کدام سوسیالیسم؟ نقدی بر کتاب «یا سوسیالیسم یا توحش»

بهرام آمونیایی

بخش دوم

انبارکاری متون و رویکرد ایدئولوژیک به تاریخ

عنوان فرعی کتاب «تاریخ‌نویسی به مدد نشریات چپ افغانستان» است؛ عنوانی که به نظر می‌رسد بیش‌تر برای جلب مخاطب برگزیده شده است تا این‌که ربط زیادی به محتوای کتاب داشته باشد. برعکس، آنچه بیش‌تر جلب توجه می‌کند، گردآوری مقالات نویسنده‌گان چپ یا متمایل به چپ است. مقالاتی از عتیق اروند نیز در بخش‌هایی از کتاب جا داده شده؛ اما در مقایسه با متون گردآوری‌شده از دیگران بسیار ناچیز است.

اگرچه اروند از برخی رویدادهای تاریخی نگاه انتقادی به دست می‌دهد و منتقد تاریخ‌نویسی رسمی‌ است؛ اما روش کار او در کتاب «یا سوسیالیسم یا توحش» – که ادعا دارد تاریخ‌نویسی ا‌ست – بیش‌تر به انبارکاری متون دیگران می‌ماند تا تاریخ‌نویسی. آیا گردآوری متون دیگران در یک مجموعه را می‌توان تاریخ‌نویسی نامید؟ به نظر من، تاریخ‌نویسی انبارکاری متون نیست، نقد متون است؛ نقد انبارکاری متون با رویکرد گزینشی و دلخواهانه. این دیدگاه که با گردآوری مطالب دیگران در یک مجموعه می‌توان تاریخ‌نویس شد، به بدآموزی مزمنی دامن می‌زند که انسان افغانستانی همیشه مرتکب آن شده است. اگر با بدبینی بیش‌تری به این مورد نگاه کنیم، نویسنده در نهایت برداشت خیلی سطحی و عامی‌زده از تاریخ‌نویسی عرضه می‌کند؛ برداشتی که گونه‌ای از آن همین اکنون نیز در جامعه‌ ما وجود دارد: تاریخ چیزی جز قصه‌گویی و افسانه‌پراکنی با چاشنی واقعیت برساخته و دستکاری‌شده نیست.

افزون بر این، نگاه گزینشی و دلخواهانه‌ نویسنده به متون تاریخی چپ نشان‌دهنده‌ رویکرد ایدئولوژیک او به تاریخ است؛ رویکردی که با کم‌بینی و تقلیل‌گرایی در نقد مخالفان هیچ کم‌وکسری باقی نمی‌گذارد، اما در مواجهه با موافقان و هم‌اندیشان دست به ستایش مبالغه‌آمیز می‌زند و خبر چندانی هم از نقد و عیب‌جویی نیست. نویسنده با این رویکرد در حالی ‌که تاریخ رسمی را به نقد می‌کشد، زمینه‌ساز خوانشی از تاریخ می‌شود که با نادیده‌گرفتن خرد انتقادی، شباهت زیادی به تاریخ‌نویسی رسمی و ایدئولوژیک دارد؛ تاریخ‌نویسی‌ای که قصد اصلی نویسنده به چالش‌کشیدن آن است. در ادامه، به موردهای مشخصی در این زمینه اشاره می‌کنم.

ابهام معنایی؛ کمونیسم یا سوسیالیسم؟

پیش از پرداختن به شعار «یا سوسیالیسم یا توحش» که عنوان اصلی کتاب هم است، نگاه گذرا به سرگذشت مفهوم سوسیالیسم را ضروری می‌دانم. واژه‌ سوسیالیسم دست‌کم سه معنای متفاوت دارد. نخست، سوسیالیسم به معنای مدیریت دولتی امور است؛ سیستمی که مالکیت دولتی یا نماینده‌گی حزب – دولت را جاگزین مالکیت خصوصی می‌کند؛ اما استثمار شدیدتر از پیش وجود دارد و خبری هم از آزادی بیان و دموکراسی نیست. آنچه در روسیه و چین رخ داد، در واقع این نوعی از سوسیالیسم بود/است. مارکسیست‌های روسی – چینی معتقد بودند که برای رسیدن به کمونیسم باید مرحله‌ گذاری را پشت سر گذاشت و آن واگذاری همه‌چیز به دیکتاتوری پرولتاریا یا «دولت طبقه‌ کارگر» است که زمینه را برای ساخت کمونیسم فراهم می‌سازد. این مرحله‌ گذار را سوسیالیسم نامیدند که با کمونیسم یکی نیست.

نام اصلی سوسیالیسم مورد نظر مارکسیست‌های روسی – چینی، سرمایه‌داری هار دولتی ا‌ست که کارگران بی‌رحمانه‌تر از سرمایه‌داری نئولیبرال در آن استثمار می‌شوند و بنابراین، هیچ ربطی به کمونیسم ندارد. تجربه‌ شوروی و چین در عمل نشان داده است که با یک چنین رویکردی نمی‌توان به کمونیسم رسید. اگرچه این خوانش از سوسیالیسم با تاریخ سیاه و فاجعه‌باری که از خود به جا گذاشته، دیگر کاملاً از دور خارج شده است؛ اما هنوز نفس می‌کشد. پیروان این گرایش هم‌اکنون در افغانستان و دیگر کشورها فعال‌اند و در تلاش بازگشت به دایره اصلی بازی هستند. آنان هنوز به‌ گونه‌ مضحکی خواب «انقلاب» می‌بینند و خواستار صنعتی‌سازی دولتی به سبک استالین‌اند. به باور آنان، سوسیالیسم پس از برقراری سرمایه‌داری‌ را از میان می‌برد و مناسبات آزادانه‌ای را برقرار می‌سازد که جامعه‌ کاپیتالیستی فاقد آن است. اما این‌جا دیالکتیک کاذبی وجود دارد که کارکرد اصلی‌اش احمق‌سازی است. چون به شما اجازه نمی‌دهد، بیرون از چارچوب سوسیالیسم – سرمایه‌داری چیزی را ببینید؛ در حالی که هر دو شبیه هم اند و علیه دشمن اصلی‌شان – کمونیسم – متحد شده‌اند. گویی دیالکتیک دامی است که هگل و سپس مارکسیست‌های ارتدوکس پهن کرده‌اند تا هرگونه تفکر رادیکال و کمونیستی را شکار کنند.

دودیگر، سوسیالیسم معادل دولت رفاه است که از راه تنظیم بازار و بازتوزیع ثروت سعی دارد سیستم سرمایه‌داری را اصلاح کند. افزایش مالیات بر ثروتمندان و تأمین رایگان خدمات همه‌گانی از اقداماتی ا‌ست که سوسیالیست‌های مدافع دولت رفاه در پی آن‌ اند. این کار در واقع برقراری توازن نسبی میان ثروتمندان و فرودستان است تا سرمایه‌داری پایدارتر و شکوفاتر از پیش به انباشت سرمایه ادامه دهد. این همان سوسیالیسمی است که از توماس پیکتی و فوکویاما گرفته تا بیل گیتس و مارک زاکربرگ همه خواهان برقراری آن هستند. این سوسیالیسم نیز نوعی از سرمایه‌داری ا‌ست با شکل و شمایل اندکی انسانی و کم‌تر هار که در مقایسه با سوسیالیسم نوع نخست فضای بهتری برای نفس‌کشیدن در آن است و کارگران و سایر فرودستان از حقوق و امتیازات بیش‌تری برخوردار اند.

در این‌گونه سوسیالیسم نیز کمونیسم خطر جدی‌ای ا‌ست که نباید دست‌کم گرفته شود. در واقع برای جلوگیری از گرایش کارگران و فرودستان به کمونیسم است که سرمایه‌داری سعی می‌کند چهره‌ انسانی‌تر از خودش نشان دهد و با استناد بر جنایت‌هایی که استالینیست‌ها و مائوئیست‌ها زیر پرچم مارکسیسم مرتکب شدند، مرتب از خطر ظهور کمونیسم هشدار می‌دهد.

سه‌دیگر، برخی معتقدند که سوسیالیسم نام دیگر کمونیسم است و هیچ تفاوتی میان این دو مفهوم نیست. به باور آنان مارکس و انگلس تفاوتی میان این دو مفهوم قایل نبودند و هر دو را مترادف هم به کار می‌بردند. مارکس در «نقد برنامه‌ گوتا»، می‌گوید: «میان جامعه‌ سرمایه‌داری و جامعه‌ کمونیستی دوران گذار انقلابی اولی به دومی قرار دارد. منطبق با این دوران، یک دوران گذار سیاسی نیز وجود دارد که دولت آن چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی‌تواند باشد.» (مارکس: ۳۲، ۳۳) روشن است که مارکس تنها بر «دوران گذار انقلابی» برای رسیدن به جامعه‌ کمونیستی تأکید می‌کند، نه چیزی به ‌نام سوسیالیسم. در «دوران گذار سیاسی» مورد نظر مارکس هم که «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا» برقرار می‌شود، نه دیکتاتوری حزب.

پس، سوسیالیسم سه معنا در یک واژه است و بنابراین، پیش از آن‌که ابهام‌زدایی کند، به ابهام دامن می‌زند. با شنیدن واژه سوسیالیسم، شما نمی‌توانید تشخیص دهید که منظور گوینده/نویسنده از سوسیالیسم چیست؟ سرمایه‌داری دولتی به سبک استالینیستی – مائوئیستی، سرمایه‌داری به سبک دولت رفاه و یا هم کمونیسم. اگر به نشریات چپ افغانستان نگاه کنید، بدون شک‌وتردیدی می‌توانید مدعی شوید که سوسیالیسم مورد نظر چپ‌های گرانقدر ما – از محمودی، غبار و تره‌کی گرفته تا اکرم یاری، داکتر فیض‌احمد، مجید کلکانی و کلیه چپ‌های امروزی پیرو خط آنان – مترادف برنامه‌ریزی متمرکز و مدیریت دولتی زنده‌گی (آنچه در شوروی و چین پیاده شد) است. این مورد دیگر نیازی به استدلال و اثبات بیش‌تر ندارد. آنانی که کم‌ترین آشنایی‌ای با آثار و کارنامه‌های چپ‌های یادشده داشته باشند، این گفته را تأیید می‌کنند.

نویسنده اما آن‌گونه که توقع می‌رود، نه تنها این نوع از سوسیالیسم‌خواهی چپ افغانستان و تفاوت‌گذاری میان کمونیسم و سوسیالیسم را به نقد رادیکال نکشیده است، بلکه از آن پشتی‌بانی می‌کند: «سوسیالیسم و در آخر کمونیسم، از هیچ فردی سلب مالکیت نمی‌کند؛ اتفاقاً برخلاف این حکم، نظامی که بر پایه‌ تحقق عدالت در اجتماع بنا می‌شود، مالکیت را به افراد بازمی‌گرداند ـ منتها به تمامی افراد بشر و نه صرفاً به یک طبقه و یک قشر و یک گروه. نکته‌ ظریف دیگر این است که سوسیالیسم و در پایان کمونیسم، هرگز ادعا نکرده که ریشه‌ نهاد شر را در دل بشر می‌خشکاند.» (اروند، ۱۳۹۹: ۱۵۴) نویسنده در نوشته‌ پایانی کتاب نیز برداشت خود از سوسیالیسم را بیش‌تر و روشن‌تر شرح می‌دهد: «نظام شورایی دموکراسی مستقیم را تحقق می‌بخشد. سرمایه‌داری را ریشه‌کن می‌کند. به قوم‌گرایی و سمت‌گرایی نقطه‌ پایان می‌گذارد. به بخشی از حساسیت‌های سنتی و عرفی و ملی کاری ندارد، اما از کلیت ارزش‌های بشری حفاظت می‌کند؛ این ارزش‌ها شامل حقوق زنان، اقلیت‌های جنسی، آزادی مذهب و عقیده و بیان و مواردی از این دست می‌باشد. درست است که این نظام تکوین تمام و کمال کمونیسم نیست؛ اما راهی‌ است به همان سو. … سوسیالیسم امید را معنادار می‌کند. در سرزمینی که نمی‌جنگی مگر در راه دفاع از ارزش‌های سوسیالیستی و بشردوستانه، نمی‌کوشی مگر برای ارتقای زیست جمعی و نمی‌هراسی مگر از خشم توده‌های مردم، چرا به آینده امید نداشته باشی و تن به پراکسیس ندهی؟ پس از تحقق سوسیالیسم و آن‌گاه که مردم به شیوه‌ زیست در آن عادت کردند و آن را با جان و دل پذیرفتند، از گزاره‌ “از هر کس به اندازه‌ توانش” به گزاره‌ “به هر کس به اندازه‌ نیازش” گذر خواهیم کرد.» (همان: ۷۵۵ – ۷۵۶)

واضح است که نویسنده میان سوسیالیسم و کمونیسم فرق قایل است و سوسیالیسم را مرحله‌ نخست رسیدن به کمونیسم می‌داند. شکی وجود ندارد که اروند تا حدودی منتقد مارکسیسم روسی – چینی‌ است که به‌ گونه‌ بسیار محدود در کتاب او هم بازتاب یافته است؛ اما در نهایت نویسنده مثل مارکسیست‌های ارتدوکس به تفاوت معنایی میان سوسیالیسم و کمونیسم و مرحله‌بندی دوگانه برای رسیدن به کمونیسم باورمند است. نویسنده در مطلب پایانی کتاب به جز پافشاری روی اداره‌ شورایی – که مارکسیست‌های روسی و چینی هم با شدت‌وحدت بیش‌تری بر آن تأکید می‌کردند؛ اما پس از تصرف قدرت با جاگزینی دیکتاتوری حزب به جای دیکتاتوری پرولتاریا بسیار زود به آن پشت کردند – پیشنهاد دیگری ندارد.

به باور من، مرحله‌بندی مورد نظر چپ پیر، ما را به کمونیسم نمی‌رساند. چون آنچه زیر نام سوسیالیسم روی کار می‌آید، نه تنها بستری برای ساخت کمونیسم فراهم نمی‌کند، بلکه مانع جدی در برابر رشد و پاگیری آن می‌شود. این سوسیالیسم ربط چندانی به سوسیالیسم یا کمونیسم مورد نظر مارکس ندارد و بنابراین، از آغاز سرمایه‌دارانه است، البته بدون دموکراسی و آزادی بیان. جهان این تجربه‌ فاجعه‌بار را یک‌بار از سر گذرانده است و نیاز نیست راه بدِ یک‌بار رفته را دوباره برویم. در شوروی دیدیم که چگونه از دل آن استالینیسم هار بیرون زد و در چین هم عملاً می‌بینیم که سوسیالیسم با خوانش چینی چه فاجعه‌ای به بار آورده است.[۱] چه در شوروی و چه در چین نه تنها پرولتاریا یک گام به سوی کمونیسم برنداشت/نداشته است، بلکه با ادامه‌ کار مزدی و استثمار شدید کمرش شکسته و کمونیسم‌ نیز به‌ گونه‌ بی‌رحمانه‌ای مورد سوءتعبیر قرار گرفته و بدنام شد/شده است. اصلاً هیچ ضمانتی وجود ندارد که وقتی سوسیالیست‌های عزیز ما طعم قدرت سیاسی را چشیدند، حتا کم‌ترین فکری هم درباره‌ کمونیسم بکنند، چه رسد به این‌که زمینه را برای عبور به جامعه کمونیستی فراهم سازند. این گفته را دو تجربه‌ بد (شوروی و چین) که پیش‌تر به آن‌ها اشاره شد، ثابت می‌کند.


در همین مورد بخوانید:

بخش اول: کدام سوسیالیسم؟ نقدی بر کتاب «یا سوسیالیسم یا توحش»


پیوست‌ها:

[۱]– تنها رسوایی شرکت فاکس‌کان در چین شما را وادار می‌کند که روی سوسیالیسم واقعی چپ پیر خط بطلان بکشید. رجوع کنید به «زنده‌گی و مرگ در شهر ممنوعه‌ اپل»: https://tarjomaan.com/barresi_ketab/8660/

دکمه بازگشت به بالا