چرخک عبدالله – طنز

موسی ظفر

عبدالله کودک نرم و مرتبی بود. سر ساعت به مکتب می‌رفت و محض رخصتی به خانه می‌آمد. کارهای خانه‌گی خود را انجام نمی‌داد و از این جهت سخت تنبل بود، اما استاد هیچ وقت بر او سخت نمی‌گرفت. استاد می‌گفت، «اگر همه بچه‌ها مثل عبدالله باشند دنیا گل و گلزار است.» عبدالله یک حُسن خفن دیگر هم داشت، این‌که هیچ وقت سگرت نمی‌کشید. استاد خبر شده بود که اکثر بچه‌های صنف سگرت می‌کشند، پان زیر لب می‌گذارند و حتا چند نفری شراب می‌نوشند، اما عبدالله در این جمع نبود.

بچه‌های صنف هر روز از نشئه سگرت و پان و شراب قصه می‌کردند و مستی شراب را بهترین حالت هستی تعریف می‌کردند. هرچند عبدالله دوست داشت پسر مثبت باقی بماند اما خامی جوانی گاهی او را وسوسه می‌کرد. دلش می‌خواست حالت مستی را تجربه کند و مثل دیگران از آن لذت ببرد. چنین بود که عبدالله روزی یکی از پسران شراب‌خوار را گوشه کرد و ازش پرسید: «آدم که مست می‌شود چه کار می‌شود؟» پسر شراب‌خوار خیلی دست و پا زد تا مستی را برای عبدالله تعریف کند اما واقعاً نمی‌دانست چطور. چند تته‌پته کرد و در نهایت گفت: «آدم که نشئه شود دنیا دور سرش می‌چرخد. تمرکزش به‌هم می‌خورد. غم‌هایش فراموش می‌شود. آن درخت، این چوکی، آن دیوار همه زنده می‌شوند و راه می‌روند. لذت است لذت.» عبدالله باز هم چند سوال کرد اما پسر که دیگر حوصله نداشت به عبدالله گفت: «ایستاد شو، زود زود چرخک بزن و سپس توقف کن. ببین دنیا چگونه دور سرت می‌چرخد. مستی همین است.»

عبدالله فرمایش پسر را مو به مو اجرا کرد و دید که دنیا واقعاً می‌چرخد. از دیدن این‌که چوکی هم حرکت می‌کرد خوشحال شد. جیغ کوچکی کشید و شاد به خانه برگشت. حالا عبدالله می‌دانست چگونه خودش را نشئه کند. هر وقت دلش تنگ می‌شد درِ خانه را می‌بست و ده-پانزده چرخک می‌زد و توقف می‌کرد. قندیل در سقف می‌چرخید، دیوارها حرکت می‌کردند و زمین زیر پایش تکان تکان می‌خورد. عبدالله مست می‌شد.

یکی از روزها عبدالله با پسری در کلاس جنگ کرد و اعصابش به شدت خراب بود. زود به خانه برگشت و برای این‌که غم دنیا را فراموش کند خودش را نشئه کرد. آن‌قدر دور خودش چرخید که به زمین افتاد. دست و پایش سست شد و چشمانش تاریک. دیوار و سقف و زمین با هم‌دیگر وصل شده بودند. دلش بد شد و حدود یک ساعت همان‌جا افتاده ماند. بعدتر که به هوش آمد رفت و در گوگل جست‌وجو کرد تا بفهمد چرا چنین شده بود، فهمید که مستی بیش از حد را «اووردوز» می‌گویند. عبدالله آن روز اووردوز کرده بود.

قصه نشئه عبدالله کم‌کم به گوش بچه‌های دیگر نیز رسید. پسرانی که اهل شراب و ریسک نبودند به عبدالله مراجعه می‌کردند و از او می‌پرسیدند که چگونه مست می‌شود. عبدالله مثل یک مربی باتجربه روش علمی مست‌شدن را به آن‌ها آموزش می‌داد. دستانش را باز می‌کرد، سرش را بر شانه راست خم می‌کرد و روی یک پا می‌چرخید. پس از ده-پانزده چرخ می‌ایستاد و لق‌لق به اطرافش نگاه می‌کرد و می‌گفت: «بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی – سرمست شدم چو کردم این عیاشی».

کار به این‌جا تمام نشد. چرخک عبدالله خیلی مشهور شد و به عنوان مواد نشئه‌کننده ارزان میان بچه‌ها دست‌به‌دست می‌شد. حالا عبدالله تبدیل به ساقی شده بود. هر کس نمی‌توانست خوب چرخک بزند، عبدالله برایش کورس آموزشی کوتاه‌مدت دایر می‌کرد. مدتی این‌گونه گذشت تا عبدالله پیشنهاد تازه‌ای به بچه‌ها داد. او گفت: «بیایید با هم نشئه کنیم. مستی یک نفره مزه نمی‌دهد.» این‌گونه بود که عبدالله بچه‌های خُل‌وچل را به‌صورت مخفی به خانه‌اش می‌برد و دسته‌جمعی نشئه می‌کردند. حلقه عبدالله روز به روز فراخ می‌شد و بچه‌های جدید به تیم او می‌پیوستند.

استاد شک کرده بود که عبدالله کارهای خلاف می‌کند اما نمی‌دانست دقیقاً چه کار می‌کند. یک روز که رخصتی شد، استاد مثل پولیس مخفی عبدالله را تعقیب کرد. استاد دید که عبدالله بچه‌های زیادی را به خانه‌اش برد. استاد لحظه‌ای منتظر ماند تا این‌که متوجه شد بچه‌ها در داخل اتاق فعال شده‌اند. سپس یک‌باره وارد اتاق شد تا بچه‌ها را در حالت بی‌نزاکتی دستگیر کند. در داخل اما چیزی ندید جز این‌که بچه‌ها دور خودشان می‌چرخیدند. عبدالله از دیدن استاد وارخطا شد و برای این‌که کارش را توجیه کند به طرف قفسه کتاب دوید و دیوان مولانا را گرفت و به شعر خواندن شروع کرد. استاد پرسید: «عبدالله، این چه کاری است که شما می‌کنید؟» عبدالله با صدای نحیف و لرزه‌دار گفت: «استاد ما رقص سماع می‌کنیم. من شعر مولانا صاحب را می‌خوانم و بچه‌ها رقص می‌کنند.» استاد با خشم گفت: «مولانا هزاران هزار شعر دارد. شما چرا به حکایت آن مخنث خنجردار و لوطی رقص می‌کنید؟» عبدالله که تازه فهمیده بود چه اشتباهی را مرتکب شده، آهسته زیر لب گفت: «تف بر این طالع. روزگار که بد شد مولانا هم بدزبان می‌شود.»

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن