جهان پس از انتخابات امریکا و جایگاه افغانستان

قیس‌احمد قادری، استاد دانشگاه

انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا در سوم نوامبر برگزار شد. امریکا قدرت برتر و تاثیرگذار نظام بین‌الملل است، به همان میزانی که مردم این کشور چشم به راه نتایج انتخابات ریاست جمهوری کشورشان هستند، کشورهای جهان نیز علاقه‌مند نتیجه و برایند این انتخابات است. ایالات متحده پس از کسب استقلال و ارایه‌ی دکترین مونرو، یکی از تاثیرگذارترین، مهم‌ترین و از موسسان نظام بین‌الملل بوده است. با توجه به چنین نقشی، انتخابات کنونی ایالات متحده چه تاثیر بر نظم بین‌الملل دارد؟ افغانستان در کجای سیاست خارجی ایالات متحده، پس از انتخابات این کشور قرار خواهد داشت؟ در این مقاله، این دو پرسش به کنکاش گرفته شده است.

ایالات متحده و نظام بین‌الملل

با اضمحلال اتحاد جماهیر شووری، پس از پایان جنگ سرد، ایالات متحده تنها قدرت برتر جهان باقی ماند. جورج بوش پدر، پس از حمله‌ی عراق به کویت در اوایل دهه‌ی نود میلادی، در کنگره‌ی امریکا نظم نوین جهانی را به معرفی گرفت؛ نظمی که در آن ایالات متحده سکان رهبری را به دوش می‌گرفت. در همین زمان فرانسیس‌ فوکویاما با نشر مقاله‌ای تحت عنوان «پایان تاریخ و آخرین مرد»، لیبرال دموکراسی را آخرین مدل و مدل مطلوب انسان‌ها معرفی کرد که تمامی جوامع به سوی آن خواهد گروید. پس از مقاله‌ی فوکویاما، هانتینگتون مقاله‌ی دیگری با دید منفی نسبت به جهانی پس از جنگ سرد تحت عنوان «برخورد تمدن‌ها» نوشت. ایالات متحده که خود را هژمون جهانی می‌دانست، با الهام از نظریه‌ی فوکویاما، به‌ویژه نظریه‌ی صلح دموکراتیک، صدور دموکراسی و حمایت از حقوق بشر را در صدر استراتژی سیاست جهانی خود قرار داد.

حادثه‌ی ۱۱سپتامبر سبب شد که تز هانتینگتون جنبه‌ی عینی به خود گیرد. هانتینگتون در مقاله‌ی خود این دیدگاه را ارایه کرد که پس از جنگ سرد، تمدن‌های بزرگ جهان، به‌ویژه اسلام و کنفوسیوس چین به مقابله با تمدن لیبرال دموکراتیک غرب بر خواهند خواست. ایالات متحده به‌عنوان رهبر جهان لیبرال، در قالب ائتلاف جهانی از طریق سازمان ملل، ناتو، بانک جهانی، سازمان پولی جهانی و بعضاً به‌صورت یک‌جانبه مسوولیت ترویج دموکراسی در جهان و مقابله با دشمنان نظم لیبرال دموکراسی را به عهده گرفت. ایالات متحده برای تحقق نظم نوین جهانی دو استراتژی در برابر دو دشمن لیبرال دموکراسی اتخاذ کرد؛ گسترش دموکراسی در جهان به‌صورت عموم و جهان اسلام به‌صورت خاص‌ و ادغام چین در اقتصاد جهانی.

چینی‌ها هم با توجه به نیازمندی‌های درونی خود، وارد نظام بین‌الملل به رهبری ایالات متحده شد. تروریسم و گروه‌های تروریستی تنها دشمن نظام لیبرال دموکراسی باقی ماند. ایالات متحده به‌منظور امحای تروریسم جهانی به هر نقطه‌ی جهان لشکر کشید؛ افغانستان، عراق، سوریه و هر گروه پیرو لیبرال را به شدت حمایت کرد. دو سال از مرگ اسامه بن لادن، رهبر القاعده و دشمن درجه‌اول ایالات متحده توسط ارتش این کشور نگذشته بود که ابوبکر البغدادی در سوریه و عراق خلافت اسلامی را اعلام کرد. ایالات متحده که هنوز نتواسته بود القاعده را کاملاً نابود کند، سراغ این گروه تازه‌تشکیل با ائتلافی از دولت‌های لیبرال رفت. تحقق دموکراسی برای ایجاد نظم نوین جهانی لیبرال دموکرات، انگیزه و هدف اصلی ایالات متحده در تمامی لشکرکشی‌های این کشور به خاورمیانه بوده است.

ترمپ و دفن لیبرالیسم

سکان‌داران امریکایی پس از جنگ سرد می‌خواستند، نظم لیبرال دموکراتیکی را ایجاد کنند که ایالات متحده بتواند از طریق سازمان ملل به‌عنوان ابزار سیاسی و ناتو به‌عنوان ابزار نظامی، هدایت آن‌را به عهده گیرد. تحولات پس از جنگ سرد الی ورود ترمپ به کاخ سفید در سال ۲۰۱۷، بر خلاف آن‌چه واقع شد که امریکایی‌ها می‌خواستند. تروریسم اسلامی که القاعده در راس آن بود، نه تنها از بین نرفت، بلکه هر روز به قوت و گسترش آن در نقاط مختلف خاورمیانه و جهان اسلام افزوده شد. نه تنها که تروریسم اسلامی بلکه یک ایده و ذهنیت خلاف امریکایی که اسلام مبنای آن‌را تشکیل می‌داد، در جهان اسلام در برابر ایالات متحده شکل گرفت.

نظام لیبرال دموکراتیک در افغانستان و عراق که به‌وسیله‌ی پول، رسانه و نیروی نظامی امریکایی‌ها به وجود آمده بود، با چالش‌های فراوان مواجه شد. گسترش نفوذ ایران و رشد داعش (شاخه‌ی القاعده) در عراق، به‌عنوان دشمنان نظم نوین جهانی تلقی شدند. روس‌ها که در اوایل دهه‌ی نود میلادی پیشنهاد عضویت در ناتو را مطرح کرده بودند، با قرارگرفتن در کنار بشار اسد و نصب سیستم موشکی «اس-۴۰۰» در سوریه و ادغام کریمیه به خاک خود، عملاً در برابر نظم نوین جهانی و سیاست ایالات متحده قرار گرفتند. فروش سیستم موشکی «اس-۴۰۰» این کشور به ترکیه به‌عنوان دومین قدرت نظامی ناتو، عملاً پایه‌های این سازمان را لرزان کرد.

هر روز اقتصاد چین روند صعودی را تجربه می‌کرد، بدون این‌که این کشور تمایل به گرایش به حقوق بشر و دموکراسی از خود نشان دهد. در سال ۲۰۱۶ در زمان کارزارهای انتخاباتی دونالد ترمپ، چین داشت عاید سرانه‌ی هشت‌هزار دالری را تجربه می‌کرد و درست در سال ۲۰۱۲، پنج‌سال قبل از ورود ترمپ به کاخ سفید، چین اصول سیاست خارجی‌اش را که مبتنی بر عدم مداخله بود، به سیاست محتاطانه تبدیل کرد. رشد اقتصادی سرسام‌آور چین بدون گرایش این کشور به دموکراسی، عملاً رهبری ایالات متحده را به چالش کشید. برنامه‌ی یک کمربند یک راه این کشور در صورت تطبیق نه تنها که چین را از نظر اقتصادی در جایگاه برتر از ایالات متحده قرار می‌داد، بلکه نظم نوین جهانی امریکا را دگرگون می‌کرد.

ترمپ با درک همین واقعیت‌ها، با نقد سیاست خارجی اوباما، شعار تغییر نقش و منافع ایالات متحده در جهان را در صدر برنامه‌های خود قرار داد. او جنگ تجارتی با چین را آغاز کرد، از کشورهای عضو ناتو خواستار پرداخت هزینه‌ی‌ متناسب به ظرفیت‌ها و وابسته‌گی آن کشورها به ناتو شد، استفاده از زور برای تغییر رژیم را نفی کرد، با ایران تا سرحد جنگ مستقیم پیش رفت، اما جنگ نکرد، با عربستان سعودی به‌عنوان یکی از رژیم‌های خودکامه و غیرلیبرال که در صدر کشورهایی قرار داشت که از نظر لیبرال‌ها حتا باید به‌وسیله‌ی نظامی تغییر کند، قرارداد نظامی به ارزش بیش از چهار صد میلیارد دالرد امضا کرد، با طالبان که امارت این گروه در سال ۲۰۰۱ توسط جورج بوش به‌خاطر حمایت‌شان از القاعده سرنگون شده بود، وارد مذاکره شد و توافق‌نامه‌ی صلح با این گروه را که در آن امریکا متعهد به خروج از افغانستان شد، امضا کرد.

تعویض تروریسم با چین و پیروزی ریالیسم

از بین‌بردن تروریسم و ترویج دموکراسی در جهان دو هدف اساسی سیاست خارجی ایالات متحده پس از جنگ سرد، به‌ویژه پس از ۱۱ سپتامبر بود. تا سال ۲۰۱۷ با وجود موفقیت دموکراسی در اروپای شرقی، در جهان اسلام اما نه دموکراسی آن‌چنانی که امریکایی‌ها توقع داشتند، تحقق یافت و نه تروریسم از بین رفت. آن‌چه تحقق یافت، ظهور چین و روسیه و به چالش‌ کشیده‌شدن جایگاه ایالات متحده به‌عنوان رهبر جهان آزاد بود. ترمپ با درک همین واقعیت، سیاست متمرکز به دموکراسی و تروریسم را به سیاست معطوف به چین تبدیل کرد. او با افزایش تعرفه بر کالاهای چینی از اقتصاد امریکا حمایت نمود و با تایوان و جاپان روابط خود را باز تعریف  کرد. در سفر ماه نوامبر ۲۰۲۰ مایک پمپیو به شرق آسیا، حتا بحث ایجاد ناتوی آسیایی برای مهار چین مطرح شد.

نفوس چین با یک میلیارد و ۴۳۹ میلیون نفر، بیش از چهار برابر نفوس ایالات متحده است. چین دومین اقتصاد جهان را دارد. این کشور دارای سلاح اتمی و عضو دایم شورای امنیت سازمان ملل است. دریای‌ چین جنوبی، تایوان و در کل شرق آسیا مناطق مورد منازعه‌ی چین و کشورهای منطقه که متحد استراتژیک ایالات متحده هستند، می‌باشد. امریکایی‌ها به این باور اند که اگر رشد اقتصادی چین ادامه یابد، جایگاه امریکا در شرق آسیا را تهدید خواهد کرد و اگر ایالات متحده نتواند، رشد چین را در شرق آسیا متوقف کند، این کشور رهبری و جایگاه فعلی‌اش در نظام بین‌الملل را از دست خواهد داد. بنابراین امریکایی‌ها به‌جای رفتن به سراغ تروریسم در مناطقی مثل سوریه و افغانستان که نه تهدید مستقیم به این کشور اند و نه این کشورها برای‌شان اهمیت استراتژیک در مهار چین دارند، باید به سراغ چین در شرق آسیا بروند و متحدان ایالات متحده مثل اتحادیه‌ی اروپا، ناتو، هند، جاپان، اسراییل و… باید مثل ایالات متحده مبارزه با تروریسم را به مهار چین تعویض کنند.

چرا چین بر تروریسم در سیاست خارجی ایالات متحده پیروز شد؟ جان مرشایمر، بانی ریالیسم تهاجمی در سال ۲۰۰۰ میلادی اذعان کرد که تنها راه بقای دولت‌ها در نظام انارشیک بین‌الملل رسیدن به جایگاه هژمون منطقه‌ای است. این جایگاه دولت‌ها را قادر می‌سازد که در سیاست جهانی دخالت کنند، دولتی که به این جایگاه برسد، سعی می‌کند که مانع هر قدرت دیگر در مناطق دیگر در رسیدن به چنین جایگاهی شود. او در آخر کتاب خود در همین سال که فوکویاما و هانتینگتون داشتند بر جهان روابط بین‌الملل حکومت می‌کردند، بیان می‌کند که اگر رشد اقتصادی چین هم‌چنان ادامه یابد، رقیب ایالات متحده خواهد شد و امریکا مجبور است، مثل اتحاد جماهیر شوروی سیاست مهار چین را دنبال کند. مرشایمر در نوشته‌ها و مقالات دیگر خود به وضوح تشریح می‌کند که امریکا گزینه‌ای جز مهار چین ندارد.

به اساس نظریه‌ی مرشایمر، آن‌چه ترمپ در دوره‌ی اول بنیاد گذاشت و در دوره‌ی دوم وی و یا در دوره‌ی اول بایدن، باید دنبال شود، مهار چین است. عدم مهار چین معنی جز نزول ایالات متحده ندارد.

جایگاه افغانستان در سیاست خارجی ایالات متحده پس از انتخابات

جورج بوش، تروریسم را دشمن درجه‌اول ایالات متحده اعلام کرد و ترمپ نیز داعش را دشمن درجه‌اول ایالات متحده خواند. به همین دلیل افغانستان به‌خاطر حضور تروریسم در این کشور، یکی از محورهای سیاست خارجی ایالات متحده حتا در دوره‌ی ترامپ بود. اما پس از ۲۰۲۰، دیگر تروریسم جایگاه خود را به چین تعویض می‌کند و دشمن درجه‌اول ایالات متحده نمی‌باشد. چون جغرافیای تروریسم هزاران مایل دور از خاک ایالات متحده و در درون خاک و هم‌سرحد با چین، روسیه، هند، اسراییل، ترکیه و افغانستان است؛ طالبان دیگر نه تنها دشمن امریکایی‌ها نیستند، بلکه در توافق‌‌نامه‌ی خود نشان دادند که می‌توانند دوست خوب ایالات متحده در مبارزه با القاعده و داعش و حکومت‌داری باشند.

بنابراین، پس از ۲۰۲۰، تروریسم دیگر هدف در سیاست خارجی ایالات متحده نخواهد بود، بلکه هدف اساسی مهار چین است و تروریسم جایگاه ثانوی و بعضاً توجیه عمل‌کرد ایالات متحده را خواهد داشت. با کم‌رنگ‌شدن بحث مبارزه با تروریسم، جایگاه افغانستان در سیاست خارجی ایالات متحده هم‌چنان تنزل خواهد یافت. بازتعریف جایگاه افغانستان در سیاست خارجی این کشور، نیازمند سیاست عاقلانه و واقع‌گرایانه‌ی افغانستان در رقابت میان چین و ایالات متحده و وابسته به تعریف اهمیت افغانستان در مهار چین است. به هر میزانی که حکومت و دستگاه دیپلماسی افغانستان بتواند امریکایی‌ها را قانع سازند که افغانستان حاضر است و می‌تواند در کنار ایالات متحده برای مهار چین ایستاد شود، به همان میزان افغانستان در سیاست خارجی ایالات متحده جایگاهی در خور ستایش خواهد یافت و خواهد توانست، کمک و حمایت ایالات متحده را نسبت به خود جذب کند.

دکمه بازگشت به بالا