ریشه‌های جدال بر سر قدرت در افغانستان

محمد زبیر یوسفی

بخش اول

جوهر ساختار قدرت سیاسی و چگونه‌گی اتصال گروه‌های اجتماعی به آن، بنیادی‌ترین شاخص برای پایداری نظام‌های سیاسی دانسته می‌شود. (ویمر، ۲۰۱۸) در افغانستان، متأسفانه این پایداری سیاسی به دلیل نبود ساختار مناسب وصل کننده گروه‌های اجتماعی به اقتدار، به وجود نیامده است. به همین دلیل، این کشور در تاریخ معاصر خود تجربه انتقال صلح‌آمیز قدرت بین اقوام و گروه‌های اجتماعی و سیاسی را نداشته است. تنها موردی را که می‌توان مستثنا قرار داد، واگذاری مسالمت‌آمیز قدرت در سال ۲۰۰۱  از جانب استاد برهان‌الدین ربانی تاجیک‌تبار به حامد کرزی پشتون‌تبار بود. البته، این واگذاری هم بیش‌تر در اثر فشار و عوامل بیرونی انجام یافت، تا کنش و واکنش گروه‌های سیاسی داخل کشور.

با وجود این‌که افغانستان نسبت به بسیاری از کشورهای منطقه سیر به سوی مشروطیت و مردم‌سالاری را پیش‌تر آغاز کرده است؛ اما به دلیل تنوع قومی و شکل نگرفتن ساختاری که مشارکت سیاسی گروه‌های اجتماعی و قومی را در اقتدار تضمین کند، این سفر با گسست‌های فراوانی مواجه بوده است. عمده‌ترین عامل در پس عقب‌گرد و ناکامی‌ها در برهه‌های مختلف تاریخ، موجویت رویکرد انحصاری قومی قدرت در گروه حاکم است. حاکمیت‌های تک قومی، تک حزبی و شدیداً متمرکز، عدم پذیرش قوم یا گروه بر سر اقتدار در امر واگذاری قدرت به اقوام یا گروه‌های دیگر از راه‌های صلح‌آمیز و حتا مقاومت در برابر ایجاد ساختار همه‌شمول، نه تنها بزرگ‌ترین چالش برای ثبات سیاسی و قوام مردم‌سالاری، بلکه عامل بنیادین جنگ‌های ممتد و بی‌پایان داخلی بوده است. موجودیت حتا رویکرد انحصاری قومی به عنوان دال اصلی در اکثریت حرکت‌های روشن‌فکری، اصلاح‌طلبی و ایدیولوژیک حداقل در جریان سده اخیر، عامل عمده تغییر مسیر اصلی این حرکت‌ها به بیراهه بوده و در نتیجه سبب گسست‌های مکرر در فرایند اصلاحات سیاسی و عدم ثبات و توسعه جامعه ما شده است. گروگان‌گیری قومی و انحراف جنبش‌های مشروطیت نخست و دوم از سوی گروه بر سر اقتدار،  قومی اندیشدن کارگزاران «انقلاب‌های» کارگری سوسیالستی، تقسیم شدن مجاهدین در اطراف خطوط قومی پس از شکست شوروی، انگیزه‌های قومی تکوین گروه طالبان و در نهایت بازی با نظام مردم‌سالاری و استفاده ابزاری از آن برای مقاصد قومی و رسیدن به قدرت در سال‌های پسین، نمونه‌های بارز ناکامی جریان‌های سیاسی به دلیل موجودیت رویکرد انحصارگرایی قومی به عنوان دال اصلی آن‌ها است که در بسا موارد منجر به تصادمات خونینی نیز شده است.

با توجه به حافظه گروه‌های قومی از منازعات داخلی نه چندان دور و خاطر ناخوش مردم از بازی‌های قومی در جامه مردم‌سالاری در سال‌های پسین، پرسش بنیادینی که در مورد استقرار و بقای نظام مردم‌سالار در افغانستان به عنوان مکانیسم صلح‌آمیز مشارکت سیاسی و انتقال قدرت بین افراد، گروه‌های اجتماعی و قومی مطرح است، این است که آیا مکانیسم موجود انتقال قدرت در موجودیت یک ساختار متمرکز توانسته است متضمن مشارکت همه اقوام، گروه‌ها و جریان‌های سیاسی در قدرت باشد؟ با توجه به آنچه که در انتخابات‌های اخیر اتفاق افتاد، آیا با ساختار موجود سیاسی مجالی برای نفس کشیدن دموکراسی در افغانستان هنوز باقی مانده است؟ یا مشخص‌تر، می‌شود پرسید که با توجه به تجربه جنگ‌های خونین اقوام و گروه‌های سیاسی برای تصاحب قدرت از یک‌سو و پالیسی‌های قوم‌محور حکومت در سال‌های پسین از سوی دیگر، آیا سیستم دموکراتیک در چنین ساختاری توانسته است، روش مناسب مشارکت سیاسی اقوام و گروه‌های اجتماعی در قدرت و مکانیسم انتقال مسالمت‌آمیز قدرت بین این گروها باشد؟ یا به عبارت دیگر، آیا گروه‌های قومی هنوز هم به نظام مردم‌سالاری در یک ساختار شدیداً متمرکز به عنوان روش مشارکت سیاسی و رسیدن به قدرت دل‌گرم بوده می‌توانند؟ اگر نه، آیا نارضایتی‌های فزاینده اخیر گروه‌های قومی از انحصار قدرت به دست گروه خاصی، کشور را بار دیگر آبستن منازعه قومی تازه‌ای برای انتقال قدرت خواهد کرد؟ برای پیش‌گیری از یک جنگ داخلی دیگر در آینده، چه راهکارهای بدیل موجود است؟

برای پاسخ به پرسش‌های بالا و پرداختن به چرایی رویارویی‌های خونین بر سر انتقال قدرت بین گروه‌های اجتماعی در جوامع متکثر قومی، به ویژه افغانستان، سعی کرده‌ام تا این مسأله را از منظر تیوری‌های روابط بین‌الملل واکاوی و ریشه‌ها و دلایل مخالفت گروه بر سر اقتدار در مسأله مشارکت و یا واگذاری صلح‌آمیز قدرت به سایر گروه‌ها را بررسی کنم. با آن‌که این نظریات در تبیین جابه‌جایی قدرت‌های بزرگ یا توده‌های بزرگ انسانی در نظام بین‌الملل به کار رفته است؛ اما از آن‌جایی که از یک‌سو ویژه‌گی تفکر کتله‌ای در انسان‌ها چه در چارچوب نظام بین‌الملل و یا سطح داخلی کشورها همسان بوده است و از سوی دیگر، آشفته‌گی سیاسی در کشورهای بی‌ثباتی چون افغانستان شباهت زیادی به آشفته‌گی حاکم در نظام بین‌الملل دارد؛ بنابراین، شباهت‌های مذبور امکان این را می‌دهد تا با استفاده از آنالوژی انتقال غیرصلح‌آمیز قدرت بین دولت‌ها در نظام بین‌الملل، چرایی انتقال خشونت‌بار قدرت بین گروه‌های قومی/اجتماعی در جامعه متکثر و بی‌ثبات افغانستان را نیز بررسی کرد. با این پیش‌فرض که گروه‌های قومی در افغانستان به دلیل بی‌ثباتی حاکم و عدم شکل گرفتن هویت ملی، همچو دولت‌ها در نظام بین‌الملل، دارای منافع مختلف و گاهی متضاد است و این تضاد منافع به تصادمات خونینی انجامیده است. این نوشته دارای دو بخش است. در قسمت نخست دلایل جنگ‌ها و تصادمات خونین قومی و سیاسی گذشته بر سر قدرت بررسی شده و در قسمت دوم یا پایانی روی بدیل‌های صلح‌آمیز انتقال قدرت و یا زمینه‌های مشارکت سیاسی گروه‌های قومی در ساختار قدرت، راه‌های رفتن به طرف ثبات سیاسی و هم‌چنان روی چگونه‌گی شکل‌گیری هویت ملی مکثی صورت گرفته است.

یکی از معروف‌ترین نظریات در مبحث جابه‌جایی قدرت‌ها در نظام بین‌الملل، نظریه «انتقال قدرت» ارگانسکی، دانشمند امریکایی است. وی باور دارد که مرحله انتقال قدرت بین بازیگر بر سر اقتدار و بازیگر در حال ظهور در یک جامعه، عمده‌ترین عامل جنگ و خشونت است. به عبارت دیگر، وی انتقال قدرت بین دو بازیگر بر سر اقتدار و بازیگر ناراض، در پی بلندرفتن توانایی‌های بازیگر دومی و عدم رضایت وی از ساختار موجود و مقاومت بازیگر اولی برای حفظ جایگاه‌اش را مهم‌ترین عامل جنگ و خشونت می‌داند. به تأیید این نظریه، رابرت گیلپین امریکایی، از نظریه‌پردازان نئورئالیست می‌افزاید که تغییر در شرایط اجتماعی، اقتصادی، آگاهی، فناوری و… ایجاب تغییر در منافع بازیگران و شرایط تقسیم منابع قدرت و ثروت را نیز می‌کند. در این میان، برای بازیگرانی که در وضعیت بهتر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نسبت به گذشته قرار می‌گیرند، منافع بیش‌تری از ناحیه تغییر در وضع موجود متصور است و در پی زیر و رو کردن ساختار حاکم‌اند. این کش‌وقوس بین قدرت بر سر اقتدار یا همان هژمون با قدرت/قدرت‌های در حال ظهور، در بسا موارد منجر به منازعه، جنگ و تقابل می‌شود.

ارگانسکی، بازیگران قدرت را به چهار گروه تقسیم می‌کند: ۱) گروه بر سر اقتدار و راضی از وضع موجود که بیش‌تر از دیگران از ساختار حاکم و وضع موجود نفع می‌برد. ۲) گروه در حال ظهور اما ناراض از وضع موجود که به دلیل رشد و تغییری که در وضعیت اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی‌اش پدید آمده، از وضع موجود ناراض و در تقلای به چالش کشیدن و تغییر ساختار حاکم است، تا این‌که جایگاه متناسب به واقعیت وجودی خویش را در ساختار قدرت ایجاد کند. ۳) بازیگران ضعیف اما راضی از وضع موجود که بیش‌تر در پی سازش و تبعیت از بازیگر بر سر اقتدار اند تا از ساختار حاکم و وضع موجود بهره ببرند. ۴) بازیگران ضعیف اما ناراض از وضع موجود که اکثراً در ائتلاف با بازیگران دومی قرار می‌گیرند و در پی ایجاد چالش و تغییر ساختار حاکم‌اند. از این میان، دو گروه نخست در موضوع قدرت بیش‌تر از دیگران در تقابل و رویارویی قرار می‌گیرند. چون، گروه نخست حاضر نیست تا به آسانی جایگاه خود را واگذار کند و گروه دومی نیز در پی کسب جایگاه متناسب به واقعیت وجودی خویش است. این تقابل منافع در بسا موارد منجر به تصادمات خونین و جنگ‌های ویرانگر می‌شود.

افغانستان، به دلیل رقابت گروه‌های سیاسی در محور اقوام بر سر تصاحب قدرت، به ویژه رویارویی اقوام پشتون و تاجیک در برهه‌های مختلف تاریخ، یکی از مصادیق عملی نظریه انتقال قدرت ارگانسکی است؛ زیرا در پرتو نظریه ارگانسکی، از جمله چهار گروه بزرگ قومی در افغانستان (تاجیک‌ها، پشتون‌ها، هزاره‌ها و ترک‌تباران)[۱] تصادمات تاریخی بر سر قدرت بیش‌تر در محور دو قوم  تاجیک و پشتون  صورت گرفته است. سایر اقوام، از جمله ترک‌تباران و هزاره‌ها نظر به اقتضای شرایط و منافع گروهی‌شان در اتحاد با یکی از این دو محور قرار داشته‌اند.

در این زمینه، نخستین اقدام قهرآمیز در راستای به چالش کشیدن جایگاه سنتی قدرت پشتون‌ها، جنبش عیاری یا همان قیام دهقانان شمالی به رهبری امیر حبیب‌الله کلکانی بود. این قیام پس از ناکامی مبارزات نرم روشن‌فکران برای آوردن اصلاحات سیاسی و در پی انحراف جنبش مشروطیت به سوی خودکامه‌گی قومی و الیگارشی سران قبیله، به هدف بیرون کردن قدرت سیاسی از انحصار حاکمیت قومی، تمرکززدایی و ایجاد جایگاه برابر برای اقوام و گروه‌های اجتماعی در قدرت، صورت گرفت. (جمال، عالم) در این قیام، جنبش عیاری، حمایت اقوام ترک‌تبار (اوزبیک‌ها و ترکمن‌ها) در شمال و همکاری گسترده روشن‌فکران و یا همان جمهوری‌خواهان تاجیک‌تبار جنبش مشروطیت مانند عبدالرحیم خان کوهستانی، محمدعمر خان، سید احمد خان، ولی محمد خان دروازی و تعداد دیگری از دانش‌آموخته‌گان ملکی و نظامی را با خود داشت. (جمال، عالم) قیام جنبش عیاری دهقانان شمالی، نخستین اقدام خشن برای براندازی ساختار متمرکز و جایگاه سنتی پشتون‌ها در قدرت بود که تاجیکان محور اصلی آن را تشکیل می‌دادند. اگرچه حکومت برخاسته از این قیام زیاد دوام نیاورد؛ اما بذر چالش‌گری و مقاومت در برابر استبداد ناشی از ساختار متمرکز قدرت را در افکار نسل‌های بعدی پاشید و روح مشارکت سیاسی و برابری را در سایر اقوام و گروه‌های اجتماعی نیز زنده ساخت. پس از حدود نُه ماه، حاکمیت تاجیکان که با شعار برپایی جمهوری و برابری اقوام بنا یافته بود، به شکل قهرآمیز و خشن از طرف نادر خان و قبایل پشتون به شکست مواجه شد. پس از شکست جنبش عیاری و برگشت دوباره پشتون‌ها به قدرت، نارضایتی سایر گروه‌های قومی از ساختار جدید قدرت و توازن قوا به اشکال گوناگون، از جمله نافرمانی از حکومت مرکزی و ایجاد ادارات خودمختار محلی ادامه یافت. تشکیل حکومت خودمختار توسط عبدالرحیم خان کوهستانی در هرات و حرکت‌های مشابه در سایر نقاط کشور را می‌توان از نمونه‌های بارز این چالش‌گری برشمرد، تا این‌‌که نادر خان در نتیجه این نارضایتی‌ها به دست عبدالخالق هزاره، کشته شد.

نخستین سال‌های پادشاهی ظاهر شاه نیز با سرکوب، انحصار قدرت و برتری‌طلبی قومی و انزوای سیاسی سایر گروه‌های اجتماعی آغاز شد؛ اما دیری نگذشت که شاه به سیاست‌ورزی نرم، بازکردن فضای سیاسی و مشارکت سیاسی سایر اقوام در قدرت رو آورد. به همین دلیل، دوره حکمروایی چهل ساله وی با وجود فقر و محرومیت، بدون کدام مزاحمت و چالش جدی از سوی اقوام دیگر، دوام آورد. طوری که در واپسین سال‌ها، نقش خانواده شاهی در قدرت به حدی کم‌رنگ شد که داشت شکل سمبولیک را به خود می‌گرفت. در این دوره، زمینه برای مشارکت نماینده‌گان سایر اقوام در قدرت تا حدی مساعد شده بود و همین موضوع دلیل عمده برای رضایت نسبی سایر گروه‌های قومی و اجتماعی و فروکش کردن اغتشاشات سیاسی قلمداد می‌گردد. دیری نگذشت که این فرایند مثبت سیاسی یک‌بار دیگر با کودتای داوود خان به هم خورد و فصل تازه‌ای از انحصار قدرت و استبداد قومی در فضای سیاسی کشور چیره گشت. داوود خان که زیر نام جمهوریت دست به کودتا زده بود، پس از پیروزی زیر قول خود زد و به ایجاد حکومت قومی و تک حزبی روی آورد. تک‌روی‌های داوود خان و سرکوب‌های دوره وی آبستن تحولاتی شد که بعدها سبب زایش منازعات خونینی در تاریخ کشور گردید.

کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ حزب دموکراتیک خلق افغانستان که زیر شعار مساوات و برپایی حکومت کارگری صورت گرفته بود، نیز به دلیل انحصار قومی قدرت توسط کارگزاران آن و نارضایتی سایر گروه‌های سیاسی و اجتماعی کشور، به ناکامی انجامید. چیره شدن رویکرد قومی بر اهداف ماهوی این حزب، بعدها سبب انشعاب آن در اطراف خطوط قومی به شاخه‌های خلق و پرچم و در نهایت سبب اضمحلال حاکمیت این حزب پرقدرت در افغانستان شد. نارضایتی نماینده‌گان جامعه تاجیک، هزاره و ترک‌تباران، به ویژه تاجیکان از تمرکز قدرت به دست پشتون‌ها در حزب دموکراتیک خلق، مهم‌ترین دلیل انشعاب، رویارویی و در نهایت عمده‌ترین دلیل فروپاشی و سرنگونی حاکمیت این حزب مقتدر دانسته می‌شود.

انحصار دوباره قدرت توسط پشتون‌ها پس از کودتای داوود خان و شدت یافتن این روند در جریان حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، عواملی است که بار دیگر اسباب نارضایتی و مبارزات سایر گروه‌های قومی، به ویژه تاجیکان را برانگیخت تا این‌که این مبارزات به سرنگونی حکومت داکتر نجیب و شکل‌گیری دولت اسلامی افغانستان به رهبری استاد برهان‌الدین ربانی، منجر شد. پیروزی مجاهدین و جاگرفتن تاجیک‌ها در محور اصلی قدرت، توازن جدید قومی قدرت را در افغانستان به وجود آورد که در این ساختار نو، ترک‌تباران و هزاره‌ها نیز به دلیل مبارزات نظامی و تغییر در وضعیت اجتماعی و سیاسی‌شان، در جایگاه بهتری نسبت به گذشته قرار گرفتند. در این میان، پشتون‌ها خود را در شکست سیاسی و نظامی یافتند و احزاب جهادی اقوام پشتون، با آن‌که شریک مبارزه گروه‌های جهادی در برابر شوروی بودند؛ اما به دلیل این‌که قدرت مرکزی را از دست داده بودند، از ساختار جدید ناراض و در پی براندازی آن شدند که منجر به جنگ‌های تباه‌کن داخلی و خونین‌ترین تصادمات قومی در کشور شد. به عبارت دیگر، فروریختن ساختار حکومت تک قومی از طریق قهرآمیز توسط تاجیک‌ها، اقوام غیرپشتون، به ویژه تاجیکان را در جایگاه برتر قدرت قرار داد که تقلای پشتون‌ها را برای احیای جایگاه سنتی‌شان در پی داشت. نبود ساختار مناسب مشارکت سیاسی و فقدان مکانیسم صلح‌آمیز جابه‌جایی قدرت سبب شد تا حوادث خونین و جنایات هولناک پسا خروج شوروی سابق در افغانستان رقم بخورد که در نتیجه آن هزاران انسان بی‌گناه مربوط به همه اقوام این سرزمین کشته و کشور به ویرانه‌ تبدیل شد.

ظهور گروه طالبان که حمایت اکثریت پشتون‌ها را با خود داشت، در حقیقت نوعی انتقام‌جویی برای احیای جایگاه دوباره پشتون‌ها در قدرت دانسته می‌شود. سیاست‌های حذف، زمین سوخته و قتل عام‌های طالبان در شمالی، مناطق شمال، شمال‌شرق و غرب کشور را می‌توان از مصدایق این انتقام‌جویی دانست. از آن‌جایی که گروه‌های قومی تاجیک، ترک‌تباران و هزاره‌ها پس از خروج نیروهای شوروی سابق و در نتیجه مبارزات دوامدار در موقعیت اجتماعی، سیاسی و نظامی بهتری نسبت به گذشته قرار گرفته بودند، برای دفاع از جایگاه خود دست به تشکیل ائتلاف سیاسی – نظامی در برابر رژیم طالبان زدند و جبهه مشترکی را زیر نام جبهه متحد تأسیس کردند. قرار گرفتن گروه‌های قومی تاجیک، هزاره، ترک‌تباران و قسمتی از پشتون‌های میانه‌رو در اتحاد مشترک سیاسی –  نظامی در برابر طالبان و سایر گروه‌های هراس‌افگن هم‌پیمان طالبان بر علاوه دلایل بالا، به قول استفن والت، ریشه در اشتراکات ایدیولوژیک این گروه‌ها نیز داشت. زیرا تمامی گروه‌های مذبور به لحاظ فکری طرفدار برابری و مشارکت سیاسی اقوام در قدرت و از منظر اعتقادی باورمند به یک نظام اسلامی معتدل بودند. این رویارویی بر سر قدرت نیز هزاران کشته، صدها هزار مهاجر و کشوری ویرانه‌تر از گذشته بر جای گذاشت. در کل، می‌توان گفت که حوادث و رویارویی‌های خونین گذشته اقوام و گروه‌های سیاسی، جنگ‌ها و خشونت‌های ممتد و بی‌پایان سده اخیر در کشور، با انگیزه‌ به دست آوردن قدرت مرکزی و استیلای گروهی/قومی بر دیگران صورت گرفته که با روکش‌های ایدیولوژیک، حزبی، دینی و غیره پوشش داده شده است. البته نبود ساختار مناسب برای مشارکت سیاسی همه اقوام و گروه‌های اجتماعی در قدرت و فقدان مکانیسم صلح‌آمیز انتقال قدرت، سبب تداوم این دور باطل شده است.

نخستین تجربه انتقال صلح‌آمیز قدرت پس از سال‌ها منازعه قومی و خون‌ریزی‌های بی‌شمار، از جانب استاد برهان‌الدین ربانی به حامد کرزی، رییس حکومت موقت افغانستان در سال ۲۰۰۱ صورت پذیرفت. اگرچه این انتقال به دلیل شرایط استثنایی همان زمان و فشارهای بیرونی انجام یافت، با آن‌هم نخستین تجربه موفق جابه‌جایی صلح‌آمیز قدرت بین گروه‌های قومی در کشور پنداشته می‌شود. اما این تجربه نیک یک‌بار دیگر در فقدان ساختار همه‌شمول مشارکت سیاسی که متضمن منافع همه گروه‌های قومی در قدرت باشد، دیر دوام نیاورد. تا این‌که بهره‌کشی ابزاری از دموکراسی و دست یازیدن به تقلب گسترده طی چند دوره انتخابات اخیر در کشور، یک‌بار دیگر فضای هم‌زیستی مسالمت‌آمیز را مکدر ساخته و کشور را به طرف تجربه ناکام انحصار قومی قدرت و ناکامی‌های گذشته کشانیده است. به ویژه، تمرکز شدید قدرت و شکل‌دهی حکومت قومی توسط اشرف غنی طی سال‌های پسین سبب شده است تا فضای بی‌اعتمادی اجتماعی یک‌بار دیگر بر کشور سایه افگند و نارضایتی سایر اقوام و گروه‌های اجتماعی را برانگیزد. با درنظرداشت تجارب جنگ‌های داخلی، تداوم این وضع احتمال رویارویی خشونت‌بار قومی تازه‌ای را با گذشت هر روز بیش‌تر می‌سازد. بنابراین، برای این‌که کشور بار دیگر در منجلاب جنگ‌های داخلی و دور باطل خشونت‌های قومی سقوط نکند، وضعیت کنونی بیش‌تر از هر وقت دیگر، ضرورت اصلاحات سیاسی و ساختاری را می‌نماید.

از آن‌جایی که مردم افغانستان چندین بار شاهد انتقال خشونت‌بار قدرت بین گروه‌های اجتماعی و قومی بوده‌اند و صدمه تلخ آن نیز به همه گروه‌های قومی – سیاسی یکسان رسیده است؛ بنابراین، خردمندانه نیست تا بار دیگر بخت خود را با تکرار این تجارب ناگوار آزمایش کنیم. از آن جهت، بازی ابزاری با دموکراسی، انتخابات و شعارهایی چون جمهوریت در سال‌های اخیر، ترور نخبه‌گان اقوام، تبعیض در تعیینات دولتی، تقسیم کردن دیموگرافیک اقوام به برگ و شاخ‌های کوچک برای حفظ استیلای اقلیت خاص را می‌توان از اشتباهات راهبردی حکومت تحت رهبری اشرف غنی احمدزی برشمرد که سبب نارضایتی و بی‌اعتمادی اکثریت مطلق مردم نسبت به نظام شده و بذر خشونت قومی را بین گروه‌های اجتماعی پاشیده است. بنابراین، به جای به کارگیری راهکارهای آزموده شده و ناکام گذشته برای حفظ استیلای قومی و گروهی، به نفع همه گروه‌های قومی و اجتماعی کشور است تا با عبرت از گذشته و در تفاهم باهم، ساختار مناسبی را به وجود آورند که در چارچوب آن همه شهروندان خود را در یک رابطه سودمند با دولت دیده بتوانند. زیرا به قول ویمر، جامعه‌شناس معروف سوئیسی، مشارکت در قدرت سیاسی، موثرترین ابزار برای پرورش هویت ملی است که در فقدان آن ثبات سیاسی هرگز دست‌یافتنی نیست. (ویمر، ۲۰۱۸)


[۱] – ترک‌تباران ارجاع به اوزبیک‌ها و ترکمن‌ها است که در تصادمات قومی در صف واحد و مشترکی قرار داشته‌اند. باید افزود که دسته‌بندی اقوام به چهار گروه فوق به اساس جهت‌گیری‌های سیاسی آن‌ها در گذشته صورت گرفته است و هیچ‌گونه مبنای علمی و کارشناسانه در این زمینه ندارد.

دکمه بازگشت به بالا