما معتقدم که نمی‌توان هم مدافع سرسخت مردم بود و هم از حکومتی سخن زد که گویا خاستگاه مالتیتودی دارد. باید یکی را انتخاب کرد و در برابر دومی به ‌گونه‌ آشکار موضع گرفت. هرگونه نگاه فرصت‌طلبانه و استفاده‌جویانه از این مفاهیم به باور من نه تنها سودی در پی ندارد، بلکه موجب بدآموزی و ترویج برداشت‌های سطحی از مفاهیم فلسفی – سیاسی می‌شود. باید شوق کودکانه‌ پرسه ‌زدن در هر سپهری را کنار بگذاریم و نوعی سیاست اصولی پیشه کنیم که به خودش و باورهایش اتکا دارد و مخالف هر نوع گرایش اپورتونیستی است.

پیوست‌ها:

[۱] . منظور من از چپ پیر، چپی است که از نظر تیوریک و سیاسی ورشکسته شده و حرف تازه‌‌ای برای گفتن ندارد، نه چپی که از نظر سنی جوان نیست. هر چپ سال‌خورده یا جوانی که گذشته‌اش را نقد رادیکال کرده و از ضرورت بروزدهی تیوریک استقبال کند، از نظر من چپ پیر به حساب نمی‌آید.

[۲] . برخی از مترجمان ایرانی از معادل‌های انبوهه، انبوه خلق، بسیاران و بی‌شماران به ‌جای مالتیتود استفاده کرده‌اند؛ اما از آن‌جایی که چند واژه‌ برای یک مفهوم به‌ کار برده شده و کم‌تر توافقی روی انتخاب یکی از این معادل‌ها وجود دارد، من ترجیح می‌دهم به ‌جای معادل‌های فارسی، از اصل واژه استفاده کنم که گفته می‌شود نخستین بار اسپینوزا آن را به کار برده است. این کار می‌تواند دست‌کم ابهام و سردرگمی‌‌ای که در اثر استفاده از چند معادلِ فارسی مالتیتود به ‌وجود می‌آید را برطرف کند.

دکمه بازگشت به بالا