کلاه افتخارآمیزی که به جبر بی‌سرنوشتی کاسه‌ی گدایی شد

حسیب بهش

صبح‌گاه در هم‌آهنگی با مادرش و به‌دور از چشمان سایر اعضای خانواده از خانه خارج می‌شود و به سمت یکی از مزدحم‌ترین بخش‌های شهر می‌آید. خانواده او با ایده‌ی گدایی نمادین در سطح شهر مخالف بودند و آن را عار می‌پنداشتند. جوانی که دو سند لیسانس را به‌ تازه‌گی گرفته است، می‌خواهد ناتوانی‌‌اش در پیدا کردن شغل را با زبان بسته بیان کند. لباس فراغتش را از در یکی از گوشه‌ها به تن می‌کند، دست‌کش و ماسکش را می‌پوشد و آرام در گوشه‌ای جا می‌گیرد. آن‌گاه کلاهش را با دستانش بلند نگه می‌دارد تا عابران برایش در آن پول بیندازند. شماری با دیدنش افسوس می‌خورند، عده‌ای بر او می‌خندند و برخی نیز با کنایه می‌گویند که با این حساب، تفاوت یک تحصیل‌کرده با بی‌سواد در کجاست. لحظه‌ای نمی‌گذرد که کارگری خشم‌گین وی را صرف برای این‌که جای کراچی‌اش را گرفته، مورد عتاب قرار می‌دهد. جوانی که سال‌های سال را به امید آینده روشن‌تر کوشیده، امروز به دلیل پیدا نکردن شغل، دست به اعتراض نمادین می‌زند و با لباس افتخارآمیز فراغت از دانشگاه، گدایی می‌کند.

روح‌الله نادری ۱۹ ساله بود که برای ادامه‌ی درس‌های دانشگاهی‌اش از دایکندی روانه بلخ شد. در آن‌جا قرار بود رشته‌ی علوم اجتماعی را در دانشگاه دولتی بخواند، اما ترجیح داد که در کنار آن، کار کند و رشته‌ی دیگری را نیز به پیش ببرد. سرانجام پس از چندی کلنجار رفتن با خود، تصمیم می‌گیرد که حقوق و علوم سیاسی را در یکی از دانشگاه‌های خصوصی نیز ادامه بدهد. وی صبح‌گاه به درسش در دانشگاه دولتی بلخ حاضر می‌شد و پس از آن برای مقطع کوتاه در ساختمانی، کار شاق می‌کرد. به محض نزدیک شدن ساعت شش، روح‌الله به سمت دانشگاه خصوصی حرکت می‌کرد و تا دیر وقت آن‌جا می‌ماند و پس از آن به سمت اتاقش می‌رفت. وی علاوه بر این که یک سال رییس اتحادیه دانشجویان دایکندی بوده و به برنامه‌های کامپیوتری مسلط است، فن بیان نیز درس داده است. چهار سال درس در دو نهاد هم‌زمان با کار شاق و همکاری با بخش ادبی یک دانشگاه سختی‌هایی بود که روح‌الله به امید روزهای روشن‌تری تحمل کرد. حتا در آخرین روزهای دانشگاهش، بخت بد رهایش نکرد. دزدان همان روزها سرش ریختند و حسابی صدمه مالی به او رساندند، اما امید او برای آینده‌ی روشن، هم‌چنان کم‌تر نشد.

روح‌الله سرانجام سال گذشته از دانشگاه دولتی بلخ و دانشگاه خصوصی البرز در دو رشته‌ علوم اجتماعی و حقوق و علوم سیاسی، سندهای لیسانسش را گرفت و با دست پر به کابل بازگشت. به تازه‌گی ۲۴ ساله شده بود و توقع داشت که با اتکا به ۱۶ سال درس، شغلی برای خودش دست‌وپا کند و فشار کار را از دوش پدر کهن‌سالش بر دارد. پدرش سال‌ها است که در ایران برای به دست آوردن مخارج خانواده‌اش کارهای شاق کرده و در کنار آن، برای فرزندانش زمینه آموزش را فراهم می‌کند. پنج خواهر و دو برادر وی به لطف کاری‌های شاق پدرش توانستند درس بخوانند. خواهر بزرگش که در اقتصاد لیسانس دارد، با معاش اندکی در وزارت اقتصاد کار می‌کند و در حال حاضر نان‌آور خانواده‌اش است. یک خواهر دیگرش هم‌زمان لیسانس زراعت را از دانشگاه کابل و روابط بین‌الملل را از یک دانشگاه خصوصی به دست آورده، اما موفق به پیدا کردن کار نشده است. یکی از برادران روح‌الله نیز مدرک فراغت از حقوق و علوم سیاسی دارد، اما نتوانسته برای خودش کار بیابد. او سومین مرد خانواده شمرده می‌شد که با وجود داشتن مدرک، نمی‌توانست برای خود شغلی دریابد.

روح‌الله روزها برای پیدا کردن وظیفه به هر دری زد، اما نشد که نشد. حتا چندین بار در بست‌ها پایین‌رتبه و پُست‌های اجیر، خانه‌سامان و محافظ فورم کاری گرفت، اما هر باری که مراجعه کرد، برایش گفتند که چه کسی وی را برای استخدام پیشنهاد کرده است؟ از آن‌جایی که او رابطی برای استخدام نداشت، هر بار جواب رد می‌گرفت و رخصت می‌شد.

شرایط همین گونه پیش می‌رفت و امید وی به ناامیدی بدل می‌گشت؛ اما در شبی، تصمیم گرفت که در یک اعتراض نمادین، لباس فراغتش را بپوشد و در یکی از نقاط مزدحم شهر برای یک روز گدایی کند. اعضای خانواده‌اش مخالف این کار بودند و آن را شرم زمانه می‌پنداشتند، اما گویی او می‌خواست بی‌سرنوشتی خودش و هزاران جوان دیگری را که سال‌ها برای موفقیت تلاش کرده‌ بودند، به زبان اثرگذارتری بیان کند. از میان خانواده، تنها مادرش آماده می‌شود در آخرین لحظات به او اجازه دهد که به این حرکت دست بزند.

گدایی یک جوان با لباس فراغت دانشگاهی برای عابران و مردم شهر جالب است. عده‌ای برای وضعیت او افسوس می‌خورند و برخی نیز وی را به دلیل ناامیدی و توقع زودهنگام به باد انتقاد می‌گیرند. شماری اما بر او می‌خندند و ازش مدام می‌پرسند: «فرق تو و یک بی‌سواد دَ چی اس خی؟» کنایه‌های عابران به مثل باران سرد بر او می‌بارد، اما وی دم نمی‌زند. جوان بی‌تفاوت به کنایه‌های عابران سرش را پایین نگه داشته و کلاهش را اما برای مقدار پولی که قرار است عابران بیندازند، هم‌چنان بلند نگه می‌دارد. وی در آن زمان شرایط سخت‌تری را تجربه می‌کند که سبب سرازیرشدن اشک از گونه‌هایش می‌‌شود. کارگر میان‌سال با کراچی دستی محکم به پایش می‌کوبد و ازش می‌خواهد که از جایی که نشسته، بلند شود. آن مرد می‌گوید که جوان دانشگاهی در محلی که او مدام کراچی دستی‌اش را ایستاده می‌کرد، برای گدایی نشسته است. روح‌الله نمی‌تواند چیزی بگوید و بغض گلویش را می‌فشارد. آهسته جایش را تغییر می‌دهد و به کمک جوانی دیگر، کمی دورتر می‌نشیند. با آن برخوردی که مرد کارگر با وی داشت، پی می‌برَد که جوان تحصیل کرده حتا در میان مردم عادی شهر جایی برای گدایی ندارد، چه برسد به کارهایی که در شأن او باشد.

هم‌مانند وی، حدود دو میلیون جوان بی‌کار منتظر کار اند. روح‌الله نادری در ادامه با اندک پولی که حاصلش می‌شود، بساط اعتراضی‌اش را از سر زیرزمینی واقع ده‌افغانان بر می‌دارد و با خیالات پراکنده به سمت خانه می‌رود. جوانی که با لباس دانشگاهی به گدایی نمادین دست زد، آرزو دارد که روزی هیچ جوان کشورش بی‌کار نباشد و از نسل کنونی برای آبادانی کشورش استفاده شود. وی دوباره به سمت خانه می‌رود؛ خانه‌ای که هنوز دو سه تحصیل کرده بی‌کار را به امید فردای بهتر می‌پروراند. او که سال‌ها با درد و مشقت درس‌های دانشگاهی‌اش را تکمیل کرد، دیگر نمی‌خواهد بی‌کار بماند و مدام پشت نخود سیاه فرستاده شود.

دکمه بازگشت به بالا