سقوط سرپل و چهار عامل آن

شجاع‌الدین امینی

سرپل پس از ولایات نیمروز و جوزجان، سومین ولایتی بود که از چنگ جمهوریت در رفت و به چنگ طالبان افتاد. چیزی که سریع‌تر سقوط این ولایت را کلید زد، سقوط ولایت جوزجان بود؛ چون جوزجان در همسایه‌گی سرپل قرار دارد و بی‌گمان از سقوط آن تاثیر می‌پذیرفت. جوزجانی که بر پیشانی آن نشان مارشالی حک بود، دوام نیاورد و سقوط کرد، بدیهی بود که سرپل نیز نمی‌توانست دوام آورد. ولایت سرپل به تاریخ ۱۷ اسد ۱۴۰۰ صبح‌هنگام به دست طالبان افتاد. آن شب چه دیر صبح شد. شبی بس تیره و تار و هولناک بود. آسمان سرپل را رقص گلوله فراگرفته بود. صفیر گوش‌خراش گلوله در شب آرام و قرار را از همه ربوده بود. پاسداری و مراقبت از چند ساختمان دولتی، نمی‌توانست بی‌قراری مردم را درمان کند. کاش این هم برقرار می‌ماند که نماند. چیزی که محتوم به نظر می‌آمد، سقوط کامل ولایت بود که اتفاق افتاد. تازه آفتاب داشت شعاع خود را روی زمین می‌گستراند که طالبان سوار بر موترسایکل با حمل بیرق‌های سفید و بلندگوهای کرکننده‌ای که از آن نعت پخش می‌شد، وارد شهر سرپل شدند. من در دو شب اخیر به خانه یکی از دوستان نقل مکان کرده بودم. چون کارمند دولت بودم، هراس داشتم از هجوم طالبان بر شهر. در خانه‌ای که نقل مکان کرده بودم، کنار جاده عمومی قرار داشت. در یک‌ سوی جاده خانه‌های مسکونی بود و در سوی دیگر جنگل و باغ و مزرعه. طالبان پس از ورود به شهر، در جنگل اطراف جاده پنهان شده بودند. زمانی‌ که مقام‌های طراز اول حکومت محلی (والی، قوماندان امنیه، رییس امنیت ملی و…) از این جاده گذر کرده می‌خواستند به کندک ارتش پناه ببرند، آماج حمله طالبان قرار گرفتند. لحظه کوتاهی نبرد شدیدی درگرفت و مقام‌های محلی توانستند از صحنه موفق به در شده و به کندک ارتش پناه ببرند. پناه‌ بردن مقام‌های محلی به کندک ارتش، به مفهوم این بود که جز کندک ارتش بقیه ساختمان‌ها و اماکن دولتی به دست طالبان سقوط کرده است.

طالبان در دو نوبت بر ولایت سرپل هجوم آوردند: یکی در اواسط ماه ثور و دیگری در اواسط ماه اسد. در نوبت اول هدف‌شان متمرکز روی ولسوالی‌ها و ساحات اطراف مرکز ولایت بود، ولی در نوبت دوم سقوط کامل ولایت را در نظر داشتند که در هر دو نوبت خیلی به‌ساده‌گی به هدف نایل آمدند. این درست است زمانی که همه ولایات قرار بود سقوط کند، سرپل نمی‌توانست برقرار بماند، ولی عوامل و زمینه‌هایی در درون بود که سبب‌ساز سقوط ولایت به دست طالبان شد. این نوشته بر آن است تا این عوامل و زمینه‌ها را واکاوی کند. به باور من چهار عامل سبب‌ساز این شد که سرپل سریع‌تر به چنگ طالبان بیفتد:

۱-‌ فقدان روحیه در نیروهای امنیتی (خاصه ارتش): در شب و روزی که طالبان بر شهر سرپل از چند سو هجوم آورده بودند، چیزی که در وجود نیروهای امنیتی دیده نمی‌شد، روحیه جنگی بود. نیروهای امنیتی به‌گونه مطلق روحیه و انگیزه خود را باخته بودند. از این میان، نیروهای ارتش بیشتر بی‌روحیه به نظر می‌رسیدند. فهمیده می‌شد که نیروهای ارتش هیبت و صلابت پیشین خود را از دست داده‌اند. سرباز را یارای آن نبود که دست روی ماشه تفنگ بگذارد. سرباز با اسلحه خود بیگانه شده بود. سربازی که تا دیروز علیه دشمن جانانه می‌رزمید و سنگر فتح می‌کرد، ولی در آن‌ روز به‌طور قطع روحیه جنگ‌جویی خود را باخته بود. فقدان روحیه در نیروهای امنیتی، مردم را به‌شدت هراسان ساخته بود. پاسگاه‌های مرکز ولایت یکی پی دیگر بدون درگیری سقوط می‌کرد، همچنان ولسوالی‌ها. مقاومت در برابر طالبان صورت نمی‌گرفت. چیزی که بر نگرانی مردم افزوده بود، سقوط پاسگاه‌ها بدون درگیری و مقاومت بود. این امر تصویر و تصور معامله را در ذهن مردم تداعی می‌کرد. تجهیزات و امکانات جنگی وافری در اختیار نیروهای امنیتی قرار داشت، ولی ظرفیت، اراده و روحیه برای استفاده از این تجهیزات در نبرد با طالبان وجود نداشت. مسوولان رده ‌اول حکومت محلی قفل سکوت بر دهان زده بودند و چیزی به مردم نمی‌گفتند. بهتر است بگویم چیزی برای گفتن به مردم نداشتند.

۲-‌ فقدان درایت و کفایت در مسوولان طراز اول حکومت محلی: اولیای امور در سرپل اهلیت ولایت بر مردم و گرداننده‌گی امور را نداشتند. کفایت و درایت در وجود هیچ یک از مقام‌های محلی دیده نمی‌شد. این امر از یک ‌سو دندان طالبان را برای چاک کردن پیکر سرپل تیزتر کرده بود و از دیگر سو، شکاف میان مردم و اداره محلی را پرناشدنی ساخته بود. کسی که در آن زمان به‌حیث والی سرپل ایفای وظیفه می‌کرد، در فضای نورمال و ایده‌آل قادر به اداره امور ولایت نبود. کسی به نام قربان‌مراد مراد در آن زمان والی سرپل بود. زمانی‌ که ولسوالی‌ها و پاسگاه‌های امنیتی اطراف مرکز شهر داشت سقوط می‌کرد، او والی بود. کفایت مدیریتی قطعاً در او دیده نمی‌شد. بیگانه و نا‌آشنا با وضعیت حاکم بر ولایت بود. مبنای گزینش او به‌حیث والی، کفایت و درایت او نبود، بلکه قومیت او بود. او از قوم ترکمن بود. برای این‌که حقوق اقلیت‌های قومی رعایت شده باشد، او این پست کلیدی را از آن خود ساخته بود. حکومت مرکزی برای این‌که از سقوط سرپل جلوگیری کرده باشد، عجالتاً کسی دیگر به نام عبدالحق شفق را به‌حیث والی به سرپل فرستاد. او از قوم هزاره بود و تجربه کار به‌حیث والی در ولایات دایکندی، تخار و سرپل را قبلاً داشت. مهم‌تر از آن، او باشنده سرپل بود. نصب او به‌حیث والی در سرپل در آن مقطع، بدین منظور بود که بتواند مردم را در حفظ جغرافیای سرپل بسیج کند. نصب او به‌حیث والی، این امید را در دل مردم زنده کرده بود که حکومت مرکزی برای حفظ سرپل و نبرد با طالبان برنامه و اراده دارد. شفق که آمد، امید مردم به اداره و اراده دولت برای نبرد با طالبان نابود شد. او عامدانه و آگاهانه سرپل را به طالبان تسلیم داد. او مردم هزاره را از نبرد با طالبان برحذر داشت. جغرافیای هزاره‌نشین را عامدانه به طالبان تحویل داد. هزاره‌ها را فرمان داد تا علیه طالبان دست به اسلحه نبرند. در حالی که هزاره‌ها تحت نام «خیزش مردمی» و «پولیس محلی» مسلح بودند و تجهیزات فراوان جنگی در اختیار داشتند. جغرافیای هزاره‌نشین در مرکز ولایت آخرین سنگر مستحکم علیه طالبان به شمار می‌رفت، اما آقای شفق عامدانه این سنگر را به طالبان رها کرد. او رضایت به این نمی‌داد که هزاره‌ها علیه طالبان بجنگند، اما بقیه گروه‌ها را علی‌الظاهر به نبرد با طالبان ترغیب می‌کرد. اگر او نمی‌بود، هزاره‌ها اراده جنگ در برابر طالبان را داشتند. او به چیزی که نیندیشید، نبرد با طالبان و بسیج مردم بدین منظور بود.

۳-‌ فقدان روحیه همکاری در مردم با حکومت محلی: اجتناب مردم از همکاری با اداره محلی، عامل مهمی بود در تسریع روند سقوط ولایت سرپل به دست طالبان. مردم با اداره محلی در آن روزها همکاری نداشتند. بهتر است بگویم زمینه همکاری مردم با اداره محلی نابود شده بود. این عامل متأثر از عامل دومی است. ظرفیت و درایت جلب حمایت مردم در مدیران طراز اول اداره محلی وجود نداشت. بسیج افکار عموم (خاصه در شرایط بحرانی) ظرافت و درایت می‌خواهد که مقام‌های محلی سرپل از آن بی‌بهره بودند. سقوط پاسگاه‌های امنیتی بدون درگیری، می‌تواند یک نمونه از فقدان روحیه همکاری مردم با اداره محلی باشد. موسفیدان محل به پاسگاه‌های امنیتی می‌رفتند و نیروهای امنیتی را اقناع می‌کردند به ترک پاسگاه‌ها بدون درگیری به سود طالبان. در آن روزهای دشوار و اضطرار مردم از اداره محلی روی برتافته بودند. بیشتر رو آورده بودند به طالبان. زمانی که درمی‌یافتند روحیه جنگی در وجود نیروهای امنیتی خفته است، نمی‌توانستند به حفظ و بقای سرپل امیدوار باشند. خیزش مردمی در سرپل وجود نداشت. اگر هم داشت، به میدان نبرد در کنار نیروهای امنیتی حضور نمی‌یافت.

۴-‌ فقدان مارشال دوستم در میدان نبرد: نقش مارشال دوستم در نبرد با طالبان در ولایت‌های فاریاب، جوزجان و سرپل اگر برجسته نبوده، خالی از تأثیر هم نبوده است. نفس حضور او در این ولایات قوت قلب بود برای مردم و نیروهای امنیتی؛ اما او در آن روزها حضور نداشت. هواداران او نیز غایب صحنه بودند. اگر هم حضور داشتند، باران ناامیدی از سر و صورت‌شان می‌بارید. مارشال دوستم برای هواداران و حامیان خود در سرپل اسلحه توزیع کرده بود، ولی این اسلحه‌ علیه طالبان در آن روزها به کار نرفت. او هیچ‌گاهی نسبت به وضعیت سرپل بی‌التفات نبوده است. دوست داشت در همه امور این ولایت دخالت کند. اما در آن روزها در سکوت معنا‌داری فرورفته بود و به‌گونه روشن هواداران خود در سرپل را به نبرد علیه طالبان فرانخواند.

محمد محقق، رهبر حزب وحدت اسلامی مردم، هم با طیاره نظامی به ولسوالی بلخاب سفر کرد و مردم را فراخوان داد به نبرد علیه طالبان. همه تلاش او به برگزاری گردهمایی در بلخاب خلاصه شد و بس. بقیه احزاب سیاسی و رهبران قومی تلاشی به خرج ندادند برای بهبود وضعیت و مهار نبرد به سود دولت. رهبران قومی و سیاسی اگر پا به میدان می‌گذاشتند، شاید می‌توانستند در کوتاه‌مدت وضعیت را تحت مدیریت قرار دهند.

نتیجه‌گیری

وقتی قرار بود همه ولایت‌ها سقوط کند، طبیعی است که سرپل نمی‌توانست مجزا قرار گیرد و محفوظ بماند؛ ولی عوامل و زمینه‌هایی وجود داشت که سقوط سرپل را از پیش مسلم و قطعی می‌نمایاند. این عوامل و زمینه‌ها ممکن است در سایر ولایات موجود نباشد. روحیه جنگی در نیروهای امنیتی فروخفته بود. کفایت رهبری در مقام‌های محلی وجود نداشت؛ یعنی با نگاه به سیمای مقام‌های محلی و نیروهای امنیتی، نمی‌شد بقا و دوام حاکمیت دولت را مشاهده کرد. بحران اعتماد میان مردم و اداره محلی به قوت وجود داشت. رهبران قومی و سیاسی غایب صحنه بودند. این عوامل دست به دست هم داده سبب‌ساز این شد که سرپل سومین ولایتی باشد که به دست طالبان سقوط کند.

دکمه بازگشت به بالا