عشق افسانه‌ای که ذهن را به پرتگاه می‌کشاند

البته نسبت به عشق تعاریف و نوع نگاه‌های متفاوتی وجود دارد. هر آدمی نظر به سهم و برداشت خودش از یک مسأله به نتایجی دست می‌یابد و آن را با دیگران در میان می‌گذارد. عشق به عنوان یک پدیده اجتماعی نیز از این امر مستثنا نیست، و از گذشته تا به حال برداشت‌های متعددی از آن ارایه شده است. اما در کل می‌شود گفت نسبت به این پدیده دو نوع نگاه وجود دارد.

تعدادی آن را مایه سوز و گداز و آه و اشک و درد و رنج و صبر و ناشکیبایی می‌پندارند و عده‌ای هم که از حوزه تصوف بالا می‌آیند، عشق را مایه خوشبختی و سعادت و اعتلای انسان می‌دانند. اما وقتی می‌گوییم عشق، واقعاً از چه حرف می‌زنیم؟ با وجود تمامی تعاریفی که از عشق ارایه شده‌ است، اما این مفهوم یکی از پیچیده‌ترین و نامفهوم‌ترین مفاهیمی است که بتوان آن را به آسانی شرح داد.

بعضی‌ها به این باور رسیده‌اند که تجربه کردن عشق ساده‌تر از تعریف آن است. یعنی شما تا زمانی که عشق را تجربه نکنید، نمی‌توانید از آن چیزی بفهمید. اما به این ساده‌گی هم نیست، حتا اگر شما عشق را تجربه کنید از کجا معلوم آن‌چه تجربه کرده‌اید واقعاً عشق بوده است؟ و یا هم فهم و تجربه‌ی‌تان را چگونه توضیح می‌دهید و به دیگران تفهیم می‌کنید؟ یادمان باشد که عشق تنها به «سکس» و یا هم به یک رابطه احساسی و عاطفی خلاصه نمی‌شود، که بعد بشود آن را در درون این دو حالت تجربه کرد و یا توضیح داد.

برای روشن‌تر شدن مسأله، زنی را در نظر بگیرید که درد زایمان را پشت سر گذاشته و بعد می‌خواهد آن‌چه بر وی گذشته است را به شوهرش توضیح دهد. زمانی که از بیماری و درد قصه می‌کند، تصویر روشنی از وضعیت مبنی بر این‌که چه حالتی را سپری کرده است نمی‌تواند ارایه بدهد. مثلاً چه نوع دردی را کشیده است؟ آیا دردی را که کشیده است فقط مختص به حالت بارداری و زایمان بوده و یا با مشکلات یا مریضی که در گذشته‌ها هم داشته به هم‌راه شده است؟ فشار روانی ناشی از حالت بارداری چقدر در تشدید درد نقش داشته است؟ این‌که حالا بعد از سپری کردن زایمان، آیا فکر می‌کند دوباره به وضعیت قبل از زایمان برگشته یا خودش را در یک دنیا دیگر یافته است؟ و چندین سوال دیگر از این دست که باعث می‌شود تا یک زن نتواند به صورت روشن از حالت زایمان تصویر ارایه دهد.

از طرف دیگر شوهر او نیز نمی‌داند و نمی‌فهمد که بر او چه گذشته است. او شاید نسبت به زنش حس نزدیکی و درک آن‌چه از وی شنیده است را تبارز دهد، اما به دلیل این‌که خودش آن را تجربه نکرده است، هیچ‌گاهی درد واقعی‌ای را که خانمش از آن ‌می‌گوید نمی‌فهمد، چه برسد به این‌که آن را حس کند.

یا آدمی را در نظر بگیرید که پس از برقراری رابطه جنسی از اوج لذت قصه می‌کند. آیا او می‌تواند تجربه خود را از اوج لذت به شما توضیح دهد؟ و یا هم شمایی که هنوز تجربه «سکس» ندارید، می‌توانید بفهمید که اوج لذت چگونه حالتی است؟ یا حتا اگر تجربه رابطه جنسی را هم داشته باشید، شرایط «سکسی» را که شما داشتید با آن یکی ممکن متفاوت باشد. شاید یکی در جریان سکس با فشار روانی به هم‌راه بوده‌اید و آن دیگر از این امر مستثنا، که این موضوع باعث می‌شود از فهم یک‌سان از اوج لذت به دور بمانید.

بنا بر این، معنای سناریوهای بالا این است که نه آن خانم خود، درست می‌فهمد که بر وی چه گذشته است و نه آن آدمی که رابطه جنسی برقرار کرده است می‌تواند بگوید که اوج لذت چیست و نه هم طرف‌های شنونده قادر اند که آن‌چه شنیده‌اند را درک کنند و بفهمند. پس همان‌گونه که تعریف درد زایمان برای یک زن مشکل است، در حالی که خود آن را تجربه کرده است، همان گونه که توضیح اوج لذت برای یک آدم ناممکن است، در حالی که خود را تجربه کرده است، تعریف عشق نیز به همین پیچیده‌گی است.

۸۰۰  سال قبل مولانا جلال الدین محمد بلخی در شرح عشق گفته بود:

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

اگر از یک آدم عاشق‌پیشه که جز معشوقه‌اش به هیچ‌چیزی دیگر قانع نیست، بخواهید تا به شما توضیح دهد که چه شد این‌گونه گرفتار او شده‌اید؟ هیچ پاسخ روشنی نمی‌تواند به شما بدهد. به محض طرح پرسش او خود در فکر فرو خواهد رفت و نمی‌داند که آیا او عاشق چشمان معشوقه‌اش است یا از اندام موزونش، به قد بلند او دل بسته است یا به موهای کوتاهش، به ساده‌گی او یا به عشوه‌گری‌هایش، به جهان‌بینی او یا به افکارش… و چندین مورد دیگر از این قبیل درگیری‌های ذهنی. اما یک مسأله روشن است و آن این‌که یک آدم زمانی به این شدت مفتون کسی است در تمام عمر فقط همان یک آدم چنین نگاهی می‌تواند به آن شخص داشته باشد. چون زیبایی در نظر هر آدمی یک تعریف جداگانه دارد- به تعبیر افلاطون.

چرا آدم‌ها از چیزی که (عشق) وجود ندارد حرف می‌زنند، یک توضیح معرفت‌شناسانه:

رفتار آدم‌ها برایند آن چیزی است که در ذهن آن‌ها جاگرفته است، و در ذهن آدم‌ها آن چیزهایی جا می‌گیرد که به کرات در رفتار آن‌ها تکرار شده باشد، به زبان دیگر آن‌چه در ذهن می‌گذرد محصول رفتارهای بیرونی است. آن‌چه انجام می‌دهید و به آن‌چه فکر می‌کنید، در واقع نتیجه‌ی داده‌های بیرونی‌ای است که به ذهن می‌رسند و در رفتار متبلور می‌شوند.

ذهن شما می‌تواند شما را به هر مسیری بکشاند، اما قبل از آن این شمایید که ذهن را با چه‌ تغذیه می‌کنید. اگر شما به کرات تصور کنید که عشق وجود دارد، و از یک آدم بت بسازید و او را بپرستید، ذهن شما نیز می‌پذیرد که چنین چیزی وجود دارد و شما را بیش‌تر به آن سمت می‌کشاند. داده‌ها بیرونی به ذهن و رفتارهای ذهنی که در نتیجه آن به بیرون داده می‌شوند، در یک فرایند مشخص که زنده‌گی آدم‌ها است، هم‌دیگرشان را تولید و بازتولید می‌کنند. تمامی افت‌وخیزهایی که در درازای زنده‌گی اتفاق می‌افتند را می‌شود در همین مایه‌ها ارزیابی کرد.

هوارد راچلین در پرتو فلسفه «غایت‌گرایی» ارسطو می‎گوید: «ذهن ما وجودی مرموز در مغز ما نیست بل‌که معادل الگوهای درازمدت رفتار بیرونی ما است.» با توجه به آن‌چه در بالا آمد، داده‌های شاد به ذهن، باعث شادی در رفتار می‌شوند و داده‌های ناشاد آوار‌ه‌گی ذهنی-رفتاری بار می‌آورند. آن‌چه زنده‌گی را از مسیر اصلی آن خارج می‌سازد، در واقع داده‌های انتزاعی مانند عشق و هیچ‌وپوچ‌های دیگری هستند که به ذهن داده می‌شوند، و این مسأله در نهایت به آواره‌گی ذهنی یا ذهن آواره منجر شده و زنده‌گی را در یک چرخه باطل درمانده‌گی قرار می‌دهد که نتیجه آن می‌شود، درد و رنج و ناشکیبایی!

بنا بر این آن‌چه بدان باور پیدا می‌کنیم، چه مبتنی بر شواهد عینی باشد و چه انتزاعی و غیر قابل دید مانند «عشق»، در ذهن ما از اهمیت بسیار بالایی برخوردار می‌شود. اما باورهای نادرست در باب مسایل هستی و زنده‌گی، سبب عادات نا‌به‌جا در عمل می‌شود. این فرآیند در نهایتش می‌تواند به امری بدل شود که زنده‌گی ما را با خطر مواجه سازد. پس بهتر آن است که نسبت به تغذیه ذهن و رفتارهای‌مان محتاط باشیم و به چیزی باور پیدا کنیم که مبتنی بر شواهد باشد و وجود واقعی داشته باشد. آن‌چه وجود ندارد، باور کردن به آن، دروغ گفتن به خویشتن خویش است. مثلاً اگر کاوه جبران خطاب به معشوقه‌اش می‌گوید:

ناگهان نزد تو روزی زن همسایه بیاید که بدو

پشت دروازه‌ی‌تان، مرده‌ی یک مرد جوان افتاده

به آن خالصانه باور داشت، تضمین می‌کردم که او در حال حاضر در جمع ما نبود.

عشق نه تجربه می‌شود و نه فهمیده و نه هم فهمانده و دانسته. عشق یک مفهوم شب‌وروز تعریف‌گریزِ انتزاعی است که هیچ کس آن را ندیده و نشنیده است. نه وجود دارد و نه هم‌معنا! یا شاید هم داشته باشد، از کجا بدانیم!

 

 

 

حمید‭ ‬آزادمنش

دکمه بازگشت به بالا
بستن