رنجی که «سیما» می‌کشد؛ زخم ناسور تجاوز توسط برادر در ۱۱ ساله‌گی

آسیه حمزه‌ای

می‌گوید: «آسیه! روح آدم‌ها چه می‌شه؟ جسم ترمیم خاد شد، اما با روح زخمی چه می‌شه کد؟ زخم روحم خوب نخاد شد. بعد از آن روز سیاه که حالا ۱۰ سال از آن گذشته، از وجودم ترس شعله می‌کشد، ناامیدی شعله می‌کشد و زنده‌گی سال‌ها است از وجودم کوچیده است.»

از آن روز سیما، دیگر خودش نبود. به گفته خودش در همان ۱۱ ساله‌گی مرگ را تجربه کرد و بعد از آن هر چه زنده‌گی کرد، مرگ در عین زنده‌گی بود و یا برعکس… چه فرقی می‌کرد. فاجعه آن‌جا بود که تا یک سال بعد از آن روز که برادرش داماد شد، سه بار دیگر هم مورد تجاوز او قرار گرفت و هر بار با تهدید به قتل او را به سکوت وا می‌داشت. حتا اگر عبید او را تهدید هم نمی‌کرد، باز هم سیما زبانی برای روایت کردن نداشت و صدایی برای بلند کردن. ۱۰ سال پیش در جامعه‌ای به شدت سنتی چه کسی توان هضم این موضوع را داشت؟ مردمی که فقط آماده قضاوت بودند، چطور بدون قضاوت و عادلانه می‌شنیدند و حق را به سیما می‌دادند؟

نامش سیما است. به اندازه زیبایی نامش، سیمای قشنگی هم دارد؛ صورتی ظریف و استخوانی با لبخندی ملیح و البته چشمانی که هزاران راز نهفته در آن دیده می‌شود. چیزی در آن چشم‌ها هست که آرام و قرارش را گرفته است، هم باید بگوید و هم نمی‌تواند بگوید.

وقتی روبه‌رویم نشست، فهمیدم حرف عادی در میان نیست. دوباره صورتش و همان دلواپسی عمیق مشهود در چشمانش، کلمات بریده‌بریده و پراکنده و دستانش که آرام نمی‌گرفت‌. انگار می‌خواست تمام اضطراب راز درونش را به دستانش منتقل کند و دور بریزد تشویش منزجرکننده‌ای که هر چه می‌کرد، گم نمی‌شد که نمی‌شد.

سکوت کرده بودم، با خود فکر کردم که حتماً به زمان نیاز دارد. گفتم آن‌قدر می‌نشینم تا دل و زبانش آماده حرف زدن بشود، آن‌قدر می‌نشینم تا بیرون بریزد این دلهره‌ همیشه‌گی را. بیست دقیقه به همین حالت گذشت. باری رفت، آبی به دست و رویش زد، دوباره برگشت. گیلاس چای را به طرفش نزدیک‌تر کردم. کمی چای نوشید. زیرچشمی مترصد حالاتش بودم. انگار هر جرعه‌ای که می‌نوشید، بغضی را هم می‌بلعید، به سختی، پر از درد…

زمان کش پیدا کرده بود و سیما هم حرفی نمی‌زد. بی‌مهابا پرسیدم: «بیرون بریز هر چه آزارت می‌ته.» انگار دنبال همین جمله بود تا فروبشکند، بغض را نبلعد و اشک بریزد و سرانجام حرف‌هایی بزند که چشم‌های خودش را نه، بل چشم‌های هر شنونده‌ای را خیس باران کند.

۱۱ ساله بود، به مکتب می‌رفت، دختر زیبای قوم که مادر همیشه او را به ناز دادن ملکه صدا می‌کرد. از تجربه اولین قاعده‌گی‌اش چهار ماه می‌گذشت. کم‌کم نشانه‌های نوجوانی در بدنش پیدا شده بود. سیما فقط سه برادر داشت که عبید (مستعار) برادر کلانش در خانه بود و دو برادر دیگرش در ولایت با کاکاهایش زنده‌گی می‌کردند. خانواده‌ای به شدت سنتی که از همان سال‌های آغاز نوجوانی محدودیت‌های بسیاری برای سیما وضع کرده بودند؛ دختر کالای پراخ بپوشد، دختر نباید در جمع بلند بخندند، بدون برادر کلانش جایی نرود، حتا مخالف موسیقی و رقص‌های دخترانه او در محافل خانواده‌گی بودند. شاید اولین تصور این باشد که چنین خانواده‌ای که تمامی این موضوعات را آسیب می‌داند، مامن‌ مطمینی برای دختر است، اما چنین نبود.

پدر و عبید، برادر سیما، از چهره‌های مذهبی و معتبر در بازار و محله زنده‌گی در کابل محسوب می‌شدند. این ظاهر آن‌قدر خوب حفظ شده بود که هیچ کسی کوچک‌ترین گمان بدی هم نمی‌برد.

یک روز مادر برای اشتراک در محفلی خانواده‌گی خانه را ترک کرد و پدر هم در دوکان خویش مصروف بود. قرار بر این بود که عبید برود سیما را از مکتب بگیرد و برساند پیش مادرش. سیما پیش از این هم زیر نگاه‌های سنگین برادرش آزار می‌دید. گاهی وقتی عبید از کنارش رد می‌شد و یا در فرصت‌هایی، به گونه‌ای بدن خواهرش را لمس می‌کرد، اما سیما هر بار چاره‌ای جز این نداشت که تلاش کند فراموش کند و یا ذهنش را مصروف موضوعی دیگر سازد. سیما خبر نداشت، اما این بار واقعیت تلخی در انتظارش بود که بعد از ۱۰ سال در حالی‌ که حالا دختری ۲۱ ساله شده، هنوز فراموش نکرده است. عبید یک‌ باره گفت: «سیما مادر کالاهای محفلی‌‌ات را نگرفته، بیا بریم خانه او ره بگیریم باز برو که اونجی با کالای مکتب که نمی‌شه.» رفتند خانه. سیما با سرعت لباس سبز‌رنگ محفلی را که دامنی چین‌چین داشت، پوشید و موهای فرفری‌اش را شانه کرد. ناگهان در آیینه پشت سرش، برادرش را دید و لمس دستان عبید را در پشت پاهایش احساس کرد. جیغ کشید و می‌خواست فرار کند، اما آن اتفاقی افتاد که نباید می‌افتاد… سیما مورد تجاوز قرار گرفت، توسط برادرش که عمری به او از نجابت، متانت و اخلاق گفته بود. جهنم زنده‌گی سیما از همان روز آغاز شد و حالا بعد از سال‌ها نه تنها آتش این حادثه در وجودش سرد و خاموش نشده، بلکه هر روز شعله‌های آن زبانه می‌کشد.

از آن روز سیما، دیگر خودش نبود. به گفته خودش در همان ۱۱ ساله‌گی مرگ را تجربه کرد و بعد از آن هر چه زنده‌گی کرد، مرگ در عین زنده‌گی بود و یا برعکس… چه فرقی می‌کرد. فاجعه آنجا بود که تا یک سال بعد از آن روز که برادرش داماد شد، سه بار دیگر هم مورد تجاوز او قرار گرفت و هر بار با تهدید به قتل او را به سکوت وامی‌داشت. حتا اگر عبید او را تهدید نمی‌کرد، باز هم سیما زبانی برای روایت کردن نداشت و صدایی برای بلند کردن. ۱۰ سال پیش در جامعه‌ای به شدت سنتی چه کسی توان هضم این موضوع را داشت؟ مردمی که فقط آماده قضاوت بودند، چطور بدون قضاوت و عادلانه می‌شنیدند و حق را به سیما می‌دادند؟

از آن اتفاق ۱۰ سال گذشته و حالا سیما در گوشه‌ای از این شهر روبه‌رویم نشسته است. دستانش را روی صورتش گذاشته و های‌های می‌گرید. استیصال یعنی همین لحظه که نمی‌دانم چطور او را باید تسلی بدهم؛ حتا کلمه‌ای بر زبانم نمی‌آید که مثلاً بگویم: «آرام باش»…

می‌گوید: «همان سال بارها تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم. شب‌ها که می‌خوابیدم، هم یک ‌باره با ترس بیدار می‌شدم، فکر می‌کدم کسی در رخت‌خوابم درآمده. در خواب جیغ می‌زدم. وضعیت درس‌های مکتبم خراب شد. پدر و مادرم نمی‌دانستند و بارها مورد خشونت آن‌ها قرار گرفتم که چرا درس نمی‌خوانی! حتا مادرم چند بار تعویذ گرفت برم، فکر کد جادو شدم که ایقه ناگهان سرخورده شدم و از تنهایی فرار می‌کردم.»

«یکی از بدترین روزهای زنده‌گی‌ام، روز محفل دامادی عبید بود. هم نفرت داشتم و هم می‌ترسیدم. در سالون عروسی، موسیقی پخش شد. همه اقوام نزدیک در حال شادی و پای‌کوبی بودند؛ همان‌هایی که مخالف رقص و شادی دخترانه‌گی من بودند و همیشه سرزنشم می‌کردند. روی استیج گوشه‌ای ایستاده بودم، حس می‌کردم چطور باید وانمود کنم که عادی استم. همه دارن می‌بینن، پدر و مادر و برادر، کاکا و ماما، خاله و عمه… عبید آمد، دستم را گرفت و کشید روی استیج و بلند گفت: «یک رقص با خواهرکم.» با حرکاتی موزون در حالی که هنوز دستم را ایلا نکده بود، در چشم‌هایم خیره شده بود و گاه قهقهه می‌زد. برای من از آن چشم‌ها نجاست می‌بارید، بی‌غیرتی می‌بارید و در من کینه شدت پیدا می‌کرد و نفرت ریشه می‌دواند. لحظه‌ای آن‌قدر حالم بد شد که گریه‌ام گرفت، رفتم در گوشه‌ای. همه می‌گفتند الا نازدانه‌گک از خاطر برادرش گریان داره، دق می‌شه پشتش…» هیچ‌کس نمی‌فهمید سیما، این دخترک نوجوان چه می‌کشد. ناجوان‌مردانه بود بار غمی که در آن سن روی دوشش گذاشته شده بود.

می‌گوید: «زنده‌گی‌ام بر‌باد رفته… جسم مهم نیست، حتا اگر ترمیم یابد، روحم چه می‌شود؟ زخم روحم هر چه می‌گذره، عمیق‌تر شده می‌ره، زخم روحم چه می‎شوه آسیه؟»

دکمه بازگشت به بالا
بستن