آسیب‌شناسی بحران انتخاباتی

میلاد نعیمی

انتخابات در افغانستان، بر‌خلاف کشورهای پیش‌رفته‌ی دموکراتیک، به جای آن‌که به انتقال مسالمت‌آمیز قدرت و ایجاد یک حکومت همه‌شمول مدد برساند، بیش‌تر منجر به بروز بحران انتخاباتی و به تبع آن تعمیق شکاف‌های قومی و منازعات تباری شده است. سوالی پیش می‌آید که چرا انتخابات در افغانستان همیشه به بحران می‌گراید؟ به عبارت دقیق‌تر، ریشه‌ی این بدکارکردی نهادینه‌شده‌ی سیاسی به کجا می‌رسد؟

غیبت نیروهای سیاسی قدرت‌مند متعهد به دموکراسی

در کشورهای پسامنازعه‌ی فاقد فرهنگ ریشه‌دار دموکراتیک، توصیه می‌گردد تا در ابتدا «دموکراسی حداقلی» تجربه شود تا زمینه‌ی گذار تدریجی به «دموکراسی حداکثری» فراهم آید. دموکراسی حداقلی در واقع حالتی موقتی است که در خلال آن، تنها به برگزاری انتخابات و تطبیق برخی اصول دموکراسی بسنده می‌شود. با برگزاری انتخابات و ترغیب مردم و نیروهای سیاسی به استفاده از رأی به منظور پیش‌برد مقاصد سیاسی، می‌توان به مرور زمان به دموکراسی حداکثری مبتنی بر اصول شهروند‌محوری رسید. در ابتدا تصور می‌شد که این راهبرد، افغانستان را در «گذار به دموکراسی» کمک خواهد کرد، اما به مرور زمان، این تصور اشتباه از آب درآمد؛ به حدی که افغانستان پس از هر دوره انتخابات، به جای تعمیق و تسریع دموکراسی شهروند‌محور، شاهد ایجاد بحران و افزایش گرایشات قومی شد و به سمت ارجحیت هویت قومی بر هویت شهروندی میلان پیدا کرد.

پیش‌برد انتخابات باید توسط گروه‌های متعهد به ارزش‌های دموکراتیک انجام شود. در غیبت نیروهای دموکراسی‌خواه و مترقی، انتخابات معنای اصیل خود را از دست خواهد داد و تبدیل به فرآیندی برای مشروعیت‌بخشی به مقاصد غیردموکراتیک جریانات فرصت‌طلب خواهد شد.

پیش‌برد انتخابات باید توسط گروه‌های متعهد به ارزش‌های دموکراتیک انجام شود. در غیبت نیروهای دموکراسی‌خواه و مترقی، انتخابات معنای اصیل خود را از دست خواهد داد و تبدیل به فرآیندی برای مشروعیت‌بخشی به مقاصد غیردموکراتیک جریانات فرصت‌طلب خواهد شد. انتخابات در افغانستان عملاً در دست چنین نیروهایی است و برآیند این وضعیت چیزی نیست جز بحرانی شدن انتخابات و به تبع آن عمیق‌تر شدن شکاف‌های همیشه فعال قومی در کشور. دقیقاً به همین دلیل است که انتخابات هیچ‌گاه نتوانسته به یک تحول مثبت در کشور منتهی گردد؛ چون نمی‌توان انتخابات را در یک چارچوب غیردموکراتیک و مبتنی بر ایدیولوژی‌های تبارگرایانه‌ی قومی جای داد و انتظار ایجاد تحولی مثبت را از آن داشت. انتخابات باید در دست نیروهای دموکراتیک و مترقی باشد. اما چرا دموکراسی در دست چنین نیروهای سیاسی نیست؟ به منظور پاسخ به این پرسش، ضروری است تا نخست نخبه‌گان سیاسی افغانستان سنخ‌شناسی شوند تا بتوان بحران‌های متوالی انتخاباتی را آسیب‌شناسی کرد.

سنخ‌شناسی نخبه‌گان سیاسی افغانستان

نخبه‌گان سیاسی افراد تأثیرگذار در جامعه هستند که دارای نفوذ اجتماعی بالایی می‌باشند. این افراد، حاصل تحولات اجتماعی-سیاسی هستند. تحول هر چه ژرف‌تر باشد، به همان میزان، نخبه‌گان جدید با ایدیولوژی‌های نوین ظهور خواهند کرد. چهار تحول عمده در افغانستان معاصر از سال ۱۹۷۸ رخ داده است: کودتای کمونیستی در سال ۱۹۷۸، پیروزی مجاهدین در سال ۱۹۹۲، تصرف کابل توسط طالبان در سال ۱۹۹۶ و سرنگونی طالبان توسط ناتو و شکل‌گیری نظام سیاسی فعلی در سال ۲۰۰۱. اگر خواسته باشیم نخبه‌گان سیاسی کشور را با توجه به این اصل تقسیم‌بندی کنیم، اصولاً در حال حاضر با چهار نسل از نخبه‌گان سیاسی مواجه هستیم‌.

نسل اول، رهبران و نخبه‌گان متعلق به جریان چپی و به طور خاص نخبه‌گان متعلق به حزب دموکراتیک خلق افغانستان هستند. این نسل از نخبه‌گان، در حال حاضر ضعیف‌ترین طیف را تشکیل می‌دهند. وفات بعضی و کهولت سن تعدادی دیگر از رهبران حاصل از کودتای هفت ثور، باعث شده تا از آن‌ها فقط یک نام باقی بماند و بس. نسل دوم، نخبه‌گان سیاسی متعلق به جریان جهاد افغانستان هستند. اگرچه این جریان در حال حاضر قدرت‌مند‌ترین جریان سیاسی افغانستان محسوب می‌گردد، اما عواملی چون تعلقات قومی، وابسته‌گی‌های چندگانه‌ی بیرونی، جنگ داخلی در دهه‌ی ۹۰ میلادی و آغشته شدن به فساد مالی در دو دهه‌ی گذشته، موجب تضعیف روزافزون آن‌ها در سال‌های اخیر شده است. اشرف غنی با ضدیت خود با برخی از جریانات متعلق به این گروه موفق شده تا در قالب سیاست مبارزه با زورگویی و قانون‌شکنی خود، در چند سال گذشته بر بدنه‌ی شکننده‌ی این جریان متشتت ضربات سهمگینی وارد کند. نسل سوم نخبه‌گان سیاسی افغانستان، طالبان هستند که در حال حاضر در جنگ با دولت فعلی قرار دارند. این نسل از نخبه‌گان، به دلیل ساختار بسته‌ی تشکیلاتی و نظامی‌شان، کم‌تر شناخته شده‌اند. گروه چهارم نخبه‌گان سیاسی، پس از ساقط شدن نظام طالبانی و مساعد شدن فعالیت‌های دموکراتیک با مساعدت جامعه‌ی جهانی به شکل مصنوعی در کشور پرورانده شدند. این نخبه‌گان شامل دو گروه عمده می‌شوند: گروه اول «تکنوکرات‌های از غرب برگشته» هستند و گروه دوم، نسل جوانی‌اند که در دامان دموکراسی تازه‌ی افغانستان رشد کرده‌اند. این گروه از نخبه‌گان که نسبت به دیگر جریانات سیاسی جوان‌تر و دارای تخصص آکادمیک بیش‌تری هستند، با کمک جامعه‌ی جهانی و فرصت‌های جدید متولد شده‌ا‌ند.

در میان این چهار نسل از نخبه‌گان سیاسی، گروه چهارم از پتانسیل بیش‌تری برای تعمیق دموکراسی برخوردار بود. انتظار می‌رفت که این نسل بتواند کم‌کم در ساختار قدرت، جایگاه بارز و در عین حال، مثبت و سازنده‌ای برای خود پیدا کند، اما چنین نشد. حتا انتظار می‌رفت که نخبه‌گان متعلق به گروه چهارم بتوانند با استفاده از پتانسیل خویش، در کسوت یک نیروی سیاسی قدرت‌مند ظاهر شوند و پس از مدتی، پرچم‌دار دموکراسی و ارزش‌های مدرن شوند؛ اما این نسل، عملاً وابسته به رهبران پیشین باقی ماند و نتوانست در دنیای سیاست افغانستان، موفق به انجام کنش سیاسی سازنده شود. اگرچه در دوره حکومت وحدت ملی، تعداد زیادی از این نخبه‌گان وارد ساختار قدرت شدند، اما حضور آنان نیز نتوانست تغییر مثبت و سازنده‌ای را در پی داشته باشد؛ چون آنان عملاً مسیر اشتباه گذشته‌گان را طی کردند. علی‌رغم تمام پیش‌بینی‌ها و برنامه‌ریزی‌های جامعه‌ی جهانی، نخبه‌گان جوان و تکنوکرات، در گیرودار تعلقات و گرایشات قوم‌گرایانه باقی ماندند و با غرق شدن در فساد بی‌سابقه‌ی مالی، نقطه‌ی پایانی گذاشتند بر امیدواری واهی به این طیف از نخبه‌گان.

غیبت نیروهای سیاسی باورمند به دموکراسی، علت اساسی خالی ماندن میدان انتخابات به روی نیروهای فرصت‌طلب و دارای مقاصد غیردموکراتیک است و برآیند حضور این نیروها هم چیزی نیست غیر از بحرانی شدن انتخابات.

ابتذال سیاسی

نقطه‌ی مشترک تمام رهبران سیاسی افغانستان، وجود تمایلات و گرایشات قوم‌گرایانه در میان آن‌ها است. با وجود تمام اختلافات فکری و ایدیولوژیک میان رهبران، همه‌ی آن‌ها در یک نقطه حول محور یک‌دیگر جمع می‌شوند و آن چیزی نیست غیر از هم‌تباری قومی. هم‌چنان چیزی که رهبران مختلف با تعلقات قومی متفاوت را حول یک محور جمع می‌کند، ایتلاف سیاسی برای تشکیل تیم انتخاباتی است.

در افغانستان امروزی، نوعی درهم‌تنیده‌گی میان تمام نخبه‌گان متعلق به جریانات فکری و سیاسی مختلف وجود دارد؛ به عبارتی، نوعی رابطه‌ی این‌همانی میان تمام نخبه‌گان سیاسی، علی‌رغم تفاوت‌های فکری و مبنایی‌شان وجود دارد. چیزی که باعث پیوند میان یک نخبه‌ی چپی با نخبه‌ی جهادی و نخبه‌ی طالب و تکنوکراتِ تخصص‌سالار می‌شود، تعلق تباری مشترک‌شان به یک قوم واحد است. قومیت، محور اساسی در مناسبات اجتماعی-سیاسی افغانستان محسوب می‌شود. زمانی که هم‌تباری و چند‌تباری مبنای ایتلاف انتخاباتی باشد، شکست انتخاباتی دیگر تنها به معنای شکست برنامه‌ی انتخاباتی و آماده‌گی برای دور بعد نیست؛ در حقیقت، شکست مساوی با شکست قومی و احتمال پاکسازی ساختار سیاسی از قوم (اقوام) شکست‌خورده پنداشته می‌شود. قطع شدن دست نخبه‌گان حاکم از منابع مالی حکومتی، عامل مهم دیگری است که آنان را ترغیب به انجام هر کاری برای عدم پذیرش شکست می‌کند. تیم انتخاباتی که احساس شکست کند، می‌تواند به راحتی احساسات قومی رای‌دهنده‌گان را تهییج کند. خلق تصویری که در آن، قوم (اقوام) شکست‌خورده از ساختار حذف می‌شوند، ترفندی است که به راحتی می‌تواند احساسات جمعی را تهییج و در نهایت آن را به بسیج قومی ختم کند. برآیند این راهکار غیردموکراتیک، می‌تواند به شکل توجیه تقلب سازمان‌یافته در اذهان عمومی متجلی شود و یا هم ترغیب به غوغاسالاری برای به رسمیت نشناختن نتایج انتخابات.

انتخابات فرآیندی است دموکراتیک که از طریق آن، نیروهای سیاسی باورمند به دموکراسی و ارزش‌های مدرن با هم به رقابت می‌پردازند و در نهایت یک گروه، قدرت را به دست می‌گیرد. گروه‌های بازنده معمولاً پس از شکست، اپوزیسیون تشکیل می‌دهند. اگر قرار باشد انتخابات در گروگان نیروهای سیاسی غیردموکراتیک باشد، طبیعی است که معنای اصیل خود را از دست می‌دهد و وارد فاز دیگری می‌شود. انتخابات در افغانستان دقیقاً چنین حالتی دارد. گروه‌هایی که اساساً هیچ باوری به دموکراسی و فرآیندهای دموکراتیک ندارند، در انتخابات شرکت می‌کنند و طبیعی است که انتظار دیگری غیر از تقلب گسترده، عدم پذیرش نتایج و در نهایت بحرانی شدن انتخابات، نمی‌توان از این پروسه داشت.

گرایش‌های قومی؛ عامل اساسی در تسلسل بحران انتخاباتی

در چند انتخابات گذشته، دو جریان متضاد همواره در مقابل یک‌دیگر ایتلاف انتخاباتی تشکیل داده‌اند و هر بار پس از برگزاری انتخابات، بر سر موضوع تقلب، در مقابل یک‌دیگر قرار گرفته‌اند. در یک طرف، تعدادی از اعضای یک قوم در صدر رهبری یک تیم انتخاباتی قرار دارند و رهبری تیم دیگر با تعدادی از اعضای قوم دیگر است. اگرچه تعداد زیادی از نخبه‌گان متعلق به جناح‌ها و اقوام مختلف، در هر دوره در تیم‌های مختلف حاضر شده‌اند، اما رهبری دو جریان سیاسی، همواره در دست دو قوم خاص بوده است. دیگر رهبران قومی، ادعای رهبری کشور را ندارند و تنها دو قوم دارای اکثریت بیش‌تر، پتانسیل رهبری کشور را در خود احساس می‌‌کنند. تهییج احساسات قومی مردم توسط رهبران قومی دخیل در انتخابات، باعث شده تا بسیاری از مردم بر اساس تعلقات قومی رای دهند. نتایج دوره‌های انتخاباتی پیشین بر مبنای تقسیم آرای ولایتی کاندیدان پیش‌تاز، مؤید این حقیقت بارز است. با این اوصاف، پیروزی یک جناح، تنها به معنای پیروزی یک تیم انتخاباتی با یک برنامه‌ی مشخص سیاسی نیست و در حقیقت، به مثابه پیروزی یک قوم (اقوام) بر قوم (اقوام) دیگر تلقی خواهد شد. به همین دلیل است که هضم شکست برای هیچ تیم انتخاباتی و حتا طرفداران آنان، آسان نیست و در این راستا، از هیچ کوششی مضایقه نخواهد شد؛ حتا اگر لازم باشد به قیمت تقلب گسترده و یا عدم پذیرش نتایج تمام شود.

سخن آخر

انتخابات در افغانستان کارکرد اصیل خود را از دست داده و به فرآیندی برای رقابت ناسالم قومی تبدیل شده است. با فرارسیدن موعد هر انتخابات، جامعه چندقطبی می‌شود و حتا بیم بحرانی شدن و بدتر از آن تجزیه‌ی کشور می‌رود. مشکل اساسی در این است که انتخابات در افغانستان، در دست جریان‌هایی است که هیچ باوری به ارزش‌های دموکراتیک ندارند و از انتخابات تنها استفاده‌ی ابزاری می‌کنند با بتوانند به مقاصد تبارگرایانه و شخصی خود برسند. انتخابات تنها در صورتی می‌تواند واجد کارکرد اصولی خود شود که در دست نیروهای سیاسی باورمند به دموکراسی باشد.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن