‌داستان ملا نعیم – طنز

موسی ظفر

در گذشته‌های دور قریه نسبتاً بزرگی در جنوب شهر بلخ واقع بود که باشنده‌گان آن‌جا به دروغ گفتن مشهور بودند. در قریه صادق‌آباد حرف راست به ندرت گفته می‌شد و کسی که راست می‌گفت توسط اقارب و نزدیکانش به شدت توبیخ می‌شد. عیب کار در این‌جا بود که مردم صادق‌آباد اعتبار خود را نزد مردمان دیگر از دست داده بودند، اما حُسن کار نیز همین بود. در صادق‌آباد کسی بر کسی اعتماد نداشت و هر کس منافع خود را تا آخرین حد ممکن دنبال می‌کرد. مثلاً اگر دکاندار می‌گفت این شیر تازه است و خیلی قیماق دارد، خریدار مقداری از آن را می‌چشید تا مطمئن شود که دکاندار راست می‌گوید. خلاصه صادق‌آباد نبود، قریه سخنگویان بود. ‌بی‌اعتباری بود. دروغ‌گویی بود.

در صادق‌آباد مسجدی بود که یک ملای خیلی زبردست داشت. هر روز مردم را وعظ و نصیحت می‌کرد و از عذاب قبر و قیامت می‌ترساند. در تمام هفته پنج نفر بیش‌تر زیر منبر ملا نمی‌رفت. آن پنج نفر هم به این باور بودند که ملا دروغ می‌گوید و عذاب قبر و قیامت ساخته ذهن ملا است. تقریباً همان‌طور هم بود. ملا در تعریف عذاب قبر آن‌قدر غلو می‌کرد که الاغ هم می‌فهمید دروغ می‌گوید. می‌گفت، آدم بدکار که بمیرد شب در قبرش هزار تا مار افعی می‌آیند، گوشتش را می‌خورند و استخوان‌هایش را با آتشی که از دهان‌شان بیرون می‌شود می‌سوزانند. می‌گفت، اگر شب‌ها انگشت خود را محکم در گوش‌های خود فرو کنیم، گُر‌گرُ آتشی که مرده‌ها را می‌سوزاند می‌شنویم. ملا این چیزها را گفت و گفت و گفت تا این‌که خودش مرد. شب اولی که ملا را در قبر نهادند مردم انگشت‌شان را در گوش‌شان فرو بردند و واقعاً صدای آتش را شنیدند. عده زیادی به حرف‌های او ایمان آوردند و از این‌که فرمایشات او را در گذشته پشت گوش انداخته بودند توبه کردند.

پس از مرگ ملا، ریش‌سفیدان صادق‌آباد جمع شدند و تصمیم گرفتند تا ملای تازه استخدام کنند و این بار از صدق دل به حرف‌هایش گوش دهند تا در آتش نسوزند. یکی از اهالی قریه ملا نعیم را پیدا کرد و به قریه آورد. ریش‌سفیدان تا ملا نعیم را دیدند زار زار گریستند و ازش درخواست کردند که در صادق‌آباد ملای مسجد شود. ملا نعیم با شوق تمام وظیفه خطیر ملایی در صادق‌آباد را متقبل شد و از روز جمعه کارش را دستلاف کرد.

ملا نعیم در خطبه نماز جمعه، که تقریباً تمام اهالی قریه در آن شرکت کرده بودند، گفت، «من آمده‌ام تا رخت دروغ را از این قریه برچینم و قریه را یک صادق‌آباد واقعی بسازم. من آمده‌ام تا گلیم فساد و ظلم و ستم را برچینم و شما را به راه راست هدایت کنم.» اصطلاح فساد و ظلم و ستم برای مردم تازه‌گی داشتند. مردم قبلاً دروغ می‌گفتند ولی فساد و ظلم و ستم در صادق‌آباد در حدی نبود که بیخی گلیم داشته باشد و نیاز باشد تا یکی آن گلیم را برچیند. هر چه بود، مردم روی حرف ملا نعیم حرف نزدند و گذاشتند تا وی وعظش را بکند.

هنوز چند روزی نگذشته بود که رحمان، پسر زرگر احوال آورد که ملا نعیم یک آدم فریبکار و دغل است و تا حال از چندین قریه رانده شده. ملا نعیم تا این را شنید ریش‌سفیدان را جمع کرد و گفت که دیشب هنگامی که در مسجد مشغول نماز شب بوده فرشته‌ای را دیده که از با بال شکسته در وسط صحن مسجد می‌گریسته. ملا گفت که بال آن فرشته را رحمان پسر زرگر شکسته بود چون به مومنی تهمت بسته است. مردم رحمان را آوردند و خوب یک چوب‌کاری کردند که دیگر به مومن تهمت نبندد.

با توبیخ رحمان راه شکایت از ملا نعیم بسته شد. دیگر هیچ کس جرات نداشت علیه ملا حرفی بزند و بال فرشته را بشکند. ملا نعیم طبق معمول به امور ملایی‌اش رسیده‌گی می‌کرد. جماعت برگزار می‌کرد، مرده‌ها را تدفین می‌کرد، در گوش کودک نوتولد اذان می‌گفت و بقیه کودکان را در مسجد درس می‌داد. مردم صادق‌آباد احساس می‌کردند که اکنون برکتی در قریه آمده و حاصلات باغ و زمین هم بیش‌تر شده.

کودکانی که برای درس خواندن نزد ملا نعیم می‌رفتند به کشف تازه‌ای رسیدند، این‌که اگر درس خود را یاد نگیرند بال فرشته می‌شکند و آن گاه لازم می‌شود تا ملا نعیم بال فرشته را به روش خود ترمیم کند. این ترمیم ساده نبود. باید در خفا انجام می‌شد و یک مقدار بی‌آبرویی داشت. ملا نعیم پس از آن‌که بال فرشته را ترمیم می‌کرد به کودک توصیه می‌کرد تا قصه شکستن و ترمیم را به هیچ کسی نگوید و الا بال فرشته دوباره می‌شکند. مدتی این گونه سپری شد. ملا نعیم روزی بال یکی از فرشته‌ها را ترمیم می‌کرد که وسیله ترمیم از دستش خطا خورد و بال فرشته را بدرقم شکست. قبل از آن‌که خبر در قریه بپیچد، ملا پول‌هایی را که در کنجی پنهان کرده بود برداشت و با سرعت باد محل را ترک کرد. آن‌چه از ملا نعیم در صادق‌آباد باقی ماند یک بستر گرم، چند کتاب کهنه، چند بال شکسته و یک عالم توصیه و تاکید بر راست‌گویی و پاکی بود. فساد و ظلم و ستم را با خودش برده بود.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن