شیادی که گنج را پیدا کرد – طنز

در گذشته مردم شهر قسطنطنیه محاسبه عجیبی داشتند. می‌گفتند سیلاب هر پنج سال بعد در جنگل شرقی شهر لایه‌ای از زمین را برمی‌دارد و گنج پنهانی را آشکار می‌کند. همین که ماه جوزا می‌شد و باران می‌بارید، مردم در گروه سه‌نفری عازم جنگل می‌شدند تا گنج را پیدا کنند. مردم قسطنطنیه در فصل گنج‌پالی کینه و کدورت‌شان را فراموش می‌کردند و حتا کسانی‌که پدرکشته‌گی داشتند در یک گروه جمع می‌شدند و به گنج‌پالی می‌رفتند. عقیده خلق بر این بود که در هر گروه باید سه نفر باشد، وگرنه جنگل گنج را به یک نفر و دو نفر نشان نمی‌دهد.

پنج سال گذشت و جوزا آمد و باران شد. مرد لاغری که همیشه خودش را لای چادر می‌پوشاند و با کمک عصا راه می‌رفت دنبال یار می‌گشت. کسی به او اعتماد نداشت. مردم می‌گفتند آدم مرموزی هست و تا هنوز به هیچ‌کس وفا نکرده است. حتا اسم واقعی‌اش فراموش شده بود. مردم به او شیاد می‌گفتند.

شیاد از چندین نفر خواست تا او را همراهی کند، کسی حاضر نشد. از قضا بلبل سر راهش شد. بلبل مرد کوتاه قامتی بود با پیشانی بلند و موهای درشت. داروندار بلبل همان زبانش بود که مثل ماشین خیاطی تق‌وتوق می‌کرد. جز گپ زدن به‌درد هیچ کار دیگر نمی‌خورد. بلبل محبوبیت چندانی میان مردم نداشت و کسی دوست نداشت با او به جنگل برود. شیاد از بی‌کسی دست به دامن بلبل شد و بلبل در قبول این درخواست حتا ثانیه‌ای درنگ نکرد. این بار شیاد و بلبل دونفره دنبال یار سوم رفتند.

دو آغل بالاتر مرد کله‌بزرگی زنده‌گی می‌کرد که سالم‌ترین عضو بدنش معده‌اش بود. آخرین باری که از مغزش استفاده کرده بود را خودش هم نمی‌دانست. همیشه می‌خورد و همیشه گرسنه بود. همین رفتارهای عاقلانه او باعث شده بود تا مردم او را گنگس‌الحق صدا کنند. گنگس خودش نمی‌دانست چه کار کند، اما اگر کسی او را وادار به کار می‌کرد، می‌توانست سینه کوه را بشکافد. قبل از آن‌که گنگس را کس دیگری ببرد، شیاد و بلبل با عجله به خانه او رفتند و با وعده چند خوراک غذا او را شامل گروه خود کردند.

گروه کامل شد. شیاد و بلبل و گنگس توشه‌ای برداشتند و عازم جنگل شدند. گروه‌های دیگر نیز به جنگل آمده بودند و دنبال گنج می‌گشتند. گنگس عنصر نایابی بود. هر کسی گنگس زورآور را کنار شیاد می‌دید غبطه می‌خورد. شیاد اما دام خوبی برای گنگس گذاشته بود و گنگس حاضر نبود گروه او را به این سادگی ترک کند.

گروه شیاد روز تا شام در جنگل قدم زد اما به گنج دست نیافت. شام هر سه نفر چادری برپا کردند و خوابیدند. گنگس که آدم خوش‌اشتهایی بود باید هر چند ساعت یکبار داشته‌های درونش را تخلیه می‌کرد. وقتی بقیه خواب بود، او آفتابه‌ای گرفت و بیرون رفت. قبل از آن‌که اقدامی کرده باشد چشمش به صندوقچه‌ای خورد که زیر درختی در نور ماه می‌درخشید. نزدیک رفت، دید صندوقچه پر است از جواهرات و سنگ‌های قیمتی. آفتابه را رها کرد و به داخل چادر شتافت. شیاد و بلبل را از خواب بیدار کرد و از گنجی که یافته بود قصه کرد. هر سه نفر بیرون آمدند و گنج را از زیر درخت به داخل چادر بردند.

خواب از چشم سه نفر فرار کرده بود. گنگس از خوشحالی می‌لرزید. بلبل هر کار می‌کرد جلو زبانش را گرفته نمی‌توانست. در خیال خود برای مردم شهر سخنرانی می‌کرد و توضیح می‌داد که گنج را چگونه به‌دست آورده‌اند. شیاد اما خونسرد در گوشه‌ای نشسته بود. مدتی این‌گونه گذشت تا بلبل رویش را به‌طرف همراهانش کرد و گفت، «بیایید گنج را سه تقسیم کنیم. هر کس تقسیمی خودش را بردارد و برود.» گنگس هنوز باورش نمی‌شد که صاحب گنج شده. زبانش بسته بود. شیاد آرام سرش را بلند کرد و گفت، «برای من سهم مهم نیست. همین‌که مردم بگویند گروه شیاد گنج را به‌دست آورده است برای من کفایت می‌کند. کافیست امشب اسم من در هر خانه گرفته شود. بیایید حالا بخوابیم، فردا گپ می‌زنیم.»

سه نفر سرشان را روی بالشت گذاشتند. شیاد و بلبل بیدار ماندند اما گنگس دل‌جمع خوابید. شیاد به بلبل گفت، «گنج را به این آدم بدهیم گم می‌کند. بهتر است برایش یک دست لباس و چند خوراک کباب بدهیم که از شرش بی‌غم شویم. از سوی دیگر، من هم سهمی کار ندارم. سر از این لحظه گنج از تو است. ولی خواهشاً تا به شهر نرسیده‌ایم این برنامه را افشا نکن. این صندوق بزرگ را نه تو برده می‌توانی، نه من.» بلبل از خوشحالی پرواز می‌کرد.

صبح دمید و روز شد و گنگس از خواب پرید. شیاد و بلبل از گنگس خواهش کردند که صندوق را تا شهر حمل کند. گنگس با خوشحالی صندوق را برداشت و روانه شهر شدند. نصفه‌های راه بلبل برای جواب‌چای پشت درختی رفت و شیاد فرصتی یافت تا با گنگس گپ بزند. شیاد گفت، «من که گنج کار ندارم، ولی این آقا قصد دارد تو را در نزدیکی‌های شهر بکشد و گنج را به تنهایی ببرد. چون گنج را اول تو پیدا کرده‌ای، حق و عدالت به من اجازه نمی‌دهد بی‌وجدانی کنم و این حرف را از تو پنهان کنم. حالا خود دانی. محتاط باش.» گنگس تا این را شنید خونش به جوش آمد. شیاد گفت، «آرام باش. تا بر تو حمله نکرده کارش نگیر. شاید شوخی کرده باشد.»

چند ساعت بعد گنگس خسته شد و صندوق را گوشه‌ای گذاشت تا استراحت کند. در این فرصت خوابش برد. شیاد به بلبل گفت، «این آدم ظاهراً گنگس به نظر می‌رسد، اما هزار شیادی چون من در جیبش است. هر باری که صندوق را بر پشتش راست می‌کند، یک قطعه سنگ قیمتی را از صندوقی که اکنون متعلق به تو است به جیب شال‌اش می‌اندازد.» بلبل خواست کار گنگس را یکسره کند، اما شیاد مانع شد و گفت، «حالا کارش نداشته باش. بگذار در نزدیکی‌های شهر برسیم، آن‌وقت هر دو نفر حمله می‌کنیم و سنگ‌ها را از جیبش بیرون می‌آوریم. سپس تو گنج را ببر به خانه‌ات.» بلبل قبول کرد و هر سه نفر دوباره راهی شهر شدند.

فرسنگی بیش به شهر نمانده بود که شیاد اشاره کرد و بلبل بر گنگس یورش برد. گنگس که قبل از قبل می‌دانست بلبل قصد جانش را دارد، صندوق را به زمین گذاشت و با چوبی به کله بلبل زد. بلبل در جا شهید شد. شیاد این بار رویش را به‌طرف گنگس کرد و گفت، «استاد، این تو چه کردی؟ حالا جواب قاضی را چه می‌گویی؟ من که نگفتم بکش.» گنگس اصلاً به عاقبت کارش فکر نکرده بود. تا اسم قاضی را شنید آب از پاچه‌اش به زمین ریخت. شیاد گفت، «نگران نباش. قبل از آن‌که کسی از ماجرا خبر شود فرار کن. من به کسی چیزی نمی‌گویم.» گنگس خواست چیزی از صندوق بردارد اما شیاد مانع شد و گفت، «طلا و جواهر و سنگ فقط سرعت تو را پایین می‌آورد. حال خود دانی. زنده‌گی می‌خواهی یا ثروت.» گنگس زنده‌گی را بر ثروت ترجیح داد و مثل آهو گم شد.

شیاد گنج را به شهر آورد و اعلام کرد که پولدارترین مرد شهر شده. از سر راهش چند غلام زنگی و شمشیر خرید تا اگر کسی در مورد بلبل و گنگس سوال کرد با لطف و محبت خاموشش کند. چنین بود که شیاد توانست قسطنطنیه را به چنگ بیاورد و یک عمر دیکتاتور شود.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن