وقتی در دل شب‌های کابل زنده‌گی جاری است

ذاکر شیرزاد
ایمیل: [email protected]

روز دوم عید، آخرین لحظه‌هایش را سپری می‌کرد. هوا کم‌کم تاریک‌ می‌شد. از خانه بیرون شدم. سمت چپ را گزیدم و پیش رفتم. کوچه‌ی ما خلاف روزهای قبل، ساکت و آرام بود. من هم بدون این که اطرافم را نگاه کنم به راهم ادامه دادم. کمی پیش‌تر، سرک عمومی بود، رفتم تا آن‌جا رسیدم. انوارهای بوقلمونی رنگ، پلِ سرخ را زیباتر ساخته بود. حس متفاوت‌تری در نگاه و رفتار آدمان دیده می‌شد. حس قشنگ زنده‌گی. حسِ خوبِ باهمی. جلوتر که رفتم، متوجه افراد و خانواده‌هایی شدم که از رستورانت بیرون می‌آمدند. مرد، زن، کودک، در سیمای همه‌شان یک نوع آرامش پیدا بود. شاد بودند. یک لحظه احساس کردم واقعاً زنده‌گی زیباتر شده است. فضا آرام است. نه از جنگ حرفی هست، نه از خشونت و نه از حرف‌های مفت سیاست چیزی هست. فقط زنده‌گی است که با زیباترین شکل جلوه می‌کند.

پلِ سرخ، همان پلِ سرخ قدیمی خودمان است. مردمانی که به دیده می‌‍‌آیند هم، مردمان همین شهر اند. من هم به همین نقطه تعلق دارم. چیزی که متفاوت هست، احساس خوشی و آرامش است که می‌توان در میان مردم و سیمای آن‌ها دید. قبلاً کم‌تر چنین احساسی را میان مردم دیده بودم. شاید یکی از دلایلش بیرون نرفتن شب‌هنگامِ من بود. به ذهنم فشار می‌آورم، یادم می‌آید، شب‌های دیگر نیز از این‌جا عبور کرده‌ام، اما چنین حسی نداشته‌ام. حسِ «بی‌خیال همه‌چی» حس این که در میان همه نابسامانی‌ها، هنوز زنده‌گی با زیباترین شکلش جریان دارد. امشب واقعاً، متفاوت است. متفاوت‌تر از هر زمان زنده‌گی.

اندکی سر چارسو، پای درخت بلندی ایستادم و به رفت‌وآمد آدمان در رستورانت شاهین و نان داغ-کباب داغ، خیره شده بودم. یک باره متوجه شدم که اکبر و امیر به سوی من می‌‌آیند. به هم سلام دادیم. حرف زدیم. از آن‌ها پرسیدم، امشب احساس متفاوتی را در مردم می‌بینم، شما چطور؟ امیر لبخندی زد. گفت، «امنیت، امنیت، بزرگ‌ترین اتفاقی است که برای این مردم باید بیافتد. در حالی که نگاهش را به سمت دیگری دوخته بود، ادامه داد. امنیت تنها چیزی است که مردم می‌خواهند و مهم‌ترین چیزی است که مردم در سایه‌ی آن آرام، زنده‌گی می‌کنند. امیر ادامه داد، نیروهای امنیتی در این زمان شب و روز خواب ندارند تا مردم آرام باشند. من سرم را به نشانه‌ی تایید، تکان دادم. در این زمان اکبر گفت، در همین روزهای عید اگر امنیت نمی‌بود، این حسی که شما گفتید،‌ هم نبود. این را گفت، بعد هر دو رفتند.

از چهار راه رد شدم. به سوی رستوارنت یا کافه «آی خانم» حرکت کردم. حسِ خوبی یافته بودم. منی که تمام روز را در گوشه‌ی اتاق کوچکم، سپری کرده بودم و از روی کلافه‌گی سر به جاده‌های پل سرخ زده بودم، حالا احساس آرامش می‌کردم. آی خانم مثل همیشه، شلوغ بود. فکر این که ممکن جایی نباشد، مرا واداشت تا داخل رستورانت نشوم. از بیرون نگاهی به درون انداختم. حس قشنگی به آدم دست می‌داد. حس متفاوت‌تر از هر زمان دیگر. در واقع همان حس شیرین زنده‌گی. دلیل آن را اصلاً پیش خود تجزیه و تحلیل نکردم. این که این تفاوت در چیست! در خوشی‌هایی هست که به روزهای عید بسته‌گی دارد، یا در امنیت و آرامشی است که در این دو روز به تلاش نیروهای امنیتی همان «قهرمانانِ کشور» ممکن شده است، یا چیز دیگر. دلیل‌اش برایم مهم نبود. مهم این بود که می‌دیدم زنده‌گی مردم شکل زیباتر گرفته است. تمام افراد، مرد، زن، کودک همه کنار هم در رستورانت با خوشی زمان صرف می‌کنند. یا دو دوست، از بودن کنار هم لذت می برند. همه بی‌خیالِ سیاست و جنگ و صلح‌اند. چیزی که جاری است، زنده‌گی است.

من دوباره به چهارراه برگشتم. این بار، خواستم بروم کدام رستورانتی، غذا بخورم، چای بنوشم و پشتاره‌هایی از دغدغه‌ی روزگار را لحظه‌ای از دوشم زمین بیندازم و باآسوده‌گی زمان بگذرانم. به مسیری از سمت چپِ جاده راه می‌پیمودم که آخرِ آن به کارته چهار می‌رسید. من به کارته چهار نرسیدم. اصلاً قرار هم نبود که بروم. در ۲۰ قدمی، متوجه نوشته و شکلی در دروازه‌ی یک شیرینی فروشی شدم. نوشته بود،‌ «لطفاً، با خنده وارد شوید.» با خود اندیشیدم، حالا زمانش است، می‌توانی این کار را بکنی. روزهای دیگری زنده‌گی، همین لبخند، برای من سخت‌ترین کار دنیا محسوب می‌شد. خیلی‌ها این گونه بودند. فکر کردم می‌توانم، چون امشب حالتی به من دست داده که به شکل خودکار، متوجه لبخندِ خودم می‌شوم. نرفتم. نشد که بروم. شاید دلم نخواست. من دنبال جایی بودم که پیش از غذا به من چای بدهد، چون احساس تشنه‌گی می‌کردم. تشنه بودم. به سمت چهارراه برگشتم. خواستم بروم اتاقم. همان‌جا به خود غذا و چای درست کنم و بخورم.

هنوز در چهار راه بودم. اطراف را ورانداز می‌کردم. پلِ سرخ، بدون حضور ماه هم، روشن بود. نورهای رنگین‌کمانی، شکلِ جلو دکان‌ها و رستورانت‌ها، پلِ سرخ را روشن نشان می‌داد و رنگ زنده‌گی برجسته‌تر از همه‌چی بود. من تشنه‌وار، به افراد و خانواده‌ها و رفتار پرنشاط آنان، نگاه می‌کردم. مردِ صاحب‌دکانی، سیگارش را روشن کرد و در نزدیکی من ایستاد و سیگارش را با آخرین توان به هوا فوت می‌کرد. او هم مثل من به اطراف نگاه می‌کرد. رفت‌وآمد آدمان کمتر شده بود. دکان‌ها کم‌کم دروازه‌های‌شان را می‌بستند. مردِ دکان‌دار، آهی بلند کشید، سیگارش را در جوی جلو دکان انداخت. بعد بدون این که به من نگاه کند، گفت، «کاش همیشه این قسمی بود، هی، امنیت هوووف»، به طرف دروازه دکانش حرکت کرد.

من هم حرکت کردم. تصمیم گرفتم یک تکه نان برای شب گرفته به خانه‌ام بروم. نانوایی بسته شده بود. ساعت، یازده شب شده بود.

Comments are closed.