افسانه چُغُل‌خور – طنز

افسانه قدیمی زبان اردو - برگردان: موسا ظفر

در یکی از قریه‌ها چغل‌خوری زنده‌گی می‌کرد. به سخن‌چینی چنان عادت کرده بود که هر چه تلاش می‌کرد این عادتش را ترک کند نمی‌توانست. به خاطر همین عادت کارش را از دست داد. مدتی از پول ذخیره‌اش مصرف کرد اما به زودی قاشقش به ته دیگ خورد و تصمیم گرفت به جای دورتر برود و وظیفه‌ای برای خودش دست‌وپا کند. لوازم اندکی با خودش برداشت و به قریه دورتری سفر کرد. در قریه جدید هیچ کسی او را نمی‌شناخت و او نیز با استفاده از فرصت نزد دهقانی رفت و تقاضای کار کرد.

دهقان که قطعه زمین بزرگی را کشت می‌کرد تنها بود و سردرد دنبال کارگر می‌گشت. از قضا چغل‌خور نیز تمام کارهای دهقانی را بلد بود. تا چغل‌خور دهنش را برای کار باز کرد، دهقان تقاضایش را پذیرفت و او را استخدام کرد. وقتی پرسش معاش پیش آمد، چغل‌خور گفت: «من چیز زیادی نمی‌خواهم. فقط به من غذا و لباس بدهید و در ضمن اجازه دهید که در هر شش ماه یک بار سخن‌چینی کنم.» دهقان نخست حیران شد اما بعدش با خود فکر کرد که استخدام یک کارگر فقط به بهای لباس و غذا هیچی نیست. با خود گفت، اگر در شش ماه یک بار سخن‌چینی هم بکند از من چه می‌رود. این‌گونه بود که دهقان، چغل‌خور را استخدام کرد.

شش ماه گذشت. دهقان اصلاً فراموش کرده بود که به چغل‌خور اجازه سخن‌چینی داده است، اما چغل‌خور برای این شش ماه لحظه‌شماری کرده بود. طبق قرارداد او اکنون می‌توانست چغل‌خوری کند. در یکی از روزها که دهقان به کشتزار رفته بود چغل‌خور خودش را به زن دهقان رساند و گفت: «بانو، متاسفانه شوهر شما به مرض جذام گرفتار شده اما او این را از شما پنهان می‌کند» زن دهقان نخست باور نکرد اما چغل‌خور به او گفت که بدن آدم جذام نمکین می‌شود. او گفت، «خودت بدن او را مزه کن. اگر نمکین نبود هر جزایی که خواستید برای من تعیین کنید.» بیچاره زن دهقان باور کرد و تصمیم گرفت فردا که به دیدن شوهرش رفت بدنش را مزه کند.

فصل رسیده بود و دهقان مدتی بود در کشتزار می‌خوابید. چغل‌خور این بار به کشتزار رفت و با چهره حق‌به‌جانب به دهقان گفت که زنش دیوانه شده است. او گفت: «در حدی دیوانه شده که هر کسی را ببیند دندان می‌گیرد.» دهقان باور نکرد اما چغل‌خور گفت: «زنت قصد دارد فردا به دیدنت بیاید. احتیاط کن جای ازت دندان نگیرد. از من گفتن بود.» تا این را گفت چغل‌خور نزد برادران زن دهقان رفت و گفت: «شما چقدر برادرهای بی‌غیرت هستید. دهقان هر روز خواهر شما را می‌زند اما شما هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهید.» برادران زن باور نکردند اما چغل‌خور گفت: «فردا به کشتزار بیایید و جایی پنهان شوید، خودتان خواهید دید که دهقان با خواهر شما چگونه برخورد می‌کند.» این بار چغل‌خور نزد برادران دهقان رفت و گفت: «حیف نانی که شما می‌خورید. برادر شما هر روز توسط برادران زنش لت می‌شود اما شما آرام نشسته‌اید.» آن‌ها نیز باورد نکردند ولی چغل‌خور گفت، «فردا به کشتزار بیایید و در گوشه‌ای پنهان شوید، آن وقت می‌توانید ماجرا را با چشم سر ببینید.»

زن دهقان فردا غذایی پخت و به دیدار شوهر آمد. دهقان محتاط بود. نمی‌خواست زنش خیلی به او نزدیک شود. زن هم مشکوک بود. هر چه می‌خواست به شوهرش نزدیک شود او فرار می‌کرد. زن کاسه نان را به طرف او دراز کرد. دهقان تا خواست نانی از کاسه بگیرد زن دهانش را به طرف دست او برد تا مزه کند. دهقان دستش را پس کشید و تا حدی باور کرد که زنش دیوانه شده. بار دوم که زن به او نزدیک شد و خواست بدنش را مزه کند دهقان ترسید و کفشش را از پا درآورد و چند کفشی حواله‌اش کرد. برادران زن تا این صحنه را دیدند با چماق و داس و دسته بیل بر دهقان حمله کردند. آن طرف‌تر برادران دهقان که منتظر چنین صحنه‌ای بودند سر از پا ناشناخته وارد ماجرا شدند و با هر چه در دست داشتند بر برادران زن حمله کردند.

هر کسی که در صحنه بود زخم برداشت و دست‌وپایش شکست. مردم قریه از ماجرا خبر شدند و به صحنه آمدند تا دو گروه را از هم جدا کنند. وقتی غایله فرو نشست و طرفین کمی سرد شدند، مردم پرسیدند که آن‌ها برای چه جنگ می‌کنند. هر کس داستان خودش را تعریف کرد و مردم دریافتند که کسی که آتش جنگ را افروخته چغل‌خور بوده است. آن‌ها تمام قریه را دنبال چغل‌خور گشتند اما او را نیافتند. چغل‌خور بر حسب عادت کارش را کرده بود و منطقه را ترک کرده بود. مردم هیچ وقت نتوانستند او را پیدا کنند.

اما…

بر پدر فیس‌بوک را لعنت که این روزها کار چغل‌خوران را سخت کرده. تا بگوید فلان نفر فلان چیز را گفته، مردم می‌گویند، کو سند. وضعیت یک رقم شده که مردم هر رقم سند را نیز قبول نمی‌کنند. چغلی که چغلی است باید فکس کمپنی باشد و با سند ارائه شود.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن