عمری در انتظار؛ از بام تا شام برای لقمه‌ای نان

زهرا عطایی

آفتاب صبح امروز گرم نیست. همانند او مردان زیادی با چهره‌های خسته به دیوار تکیه داده‌اند. آنان به موردی فکر می‌کنند، شاید به نان و به شکم گرسنه کودکان‌شان یا هم کرایه خانه و مریض‌هایی که در بستر نادارای افتاده‌اند. اما چه کسی جز خودشان از این نگرانی می‌داند؟

کنار دیواری نشسته و به رفت‌وآمد موترها می‌نگرد. تنها او نه، که چشمان ده‌ها کارگر دیگر نیز به خیابان دوخته شده است. کمرها بسته است و نگاه‌ها خیابان را رصد می‌کند. دقایقی غوغا برپا می‌شود، سکوت سهمگین فضا به یک‌باره‌گی می‌شکند و همه می‌دوند. چه خبر بود؟ از میان جمع کارگران موتر شاسی‌بلندی با شیشه‌های سیاه می‌نماید و فردی شیک و خوش‌لباس زیر‌چشمی به کارگرانی که دور و برش هجوم آورده‌اند، نگاه می‌کند و دوباره به موبایلش مصروف می‌شود. نگاه‌های امیدوار این‌همه آدم در انتظار او بود؟ آیا او است که می‌تواند حداقل امروز امید یک خانوار باشد؟ آری، این موتر و موترهایی از این‌دست است که بامدادان چشم‌ها در انتظار و صبح تا شام دل‌های کارگران بسته‌‌ی آن‌ها است.

پس از دقایقی از میان جمع یکی با هیجان در حالی که عجله دارد، به سوی ابزار کارش می‌دود. امید یک روز کار با اولین شعاع آفتاب بر سینه‌ی یخ‌زده‌اش تابیده ‌است. بلی، او موفق شد، او امشب نان خواهد‌ داشت. باید برود. بقیه اما نه هیجان دارند و نه خوشحال‌اند. با چهر‌ه‌های خسته و سرد دوباره به همان دیوار تکیه می‌دهند و به انتظار موتری دیگر می‌نشینند که شاید تا غروب هم از راه نرسد. صبح‌ها برای او مهم نیست هوا چه‌قدر سرد است، ۲۰ دقیقه رکاب زدن از خانه تا این‌جا و رصد کردن عابران و موترهایی که هم‌چون امید واهی ظاهر می‌شوند، کار دو دهه‌ی او است. از آغاز حکومت حامد کرزی بدین ‌سو هر صبح این‌جا می‌ایستد و منتظر می‌ماند؛ منتظر کسی که سبب شود دست‌کم برای یک روز با دستان خالی به خانه بر‌نگردد.

خلیفه حسین‌داد امروز هم خانه را به امید کار ترک کرده و کنار چهارراهی‌ای در تایمنی پشت به دیوار چشم‌به‌راه کسی است که شاید به این زودی‌‌ها رخ ننماید. خنده‌های او را چه می‌توان نامید؛ لبخندی بر روزگار یا زهرخندی بر وضعیت اسف‌بار اقتصادی؟ یا شاید یاد تبلیغ انتخاباتی «دو میلیون شغل» افتاد و خنده‌اش گرفت؟ یا هم خنده‌اش، زهرخندی به هر وعده‌ای بود که به آنان داده شد و باد هوا بود؟ هرچه بود، پس از آن لبخند، چهره‌‌ی حسین‌داد در هم کشیده شد و گفت ۴۳ سال دارد و از دو دهه به ‌این سو معماری می‌کند. شاید او به این کارش افتخار کند، چون ویران نمی‌کرد، بلکه آباد می‌کند. او از کسی توقعی ندارد؛ تنها تکیه‌گاهش دستان آبله‌برداشته است و دیواری که کنار چهار‌راه صبح‌ها به آن تکیه می‌زند.

روزهای خلیفه حسین‌داد ساعت شش با انتظار شروع می‌شود و ساعت سه بعد از ظهر با انتظار پایان می‌یابد؛ انتظاری که ثمر نمی‌دهد و او شبانگاه دست خالی به خانه برمی‌گردد. شاید این تنها دلیلی است که شب‌ها پسرک خردسالش را نمی‌بوسد و روی خوشی با اهل خانه‌اش نشان نمی‌دهد. مثل او، هزاران کارگر دیگر نیز هستند. بیش‌تر کسانی ‌که این‌جا نشسته‌اند، پدران ده‌ها کودک‌اند و خانه‌های کرایی دارند. خلیفه حسین‌داد همانند رضای ۳۳ ساله، یکی از دو میلیون بی‌کار است که سال‌ها انتظار تحقق رویای صاحب کار شدن را کشیده‌اند. در واقع ۲۴ درصد مردم افغانستان در جریان روز مدام به فکر شکم گرسنه‌ی خانواده‌‌شان هستند.

آری، این‌جا پایتخت افغانستان است و چهارراه هم یکی از چهارراه‌های گرسنه‌گان. جایی که حسن‌داد و هم‌مسلکانش نشسته‌اند، سخنی در کار نیست. همه مُهر سکوت بر لب زده‌اند و کسی حرفی نمی‌زند. این‌جا همه‌ی حرف‌ها توأم با نگرانی است‌. غم نان و غم گرسنه‌گی فکرها را مشغول کرده‌ است. شماری دست زیر الاشه گرفته و تعدادی سر بر زانو گذاشته‌اند و خیابان را می‌پایند. جمعی هم به نقطه‌ای از زمین چشم دوخته‌اند، تلخ‌کامی روزگار را مزه می‌کنند و به چیزی می‌اندیشند. همه در انتظار اند که شاید روزنه‌ی امیدی گشوده شود و کسی از راه برسد و آنان را سر کار ببرد. اما مگر چند تا از آن موتر‌ها روزانه بیایند و یکی را از میان بردارند؟ چه‌قدر کار باشد که شکم گرسنه ۲ میلیون نفر را سیر کند؟

دکمه بازگشت به بالا
بستن