سناریوی حضور ایالات متحده امریکا در افغانستان؛ از شکست در ملت‌سازی تا سیاست گریز

سروش تاج، دانشجوی روابط بین‌الملل

پس از حملات یازدهم سپتامبر در سال ۲۰۰۱م، اداره‌ی رییس جمهور بوش در ۷ اکتوبر سال ۲۰۰۱م «عملیات آزادی پایدار» را راه‌اندازی کرد. هدف اصلی از راه‌اندازی این عملیات که محور اصلی سیاست خارجی امریکا در قبال افغانستان و پاکستان پس از واقعه‌ی یازدهم سپتامبر را نیز شکل می‌داد، دو مورد عمده بود: بیرون راندن القاعده از این دو کشور و نابودی پناه‌گاه‌های تروریستان. امریکا به هدف اولش تا حدی دست یافت، اما به هدف دوم تا حالا دست نیافته است. سیاست امروزی ایالات متحده که معطوف به ترک افغانستان است، محصول وضعیتی است که پس از سال ۲۰۰۵م با آن مواجه شد.

به تأیید از کارشناسان، طراحان و منتقدان سیاست خارجی ایالات متحده، امریکا به این دلیل به افغانستان قدم نگذاشته بود که این کشور را به یک مدل دموکراسی برای آسیای میانه مبدل بسازد و هیچ نیتی برای زیر سوال ‌بردن مشروعیت تمام دولت‌های همسایه که سرانجام به جای‌گزینی آنان با دولت‌های دموکراتیک منجر شود، در سر نمی‌پروراند. اگر ایالات متحده این هدف را آشکارا اعلام می‌کرد، واشنگتن هیچ پایگاهی را در تاجیکستان و اوزبیکستان برای انجام عملیات نظامی در افغانستان به دست نمی‌آورد و نه حق پرواز بر فضای پاکستان را و نه هم کمک و همکاری دولت روسیه و ایران را در راستای مصالحه و آشتی جناح‌های متعدد متخاصم افغان و انتصاب اداره‌ی موقت کرزی در کابل، با خود می‌داشت.

افزون بر این، توافق سیاسی اخیر با فشارهای کشورهای بیرونی و هم‌چنان بی‌طرفی امریکا در رابطه به نوع نظام پساصلح با طالبان، نشان می‌دهد که دموکراسی‌سازی برای غربیان وابسته به منافع و امنیت ملی‌شان است. امریکا افغانستان را ترک می‌کند، آن هم درست در آستانه‌ی یک جنگ داخلی دیگر که هر آن ممکن است در بگیرد. شاید برای چند مدت دیگر شمار اندکی از نیروهایی امریکایی در این‌جا باقی بمانند؛ چون تنها وجود همین نیروها عاملی خواهد بود که از افغانستان حمایت مالی صورت بگیرد. بنابراین تا زمانی که آن‌ها در افغانستان حضور داشته باشند، مقداری کمک مالی نیز به این کشور داده می‌شود.

گرچه پیش‌بینی دشوار است، اما چیزهایی هست که می‌توان با اطمینان پیش‌بینی کرد. افغانستان بعد از خروج نیروهای اتحاد جماهیر شوروی، درگیر یک جنگ داخلی نسبتاً طولانی شد. بعد از سقوط طالبان ما شاهد یک آرامش سه ساله در کشور بودیم، اما جنگ دوباره آغاز شد و احتمال دارد با خروج نیروهای امریکایی و ناتو شدت بیش‌تری نیز بگیرد. انشقاق قومی و مذهبی از یک طرف و حاکمیت ضعیف دولتی و تداوم حملات تروریستی طالبان از طرف دیگر، معضلات پیچیده‌ای هستند که سبب خواهند شد تا عمدتاً مناطق روستایی در شمال و جنوب افغانستان تحت تسلط طالبان درآیند.

پس از دو دهه جنگ با طالبان، حال که قرار است حکومت با هدف تأمین صلح و ثبات دایمی، حفظ نظام جمهوریت و دست‌آوردهای بیست سال گذشته با آن‌ها دور میز گفت‌وگو بنشیند و از راه مصالحه پیش برود‌، به منظور ابقای دولت و نظام فعلی، دولت افغانستان به حمایت و کمک امریکا و دیگر کشورهای خارجی هم‌چنان وابسته خواهد بود، که رقم آن در سال به چندین میلیارد دالر می‌رسد. دولت افغانستان برای بقایش بیش‌تر از حضور نیروهای خارجی، به حمایت مالی نیاز دارد، زیرا حکومت داکتر نجیب‌الله در سال ۱۹۹۲م نیز نه به خاطر خروج نیروهای ارتش سرخ، بلکه به دلیل قطع کمک‌های مالی شوروی سقوط کرد.

در واقع شمار اندکی از نیروهای امریکایی در افغانستان که طبق توافق‌نامه‌ی صلح امریکا با طالبان، تا ماه می سال ۲۰۲۱م باقی می‌مانند، عاملی‌اند که سبب می‌شود تا از افغانستان حمایت مالی صورت گیرد. بنابراین تا زمانی که آن‌ها در افغانستان حضور داشته باشند، مقداری کمک مالی نیز به این کشور داده می‌شود.

هم‌چنان با مطالعه‌ی تاریخ سیاسی افغانستان روشن می‌شود که بدون حضور نیروهای خارجی، حمایت مالی از این کشور نیز ممکن نیست. هم ایالات متحده و هم دیگر کشورهایی که در حال حاضر در افغانستان نیرو دارند، مجبور اند حتا به خاطر حفاظت از جان نیروهای‌شان، از دولت افغانستان حمایت کنند. معلوم نیست بعد از این‌که طالبان عملاً در حکومت سهیم شوند و نیروهای خارجی هم طبق توافق عقد شده تا چند ماه آینده افغانستان را ترک کنند، دولت با چه وضعی روبه‌رو خواهد شد. هرچه هست، وضع خوش‌آیندی نخواهد بود.

شکست در ملت‌سازی:

اگر یک دلیل عمده برای شکست ایالات متحده در امر ملت‌سازی و دموکراتیزه‌کردن افغانستان وجود داشته باشد، این است که امریکا نمی‌خواست شکست بخورد و در واقع شکست را نمی‌پذیرفت. بر حسب همین تصور بود که وقتی متوجه شد افغان‌ها به هیچ وجه قادر به بازسازی کشور خویش نیستند، عزم کرد تا زیر تأثیر توهم پیروزی، کشورشان را برای‌شان آباد نکند.

امریکا باید این را می‌پذیرفت که شکست همیشه یک گزینه است. امریکایی‌ها در ویتنام شکست خوردند و با توجه به اتفاقاتی که در دهه اول افتاد، باید می‌پذیرفتند که در افغانستان نیز وضع بهتر از آن نخواهد بود. البته واکنش امریکا نیز در برابر شکست سنگینی که در افغانستان متحمل شده است، تاسف‌بار است؛ زیرا در عین حال به دلیل این‌که نتوانست به موفقیت چشم‌گیری دست یابد، حتا آن‌چه را که در توان داشت، انجام نداد.

روند ملت‌سازی و دموکراسی‌سازی ایالات متحده شاید در کشورهای لبنان، سومالیا، بوسنیا، هاییتی و کوزو در تناسب با افغانستان، متفاوت و در بعضی از آن‌ها بهتر بوده و نتیجه‌ی خوبی داشته است، اما در مورد عراق و به ویژه افغانستان این روند به فجیع‌ترین وضعیت بن‌بست رسید و طولانی‌ترین جنگ امریکا در منطقه را رقم زد.

در واقع دست‌آورد‌ها و موفقیت‌های فوری‌ای که به ساده‌گی و در اسرع وقت در میدان نبرد علیه نیروهای طالبان و القاعده به دست آمد، سبب ایجاد اعتماد به نفس مضاعف و غرور کاذبی شد که بر فضای روانی و حالت فکری سردم‌داران نظامی و سیاسی در واشنگتن، تأثیر فریبنده‌ای گذاشت. این خود عامل آن شد که توجه اداره‌ی بوش حتا پیش از این‌که روند بازسازی افغانستان آغاز شود، به پیکار دیگری در «نبرد جهانی علیه تروریسم» معطوف گردد. تصمیم حمله به عراق در سال ۲۰۰۳م، نیروی انسانی و کمک اقتصادی ایالات متحده‌ی امریکا را از افغانستان منحرف ساخت. جنگ‌های هم‌زمان در افغانستان و عراق علیه تروریسم جهانی، به یک‌دیگر لطمه زده و تأثیرات معکوس و متقابلی را بر هم‌دیگر گذاشتند و در حقیقت پیکار در عراق باعث کم شدن بودجه و امکانات لازم برای موفقیت در جنگ افغانستان و استقرار صلح دایمی در این‌جا شد.

سیاست‌گذاران ایالات متحده در اوایل نظر به پیش‌رفت‌هایی که داشتند، نسبت به وضعیت خیلی خوش‌بین شده بودند، در حالی که افغانستان یک کشور عقب‌مانده، با جمعیت اکثریت بی‌سواد، از لحاظ اقتصادی ضعیف و وابسته به اقتصاد رانتی-شبه‌رانتی و دارای ساختارهای اجتماعی قبیله‌ای است. در عین حال نهادهای ملی در این‌جا هنوز هم از قوت لازم برخوردار نیستند.

حضور امریکا و پول‌های هنگفت خارجی سبب گسترش فساد در این کشور شد و در عین حال این تصور را در ذهن شمار زیادی از افغانستانی‌ها ایجاد کرد که گویا امریکا عملاً یک نیروی اشغال‌گر است. این مساله سبب خیزش مجدد طالبان نیز شد. هم‌چنان با وجود مصرف میلیاردها دالر، افغانستان به پیش‌رفت‌های لازم دست نیافت و حتا چیزهایی که – زیر نام دست‌آوردهای دو دهه – به آن دست یافته است، نیز با خروج امریکایی‌ها تداوم نخواهند یافت.

سیاست گریز:

باراک اوباما، رییس جمهور پیشین ایالات متحده امریکا، در سخنرانی اول دسامبر سال ۲۰۰۹م در ویست‌پوینتِ ایالت نیویورک، سیاست خود را در مورد آسیای جنوبی و مرکزی اعلام کرد که به موجب آن نیروهای امریکایی باید افغانستان را ترک کنند. در واقع مبنای این سیاست که معطوف به ترک افغانستان است، محصول وضعیتی است که دولت امریکا بعد از ۲۰۰۵م با آن مواجه شد؛ زیرا پس از آن سال، حدود یک‌صد هزار نیروی امریکایی و حدود چهل هزار نیرو از کشورهای دیگر عضو ناتو در این‌جا مستقر بودند و مصارف سالانه‌ی آن‌ها حداکثر به صد میلیارد دالر می‌رسید.

در حقیقت، خطر این‌که افغانستان بار دیگر به پناهگاه تروریستی مبدل شود، فراوان است. با وجودی که روابط میان کابل و پاکستان دوستانه نیست، اسلام‌آباد تصور می‌کند که بقای دولت فعلی افغانستان به نفع منافع ملی آن کشور است. موجودیت یک دولت میانه‌رو و سکولار در پاکستان که یک قدرت اتمی به حساب می‌آید، نیز در راستای منافع ایالات متحده است. اگر قرار باشد که طالبان در دولت افغانستان سهیم شوند، تأثیرات آن بر وضعیت پاکستان جدی خواهد بود.

خردمندانه‌ترین سیاست برای امریکا، تعهد درازمدت برای این منطقه است. ترک کامل افغانستان و بازکردن میدان برای طالبان و دیگر گروه‌های رادیکال اسلامی، به نفع امریکا نخواهد بود، به ویژه هنگامی که چین سرمایه‌گذاری خود در منطقه را وسعت می‌بخشد و می‌تواند به عنوان قدرت غالب در منطقه ظاهر شود. در حالی که حضور درازمدت امریکا در جنوب آسیا هیچ تناقضی با ظرفیت‌های یک قدرت جهانی ندارد. امریکا باید بداند که همه‌کاره نیست و حل برخی از مشکلات از دایره‌ی توانایی‌هایش بیرون است.

معلوم نیست که میزان مسوولیت‌های امریکا در آسیای جنوبی و مرکزی چه زمانی دوباره افزایش پیدا خواهد کرد؛ زیرا برای امریکا مهم است بداند که با توجه به شکست‌هایی که در این‌جا متحمل شده است، هم‌چنان یک ابرقدرت است و این قدرت دارای مسوولیت‌هایی است که باید در زمان مناسب آن ادا شود. بنابراین، پیروزی دست‌یافتنی در افغانستان برای یک ابرقدرت، نیازمند نگرش نو است؛ نگرشی که امریکا از زمان ختم جنگ سرد با آن بیگانه است.

نیروهای افراط‌گرای اسلامی که قبلاً منبع الهام‌شان اسامه بن لادن و پس از آن ابوبکر البغدادی بود، نسبت به هر زمان دیگر قوی‌تر شده‌اند. تمرکز این نیروها برای مدت طولانی، منطقه‌ی آسیای میانه، جنوب آسیا و خاورمیانه خواهد بود؛ زیرا در این‌جا ظرفیت‌های زیادی وجود دارد تا اندیشه‌های افراطی خود را بیش‌تر از پیش تقویت و اعمال کنند. طوری که ایمانویل مکرون، رییس جمهور فرانسه، در سخنرانی اخیرش متذکر شد، اسلام در سراسر جهان در بحران است و این امر موجب واکنش فعالانه‌ی رادیکالیسم اسلامی شده است. با این وجود در درازمدت نگرانی از آینده و روح اسلام سبب تغییر فضای این جنگ خواهد شد.

امریکایی‌ها در آستانه‌ی امضای توافق‌نامه‌ی صلح دوحه، به طالبان به عنوان گروه صلح‌طلب مشروعیت داده و به باخت خود در افغانستان معترف بودند و این‌که مأموریت‌شان طی این ۱۹ سال بازده مؤثر و قابل قبولی نداشته و در واقع یک اشتباه بوده است. در هر صورت، این سیاست گریز و برون‌رفت عجولانه‌ی ایالات متحده از جنگ افغانستان، در چنین شرایط حساسی، می‌تواند دو دلیل عمده را با خود حمل کند؛ اولاً این‌که امریکا دیگر نمی‌خواهد نقش «نیروی پولیس جهانی» را – که از اواسط دهه‌ی ۹۰م داشت – بازی کند و مصارف نجومی‌ای را که مقدار آن سالانه به میلیاردها دالر می‌رسد، متحمل شود و دوم این‌که طبق وعده‌ی انتخاباتی آقای ترمپ به شهروندان امریکا، وی ناچار به بیرون کردن هرچه زودتر ارتش کشورش از افغانستان است و این به احتمال بلند دومین برد او را در انتخابات نوامبر سال ۲۰۲۰م رقم خواهد زد.

با این‌همه، اگر پیروزی یا دست‌آورد مهمی را برای ۱۹ سال جنگ امریکا در افغانستان نسبت بدهیم، همین دموکراسی نیم‌بندی است که با بیرون شدن امریکا از افغانستان، نابود خواهد شد؛ نابودی‌ای که ایالات متحده امریکا برای آن وقعی نمی‌گذارد.

 

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن