ایدیولوژی طالبان با صلح و کثرت‌باوری سازگار نیست

زبیر بیانفر، کارشناس ارشد تاریخ اسلام، استاد دانشگاه پروان

الغای خلافت اسلامی در سال ۱۹۲۴ عامل بحران در نظام سیاسی و آموزه‌های حکومتی مسلمانان بود، این حادثه به منزله بحران شدید نماد سنتی حکومتی اسلامی به رغم تمام انحرافات و دگرگونی‌هایش در قبال تحولات جدید جهانی تلقی می‌شد و طوری پنداشته می‌شد که مسلمانان بی‌سرپناه گردیده‌ و در محاق فرو رفته‌اند. زوال خلافت، سوالات و واکنش‌های را در میان مسلمان پدید آورد که به صورت عموم در سه قرائت دینی جمع‌بندی می‌گردد: ۱. اسلام سنت‌گرایانه: این گروه، در تأویل کتاب و سنت اتکا به عقل شهودی دارند نه عقل استدلال‌گر و بر روح پیام اسلام تأکید دارند، نه ظواهر آن. این‌‌ها تجربت‌اندیش‌اند و تدین را بیش‌تر نوعی سیر و سلوک باطنی و معنایی می‌دانند، شریعت و فقه را هدف و غایت تلقی نمی‌کنند بلکه وسیله می‌دانند. دغدغه تأسیس جامعه‌ای شریعت‌مدار و فقه‌گرا را ندارند و در پی این هستند که در سطح عموم مردم نوعی اخلاقی مبتنی «هرچه بر خود نمی‌پسندی بر دیگران نیز مپسند» نهادینه گردد. همین‌گونه دین را فقط برآورنده نیازهای معنایی می‌بینند و اصلاً معتقد نیستند که دین وعده تحقق بهشت زمینی داده باشد. ۲. اسلام تجددگرایانه: این گروه، عقل استدلال‌گر را منبعی در کنار کتاب و سنت می‌دانند و در صدد اند که برای اثبات حجیت و واقع‌نمایی کتاب و سنت از عقل استمداد جویند. دغدغه تأسیس جامعه‌ای را ندارند که در آن احکام شریعت و فقه موبه‌مو به همان صورتی که در هزار و ۴۰۰ سال پیش اجرا می‌شده است، اجرا شود؛ بلکه بیش‌تر سعی در عقلانی‌سازی احکام شریعت و فقه و نزدیک ساختن این احکام به حقوق بشر و نوعی اخلاق جهانی مورد فهم و قبول انسان امروز دارند. معتقد نیستند که با تأسیس حکومت دینی و ایجاد جامعه‌ی دینی لزوماً رفاه مادی نیز حاصل آید، با تمدن غرب ستیز ندارند و این تمدن و فرهنگ را در برآوردن نیازهای دنیایی که دین متکفل آن‌ نیست موفق می‌بینند. دشمن جهان اسلام را بیش‌تر خانه‌گی می‌دانند، تا خارجی؛ و می‌گویند: «از ما است که بر ما است». ۳. اسلام بنیادگرایانه: این گروه به اسلام و اصول بنیادین آن تأکید می‌ورزند. این‌ها معمولاً مخالفت‌زا هستند، نه مخالفت‌زدا و نوعی فکر دشمن‌تراشی دارند. بنیادگرایان اسلامی از جایگاه مؤمنان راستین بیش‌ترین احساس رادیکال و وفاداری را نسبت به آرمان‌شان ابراز می‌دارند و با اعتقاد قطعی به حقانیت مطلق پیام اسلامی، نابودی جامعه‌ای حکومت «گناه‌کار» را یک فضیلت عالی قلم‌داد می‌کنند.

طالبان در تقسیم قرائت‌های دینی جز اسلام بنیادگرایانه است. ایدیولوژی این جریان متأثر از سلفی‌گری است. پیشتاز ایده‌ی سلفی‌گری احمد بن حنبل است که اتکای آن در عقاید، توجه به ظاهر آیات و احادیث بود و عدم رواداری به عقل داشت. بعد از احمد بن حنبل، در قرن هشتم هجری بود که ابن تیمیه همراه با شاگردش ابن قیم جوزیه، روش احمد بن حنبل را مدون ساخت و بر احیای آن پافشاری کرد. به زعم ابن تیمیه و جوزیه، منبع همه حقایق دینی همانا قرآن، حدیث و روایت اصحاب و تابعین است. وثاقت اصحاب و تابعین هرگز نمی‌تواند مورد چون و چرا قرا گیرد و رأی آنان که از آن به اجماع تعبیر می‌شود، تماماً مصون از خطا است. این هر دو، بدون آن‌که درنگ و تردیدی روا بدارند شیعیان، معتزله، مرجئه، جهمیه، تصوف و حتا اشاعره را اهل بدعت به شمار می‌آورند و باور دارند که تمام انحراف و اضلال محصول روش‌های عبث متکلمان، فلاسفه و لغویان است، چون با گستاخی قرآن را با «رأی» تفسیر کرده‌اند. بعد از این دو عقل ستیز، تجدید تجلی روح تعلیمات آنان در شن‌زارهای نجد توسط جنبش وهابیت جان گرفت. وهابی‌ها در پی تخطئه‌ی اولیا اند و با تمام گونه‌های علم کلام مخالفت دارند و مخالفان‌شان را هم‌مانند خوارج تکفیر می‌کنند. فضل‌الرحمن یکی از متفکران دینی قرن بیستم که بنا بر پژوهش‌هایش در حوزه هرمنیوتیک و فهم قرآن شهرت یافته است، وهابی‌ها را به دلیل رفتار دگم‌اندیشانه‌شان، رگه‌های اندیشه‌ی خوارج را برای‌شان نسبت می‌دهد.

تأثیرپذیری طالبان از اندیشه سلفی‌گری در زمان جهاد افغانستان بود که در آن وقت میان ایدیولوژی «جهاد جهانی مجاهدان بیابان‌های عربستان، اخوانی‌های نیل مصر و دیوبندی‌‌های پاکستان» پیوند عمیق صورت گرفت. در واقع عقبه‌ی ایدیولوژیک اسامه بن‌لادن و ایمن الظواهری، سید قطب که باور داشت: «یا اسلام کامل یا هیچ» و مولانا سمیع‌الحق و مولانا فضل الرحمن با حمایت کشورهای عربی و پاکستان دلیل قدرت‌مند در رویش شبه خلق الساعه‌ای طالبان بود و این‌گونه وارد فاز قدرت و حاکمیت در افغانستان شدند.

طالبان در ۱۰ اکتوبر ۱۹۹۴ بر سپین‌بولدک تسلط یافتند و یک‌ماه بعد از اعلام موجودیت، ولایت قندهار را تصرف کردند و بعد از چهار سال جنگ و گریز، سر انجام توانستند بر بیش‌تر نقاط افغانستان تسلط یابند. این گروه، با عناوین «طلبه‌ها»، «طلاب» و آخر «طالبان» واژه‌گان جدیدی را بر فرهنگ سیاسی افغانستان وارد کردند. این‌ها با نگاه ایدیولوژیک ملا محمد عمر را «امیرالمومنین» خطاب کردند و هنوز هم این روش رهبری وجود دارد. در دوره امارت اسلامی‌شان، آموزش و پرورش دختران را ضد دین دانستند، سینماها، پارک‌ها، تلویزیون و رادیو را مسدود کردند، تاکستان‌های شمالی را به آتش کشیدند و «سیاست زمین سوخته» را راه انداختند، حمله بر دو مجسمه بودا یا همان آثار باستانی و ملی افغانستان را با گلوله‌های تانک و توپخانه و هرگونه سلاحی که در اختیار داشتند، آغاز کردند و در نهایت با تمام مظاهر تمدنی و فرهنگی افغانستان با قبض و خشونت برخورد کردند. طالبان هر چند تجربه‌ی ناموفقی از حفظ قدرت دارند، اما به لحاظ ایدیولوژیک در ذهنیت انحصارگرایانه‌شان هنوز هم هیچ‌گونه تجدید نظر نکرده‌اند. این گروه امروزه هم جنگ و جهاد و کشتار افراد بی‌گناه را تنها راه دست‌یابی مجدد به قدرت می‌دانند و در کنار آرمان‌های ایدیولوژیک‌شان با ظلم و خون‌ریزی در ساحات حاکمیت‌شان به نوعی از تجارت روی آوردند. بَرندی سودآور که نامش زکات و پرداخت باج از ناحیه‌ی مردم بی‌چاره می‌باشد، درست چیزی شبیه «کارتل‌های مواد مخدر امریکای لاتین».

ایدیولوژی طالبان دنبال یک‌نواخت‌اندیشی است و نسبت به تنوع و کثرت آرا بی‌تحمل‌اند و پیش از آن‌که حقیقت‌جو باشند، حرکت پسندند و بی‌اعتنا به مسایل علمی و عقلی‌اند. این گروه تحمیل‌گر و نفرت‌فروش‌اند و طرف‌دار جامعه‌ای هستند که برخوردار از نوع رابطه‌ی مریدپروری و اطاعت‌طلبی بوده و فضای سکوت بسان گورستان‌ حاکم باشد. طالبان در ایدیولوژی‌شان توسل به خشونت را برای رسیدن به قدرت سیاسی مشروع می‌دانند و همین‌گونه به جای دیانت در پرتو ایمان مروج دیانت معطوف به قدرت و سیاست‌اند. ایدیولوژی این جریان شباهت با نظریه‌ی دیالکتیک کمونیسم «انقلاب در انقلاب» را دارد که با دشمن‌تراشی و دشمن‌خواهی می‌خواهند برای پیروان‌شان امیدواری تأسیس حکومت دینی را ایجاد کنند. طالبان با کاربست مفاهیمی چون: «جهاد»، «تکفیر»، «نوکر» و «غلام» و سخاوت در دادن «فتوای ارتداد» بر مخالفان‌شان هر روزه با اعمال تروریستی و انتحار جان ده‌ها شهروند افغانستان را می‌گیرند و می‌‌گویند که حرام کردند و به دوزخ فرستادند.

این روزها بحث صلح با طالبان داغ است و باور این است که طالبان از کشتار دست می‌کشند و با دولت و مردم افغانستان تعامل می‌کنند. باید گفت که این باور ساده‌انگاری است و انتظار نامیمون. روی این لحاظ، گفت‌وگوی صلح یک پروژه است نه یک پروسه، اصولیت صلح با عزت انعطاف است و مخالفت‌زدایی که تا الحال از سوی طالبان مشاهده نشده است. تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که طالبان از نظر ایدیولوژیک دنبال تجرید دیگران‌اند نه پذیرش، و از سوی دیگر پیوند ناگسستنی با «ISI» دارد و دولت و مردم افغانستان نیک می‌داند که «ISI» پیوسته مداخله‌گر بوده است و دنبال دولت ورشکسته و فروپاشیده در افغانستان. واقعیت امر این است که صلح توأم با مصلحت و بدون راه‌کار با طالبان پی‌آمد خطرناکی دارد و به مانور قدرت آنان فزونی خواهد ‌بخشید و آن زمان در کنار جنگ مسلحانه‌شان ایدیولوژی آنان نیز فضای شهرها و دانشگاه‌ها را درمی‌نوردد. ایده‌آل مطلوب این است که از یک‌سو ساختارهای دولتی را قدرت‌مند ساخت تا دولت با «قهر مشروع» حاکمیت ملی را عینیت بخشد و از سوی دیگر غرض تقابل با ایدیولوژی طالبان، دولت و صاحبان فکر، می‌باید گفتمان حوزه‌ی تمدنی‌‌‌مان که (فقه حنفی، کلام ماتریدی و عرفان) است، برجسته‌‌ و بارو نمایند.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن