روایت قربانی حمله به مکتب سیدالشهدا؛ کتاب‌ها و بوت‌های خونین «زنده و مرده» را مشخص می‌کرد

آسیه حمزه‌ای

جان‌ به لب آمده است، نفس‌هایی به شماره افتاده و جسم‌هایی کرخت و منجمد. آواره و سرگردان در دهلیزهای شفاخانه‌هایی که هیچ‌چیز معلوم نیست، هیچ چیزی واضح‌تر از بوی مرگ نیست. مرگ روی خودش را به مردمان این سرزمین عجیب وحشیانه و لجام گسیخته نشان می‌دهد، چه فرقی می‌کند کودک، زن  یا مرد. به کام خود دسته دسته می‌کشد و می‌بلعد و مادرانی در این سرزمین تا ابد سوگوار می‌مانند با مرثیه‌هایی خونین و خفته در سینه‌های‌شان.

در میان موج فغان‌ها، جاوید سرگردان پشت دروازه شفاخانه ایمرجنسی ایستاده است. می‌گوید: «محشر غوغا بود، عین محشر، چشم تا چشم کار می‌کد، چشمه خون بود و دختران به زمین افتیده. چطو می‌شه او صحنه‌ها ره دید و به زنده‌گی طبیعی برگشت. اصلاً چطو امکان داره بعد از امروز کمر راست کنیم، وقتی بار این غم کمرمان را شکستانده؟ آمبولانسی نبود، مردم کشته‌ها و زخمی‌ها ره سر د سر در ریکشا می‌انداختن و می‌بردن شفاخانه».

از بچه کاکایش، عزیز مقصودی می‌پرسم. عزیز معلم در مکتب سیدالشهداست که در این حادثه تروریستی به شدت مجروح شده است. جاوید می‌گوید: «حال عزیز اصلاً خوب نیست. صدایم کدن که خون بتین. خونریزی‌اش بسیار شدید است. دو نوبت دگه هم دگرا خون دادن. چره د سرش خورده، در پایش بسیار شدید و از بازویش که همچنان خون میره»؛ نمی‌تواند به زبان بیاورد و فال بد بزند، اما وقتی می‌گویم: «شفای عاجل»، مردد پاسخ می‌دهد: «مچم!»

روایتش برمی‌گردد به زمان انفجار. جاوید در دانشگاه ابن‌سینا استاد است و بچه کاکایش، عزیز معلم در مکتب سیدالشهدا. عزیز از ناهور غزنی است و فرزند پدری آرام و مهربان که در ناهور دامداری می‌کند. اتفاقا چند روزی می‌شود پدر برای دیدن پسر به کابل آمده و عجب دیدنی و عجب روزگاری که بعد ماه‌ها دیدن روی خونین پسر سهم او شده است. در میان همه این‌ها وای از دل مادر که نه خبر دارد و نه در کابل است. کاش عزیز زودتر خوب شود تا مادر نفهمد .اگر بفهمد …

جاوید در لحظه‌ای که آن حادثه رخ داد، در دانشگاه بود. وقتی وارد دفتر می‌شود، می‌بیند که دو همکارش می‌گریند. خبردار می‌شود که اتفاقی تلخ رخ داده است. عاجل به طرف برچی و مکتب سیدالشهدا حرکت می‌کند. به مکتب می‌رسد و به گفته خودش صحنه‌هایی می‌بیند که دل سنگ حتی به پاره شدن می‌آید؛ دریای خون است و زنان، دختران و مردان به زمین افتاده و دیگران که روی سر نعش آن‌‌ها ضجه می‌زنند و مویه می‌کنند. هر کسی گم‌کرده‌ای دارد، اما قابل شناسایی نیست. مردم متوسل شده‌اند به کرمچ‌های خونین، به بیگ‌های کهنه آبی رنگ و به نوشته‌های پشت کتاب‌چه‌‌ها. پدری در میان جمع هست که فریاد نمی‌زند، فقط از میان ریش‌های سفید شده‌اش هر از چندی اشک‌ها با شتاب فرود می‌آید. می‌گوید: «شاید از خط دخترم تانستم وسایلشه پیدا کنوم». سرگشته است و حیران و انگار هر چه می‌گردد، کم‌تر به نتیجه می‌رسد.

در آن میان، جاوید، عزیز را نیافت. زنگ پدر می‌آید که به او خبر داده عزیز در شفاخانه ولی‌عصر است. عاجل به آن‌جا می‌رود اما خبری نیست. به او گفتند که برود به شفاخانه جناح. اقوام همه آمده‌اند. پدر عزیز توان صحبت ندارد. وعده پدر و پسری بعد ماه‌ها قرار نبود به این‌جا بکشد، اما عزیز را باز هم منتقل کرده بودند. هر شفاخانه که می‌بردند، یا ظرفیت نداشت و یا آن‌قدر خونریزی کرده بود که می‌گفتند، ازشان چیزی برنمی‌آید. سرانجام او را در شفاخانه استقلال یافتند. دیدن روی پسر غرق در خون دشوار است، اما در میان همه تشویش‌ها و بی‌قراری‌ها باز هم نیم‌بند امیدی است که عزیز نفس می‌کشد.

جاوید می‌گوید: «زخمی‌هایی که به شفاخانه استقلال آورده می‌شد، شمار زیادی از آن‌ها هنوز سیروم نزده جان می‌باختن. ما منتظر احوالی از عزیز بودیم که جنازه نحیفی ره بیرون آوردن. مشخص بود دخترک کم سن‌وسال اس. میان تکه‌ای سفید پیچیده شده بود. اقاربش چنان گریه می‌کردن که گویا محشر همیجه اس و همی لحظه. آن‌سو‌ترک مردی از بهسود آمده بود و سرگردان دخترش را می‌پالید».

وضعیت عزیز خوب نیست، قرار است به شفاخانه ایمرجنسی منتقل بشود. هر چه تلاش می‌کنند، هیچ آمبولانسی پیدا نمی‌شود. ساعت نزدیک نُه بجه است و می‌گویند که آمبولانس‌ها هنوز در ساحه حادثه هستند. عزیز را در سراچه‌ای جابه‌جا و به ایمرجنسی می‌برند. آن‌جا دیگر کسی اجازه داخل شدن ندارد. فقط چندباری آمده‌اند و به خانواده عزیز گفته‌اند که خون‌ریزی بسیار شدید است. هر چند واحد که خون می‌دهند، باز چاره نمی‌شود. چره در سرش جدا، اما خونریزی دست و پای امان او را بریده است.

جاوید با موجی از مردم نگران که هر کدام مجروحی در شفاخانه دارند، پشت دروازه ایمرجنسی ایستاده است. هر جنازه‌ای را که می‌کشند، همه با ترس از جا برمی‌خیزند، انگار آماده‌گی‌ها برای خداحافظی گرفته شده، اما این‌بار باز هم دخترکی دانش‌آموز جان خود را از شدت جراحات دست داده است. نامش نوریه است و پشت دروازه شفاخانه ایمرجنسی غوغاست … غوغا….

جاوید می‌گوید: «مرگ برای گرفتن جان همه ما به کمین نشسته اس. کاش همین حالا کسی بیایه و به ما خبر بته که عزیز خونریزی‌اش بند آمده، کاش بگوین خوب اس تا شرمنده روی کاکا نشوم».

روز شنبه، هژدهم ثور ساعت ۴:۲۷ دقیقه عصر در حالی‌که دانش‌آموزان دختر از مکتب سیدالشهدا در مربوطات دشت برچی، حوزه سیزدهم امنیتی شهر کابل رخصت می‌شدند، انفجار مهیبی رخ داد. به دنبال آن دو انفجار دیگر نیز شد که در نتیجه آن بیش‌تر از ۵۰ تن کشته و بیش‌تر از ۱۵۰ تن دیگر زخمی شدند.

دکمه بازگشت به بالا