بخش سوم و پایانی – پیوند زن و گناه در اندیشه طالبان

محمد محق

کار و اشتغال زن

اگر زن مراحل آموزشی را تکمیل کند و در یکی از رشته‌ها تخصص به دست آورد، آیا حق دارد که براساس تخصصش وارد بازار کار شود؟ یا حتا، اگر تخصص ویژه‌ای نداشته باشد اما نیاز داشته باشد برای گذران زنده‌گی و برآوردن نیازهای خود به کار روی آورد، حکمش از نظر قاضی‌القضات طالبان چیست؟ با مراجعه به کتاب عبد‌الحکیم حقانی، پاسخ همه این‌ها را نمی‌توان به‌روشنی پیدا کرد؛ زیرا درکی از مشکلات زنده‌گی در این عصر در آن دیده نمی‌شود. از آن بدتر این‌که گشودن گره از مشکلات مردم اساساً در تفکر این گروه نیست و در پی نشان دادن هیچ راه‌حلی نیست، بلکه تمام تمرکز کتاب بر ایجاد حدود و قیود برای مردم و صادر کردن فرمان‌های باید و نباید است. یکی از نکاتی که در لابه‌لای نوشته‌هایش جلب توجه می‌کند، نگرانی از توانا شدن زن برای سهم گرفتن در زنده‌گی اجتماعی است، به‌ویژه اگر در جایگاهی قرار بگیرد که توان امر و نهی کردن و گرفتن تصمیم مستقل داشته باشد. وی اطاعت مرد از زن را در ردیف گناهان کبیره دانسته می‌گوید: «از پیامبر خدا روایت شده است که گفت: «هان بدانید که مردان با اطاعت از زنان هلاک می‌شوند» و هیتمی هم آن را از گناهان کبیره شمرده است.» (۲۶۱) به نظر می‌رسد که این دیدگاه او شامل تمام حالاتی است که زن در مقام آمر، مدیر، فرمانده و مانند این‌ها قرار داشته باشد، اما به‌طور مشخص در مورد برعهده گرفتن مناصب و وظایف بلندرتبه دولتی مانند وزارت در دولت چنین می‌گوید: «وزارت تفویض جانشین خلافت است که غیر از نسب همه شروط آن را لازم دارد، چنان‌که در احکام السلطانیه ماوردی است، و روا نیست که زنی عهده‌دار آن شود… وزارت‌های پایین‌تر هم روا نیست که زن عهده‌دارش شود، زیرا متضمن معنای ولایت‌هایی است که [شرعاً] از زنان بازداشته شده است، به دلیل سخن پیامبر ص: لن یفلح قوم ولوا أمره إمرأه.. یعنی هرگز رستگار نخواهند شد مردمی که کار خود را به زنی بسپارند.»

اگر قرار نباشد که زن در مقام وزیر و رییس بلندرتبه کار کند و صرفاً یک کارمند عادی در وزارت یا اداره‌ای دیگر باشد، چه حکم دارد؟ حقانی می‌گوید: «اما ماموریت در ذات خود برای زن روا است، مانند دفاتر غیر از وزارت، اما روا نیست که زن از خانه خارج شود برای کار ماموریت در وزارت و دفاتر، مگر به خاطر ضرورت شرعی با حجاب شرعی بدون خلوت با مردان نامحرم و مخلوط شدن با مردان بیگانه.» (۲۷۶) چنان‌که دیده می‌شود، در نخست این کار را جایز می‌شمارد، اما بلا‌فاصله چند قید‌و‌شرط را به آن اضافه می‌کند که در اصطلاح ملاها به این‌ها شروط تعجیزی می‌گویند؛ یعنی شروطی که سبب عجز و ناتوانی شخص از تکمیل آن‌ها شود؛ زیرا ممکن نیست کسی در وزارتی کار کند و آن را به‌حیث ضرورت شرعی به اثبات برساند و سپس از مخلوط شدن و تماس داشتن با مردان بیگانه کاملاً برکنار بماند و هیچ تماسی میان آن‌ها وجود نداشته باشد. داوری‌اش در‌باره مناصب و وظایف دولتی نیز نه از روی مطالعات عصری در‌باره نظام‌های سیاسی، بلکه از روی کتاب ماوردی است که هزار سال قبل از امروز می‌زیسته و در زمان او تشکیلات دولتی و نحوه حکومت‌داری از زمین تا آسمان با امروز فرق داشته است.

تاملی بر مفهوم گناه

چنان‌که هم از نوشته‌های عبد‌الحکیم حقانی و هم از بیانیه‌های سران این گروه و فیصله‌های رسمی‌شان به تکرار دیده و دانسته می‌شود، دغدغه گناه دالّ مرکزی در تفکر و جهان‌بینی این گروه است، به‌گونه‌ای که گویا جهان سراسر محل گناه و نافرمانی از خدا است و رسالت این گروه پاک کردن جامعه از گناهان است و هر‌گاه توانستند این پاک‌سازی را انجام دهند، کار مهم دیگری باقی نمی‌ماند. تصور آنان از حکومت این نیست که دستگاهی برای ارایه خدمات به شهروندان و برآوردن نیازهای آنان و تلاش برای تامین رفاه و آسایش مردم و کسب خوشی و خرسندی آنان باشد. این گروه تصور می‌کند که جامعه در اساس غرق نافرمانی از خدا است و حکومت برای این درست شده است تا در برابر گناه و معصیت بایستد و هر گونه نشانه آن را از زنده‌گی انسان‌ها محو کند. این، یکی از موضوعاتی است که تفاوت دیدگاه این گروه با سایر مردم را نشان می‌دهد؛ اما مهم‌تر از آن، مفهوم گناه در نزد این گروه است، که نه مبتنی بر نگرش اخلاقی، بلکه مبتنی بر نگرش فقهی با تفسیری روستایی و بدوی است. گناه از منظر فلسفه اخلاق با درد و رنج پیوندی ژرف دارد، به این معنا که اساساً گناه عبارت از اموری است که سبب درد و رنج برای دیگران شود، چه از طریق رساندن زیان جسمی و چه از طریق آسیب روانی. زیان‌هایی که به دیگران وارد می‌شود، گاهی عاجل است و گاهی آجل، و گاهی متوجه فرد است و گاهی دیگر متوجه جمع، و به میزان زیانی که به بار می‌آورند، بر درجه قبح اخلاقی اعمال افزوده می‌شود و گناه‌ها از این طریق درجه‌بندی می‌شوند.

گناه از منظر قرآن و حدیث اگرچه تا حدی متفاوت از آن چیزی است که در فلسفه اخلاق مطرح می‌شود، اما همپوشانی چشم‌گیری میان دیدگاه قرآن و فلسفه اخلاق دیده می‌شود. در آن‌جا هم نوع درجه‌بندی گناهان با آن‌چه در تفکر طالبانی است، تفاوت دارد. در درجه‌بندی قرآن از گناهان، کفر و شرک، که قابل تفسیرهای متعددی است، در صدر گناهان قرار می‌گیرد و بعد از آن قتل نفس و سپس اعمالی است که مال یا آبروی دیگران را به خطر می‌اندازد. در تفکر طالبانی، گناه بر‌مبنای درد و رنج و زیان بنا نمی‌شود، بلکه بر‌مبنای لذت، خوشی و تمتع از زنده‌گی می‌چرخد و از این رو زن در محور تمام گناهان قرار می‌گیرد. گناه در تفکر طالبان، سکس‌محور است و هر موضوعی را از دریچه پیوند آن با زن و مسایل جنسی می‌نگرد. این سکس‌زده‌گی مفرط ذهن و تفکر در میان این گروه چنان بی‌نظیر و کم‌سابقه است که در کمتر طیف و قشر اجتماعی دیگری می‌توان سراغ گرفت. آنان گمان می‌کنند که تمام مردم جامعه انباشته از شهوت جنسی‌اند و به محض این‌که زن و مردی چشم‌شان به هم افتاد، بلافاصله شهوت‌شان برانگیخته شده و زمام اختیار از کف می‌دهند و وارد رابطه جنسی می‌شوند. از نظر آنان جوامعی که فرهنگ لیبرال دارند و زنان‌شان از آزادی بیشتری در زمینه پوشش برخوردار هستند، فساد اخلاقی و بی‌بند‌وباری جنسی در آن‌ها امری صد در‌صد مسلم است و جایی برای تردید ندارد. آنان گمان می‌کنند که در آن کشورها، در ادارات دولتی و غیر‌دولتی، به محض این‌که زن و مرد نا‌محرم به هم می‌رسند، فوراً آماده برقراری رابطه می‌شوند و هیچ چیزی مانع‌شان نمی‌شود. این نگرانی شدید، این بدبینی گسترده، این پیش‌فرض‌های دور از واقع، این داوری جزم‌اندیشانه، این توهم بیمارگونه و این ذهنیت معوج و نارسا، بخشی اساسی از تفکر معیوب و روان بیمار این گروه است که جهان را یک‌سره جولان‌گاه شهوت جنسی و مردم را یک‌سره شتابان در پی ارضای آن می‌انگارد. این حساسیت شدید به مسایل جنسی باعث شده است که بقیه گناهان در نظر آنان از اهمیت ساقط شود و از این رو قتل بی‌گناهان، اعدام مظنونان، عملیات انتحاری با پیامدهای خونین و مرگ‌بار برای انسان‌های عادی، بیوه شدن زنان جوان، یتیم شدن کودکان معصوم، به عزا نشستن پدران و مادران پیر و هر چه از این قبیل است، هیچ یک نه مایه نگرانی است و نه موجب عذاب. این وضعیت ذهنی که در میان این گروه رایج است، از آن‌جایی که نوعی اختلال روانی از قبیل عقده جنسی است، سبب موضع‌گیری‌های متناقضی می‌شود که در ظاهر امر چندان قابل درک نیست.

یکی از تناقض‌ها در برخورد این گروه با پدیده کودک‌آزاری است که در مدارس‌شان به وفور رواج دارد و در مورد بسیاری از استادان و شاگردان‌شان داستان‌های متعددی بر سر زبان‌ها است. خودشان آگاهی بسیار گسترده‌تری نسبت به بقیه مردم از این پدیده دارند و در‌باره هم‌مسلکان‌شان قصه‌های فراوانی می‌دانند. در عین حالی که این عمل نیز معصیت از نوع جنسی آن است و به‌لحاظ اخلاقی زشت‌تر است، زیرا کودکان زیر سن مورد تعرض و آزاری ویرانگر قرار می‌گیرند که تاثیراتش تا سال‌ها در روان‌شان باقی می‌ماند، اما برای آنان هیچ‌گاه موجب برانگیختن خشم و حساسیت نبوده و در هیچ یکی از سخنرانی‌ها و نوشته‌‌های خود در ردیف معصیت‌ها نمی‌گیرند. معصیت از نظر آنان همه بر محور زن می‌چرخد و هر چیزی حتا در حد تلاقی دو نگاه میان مرد و زن در نظر آنان به صدا درامدن زنگ خطر و سرآغاز خشم خدا تلقی می‌شود.

نتیجه‌گیری

به خوانش گرفتن ذهنیت طالبانی از روی کتاب عبد‌الحکیم حقانی، چند موضوع را آشکار می‌کند:

۱- نص‌گرایی مفرط: نویسنده نشان می‌دهد که او به ‌رغم ادعای حنفیت، با روح اصیل حنفیت بیگانه است؛ زیرا امام ابوحنیفه پیشوای اهل رأی بود و اهل رأی لقب عقل‌گرایان مسلمان در دو سه سده نخست تاریخ اسلام بود که با تفسیر عقلانی نصوص دینی از جریان اهل حدیث بازشناخته می‌شدند و چشم و گوش بسته تسلیم ظاهر نصوص نبودند؛ یعنی حنفیت اصیل متضمن نوعی مقاومت در برابر ظاهر نص به قصد تاویل عقلانی آن بوده است. عبد‌الحکیم حقانی مانند بقیه دیوبندی‌ها و سلفی‌ها هر نص دینی را بدون هیچ چون‌و‌چرایی به‌شکل ظاهری آن پذیرفته و به فهم سطحی از آن اکتفا می‌کند و آن فهم سطحی را یگانه فهم درست می‌پندارد. کسانی که با تاریخ اندیشه اسلامی آشنایی دارند، می‌دانند که بسیاری از احادیث در سده‌های نخست تاریخ اسلام وجود نداشت، یا رایج نبود و یا از نظر فقهای اهل رأی و بزرگان مذهب حنفی اعتباری نداشت. پذیرش بی‌چون‌و‌چرای احادیث و روایت‌هایی که به پیامبر اسلام نسبت داده می‌شد، از همان آغاز در تاریخ اسلام مورد مناقشه و نقد بسیاری از مذاهب و متفکران مسلمان بود؛ زیرا چالش‌های بزرگی برای جامعه اسلامی به بار می‌آورد.

۲- دنباله‌رَوی: کار عمده‌ای که عبدالحکیم حقانی کرده، تفحص در میان متون و آثار گذشته‌گان است؛ اما در این زمینه نقش یک مقلد و دنباله‌رو محض را بازی کرده و در هیچ‌جا دیده نمی‌شود که به‌مثابه یک پژوهشگر توان به چالش گرفتن آرای قدما را داشته باشد و بتواند خودش به‌صورت مستقل نظر بدهد. حتا در اموری که جنبه اختلافی دارد و او ناگزیر می‌شود وارد آن اختلافات شود، تنها به نقل اقوال و آرای دیگران بسنده کرده و خودش از اظهار نظر مستقل که لازمه هر کار تحقیقی است، ناتوان به نظر می‌رسد. او در این کتاب تنها در مقام یک مقلد و ناقل اقوال دیگران ظاهر می‌شود و رسالت خود را در همین محدوده خلاصه می‌کند.

۳- گرایش به تشدد: فقه اسلامی هرچند در کل زاده جهان قدیم و پارادایم دیگری است، اما بنا بر گسترده‌گی چشم‌گیری که دارد، حاوی رنگارنگی و تکثر قابل توجهی است. در میان آرای قدما گاهی می‌توان با نظرات بسیار بکر و عقلانی رو‌به‌رو شد که حتا در این عصر نیز سودمند به نظر می‌رسد. هنگامی که عبد‌الحکیم حقانی به تفحص در میان آثار قدما روی می‌آورد، از میان آن‌ها به گزینش آرا و اقوالی همت می‌گمارد که سخت‌گیرانه‌ترین گرایش‌ها را به نمایش می‌گذارند و هر جا که نظری همراه با تسامح و تساهل باشد، آن را نادیده می‌گیرد. این روحیه بر عموم ذهنیت طالبانی و جریان‌های سلفی جهادی مانند داعش و القاعده و دیگران حاکم است.

۴- پیش‌فرض سوء‌ظن: دانشمندانی که در زمینه هرمنوتیک بحث و پژوهش کرده‌اند، اهمیت پیش‌فرض‌ها در فهم موضوعات را بیان داشته‌اند. پیش‌فرضی که در کار عبد‌الحکیم حقانی به‌مثابه یکی از تیوری‌پردازان این گروه به‌وضوح دیده می‌شود، سوء‌ظنی است که در همه‌جا خود را نشان می‌دهد. این سوء‌ظن در گام نخست شامل تمام انسان‌ها است که گویا مشتی موجودات شهوت‌ران، فاسد و تبه‌کارند و اگر مشت آهنین حکومت مذهبی بر سر‌شان نباشد، پای در وادی ضلالت و تباهی می‌گذارند. این سوء‌ظن تمام گستره زمین را شامل می‌شود و در هیچ جای این کره زمین نشانه‌ای مثبت و امیدوار‌کننده نمی‌یابد؛ اما علایم گناه و فساد را در سرتاسر کره زمین مشاهده می‌کند. در این میان، فساد و گناه پیوندی ناگسستنی با زن و نقش او در جامعه پیدا می‌کند، و تنها هنگامی زن از این آفت رهایی دارد که در خانه محبوس باشد و جز در موارد بسیار ضروری و استثنایی از آن‌جا پای بیرون ننهد.

۵- دغدغه گناه: در جهان‌بینی عبد‌الحکیم حقانی و به تبع وی عموم طالبان، دغدغه گناه در صدر مسایل قرار دارد و تصور بر این است که همه‌جا را فساد گرفته است و این گروه برخاسته است تا این فساد را ریشه‌کن کند و اثری از گناه بر جای نگذارد. طبیعی است که برای چنین گروهی، زنده‌گی مردم، نیازها و مشکلات جامعه، چالش‌های یک جامعه توسعه‌نیافته و تنگناهای یک کشور جنگ‌زده و آکنده از بحران، محرومیت‌های اجتماعی، بی‌سوادی، فقر، بیماری، بیکاری، ناامیدی، خشم، سرخورده‌گی و سایر نابه‌سامانی‌هایی که وجود دارد، هیچ یک اهمیت ندارد و نیازی به چاره‌جویی دیده نمی‌شود. کافی است که مظاهر گناه از جامعه رخت ببندد، آنگاه از نظر این گروه آن جامعه به مدینه فاضله تبدیل می‌شود، هرچند مردم از صدها مشکل و بدبختی رنج ببرند. برعکس آن، اگر در جامعه‌ای گناه، با تعریف طالبان، وجود داشته باشد و زن‌ها دارای آزادی باشند، تمام مظاهر رفاه و خوش‌بختی مردم بی‌ارزش است و هیچ یک از خدمات دولت‌ها به پشیزی نمی‌ارزد و هیچ یک از دستاوردهای علمی و صنعتی و پیشرفت‌هایی که در آن جوامع رخ داده است، به اندازه یک جو بها و اهمیت ندارد.


بیش‌تر بخوانید…

بخش اول

بخش دوم

دکمه بازگشت به بالا