کودتای هفت ثور؛ تحریف سوسیالیسم

حبیب حمیدزاده

اصلی‌ترین بحث و مسأله کارل مارکس در سراسر دوران حیاتش «عدالت» بود. عدالت در سطح جهان و برای کل بشریت. سوسیالیست‌ها به ملیت،‌ دین و ملی‌گرایی اعتقاد ندارند. سوسیالیست‌ها می‌خواهند بشر در سطح جهان آزاد شود و عدالت در سراسر جهان و برای کل بشریت تحقق یابد. کلیدواژه اصلی مباحث و پژوهش‌های کارل مارکس «عدالت» است، نه انقلاب و انقلابی‌گری. تنها چیزی که مارکس را هنوز زنده نگه‌داشته است، تلاش او برای حل مشکل بشر است. یکی از منتقدین مارکس در حوزه زبان پارسی معتقد است که مارکس هنوز برای بیان سه مسأله اساسی و ضروری زنده است: ۱) توجه به عدالت در سطح جهان و برای همه بشریت؛ ۲) توجه دایمی به این‌که از هرچیزی باید انتقاد کرد؛ ۳)‌ افشا و انتقاد مستند از سرمایه‌داری وحشی که هنوز هم بر جهان حاکم است و حکم‌روایی می‌کند. یکی از انتقادها به سوسیالیسم تاریخی – سوسیالیسمی که در اتحاد جماهیر شوروی و دیگر کشورها که به تبعیت از شوروی کودتا یا انقلاب کردند – این است که اردوگاه سوسیالیسم والاترین ارزش انسانی یعنی آزادی را از افراد و شهروندان جامعه سلب کرد. حزب دموکراتیک خلق افغانستان که با کودتا بر صندلی قدرت تکیه زد، در سیاست‌گذاری هودار پروپاقرص اتحاد جماهیر شوروی بود.

سوسیالیست‌ها به دین باور ندارند. اما دشمن دین مردم هم نیستند. به عبارت بهتر رسالت سوسیالیست‌ها ستیزه و جنگ با دین و خدای مردم نیست. ستیزه و مبارزه سوسیالیست‌ها با طبقه حاکم، بورژوازیی است که با حاکم ساختن شیوه تولید ظالمانه سبب بی‌عدالتی و ایجاد جامعه به طبقات بالا و پایین شده‌اند. موضوع اصلی یک چپ‌گرای آگاه و واقعی تلاش برای رسیدن به جامعه برابر و بدون طبقه است،‌ نه تلاش برای رسیدن به یک جامعه بدون دین و خدا.

مارکس در مورد دین و خدا، کتاب، رساله و یا مقاله‌ای ننوشته است. شاید تمام بیانات او در مورد دین یک صفحه هم نشود. او در «نقد فلسفه حق هگل» آورده است که دین آفتاب خیالی است. بشر فکر می‌کند که این خورشید توهمی هر دم به او می‌تابد،‌ ولی واقعیت این است که هیچ‌گاه به آن نتابیده است و نخواهد تابید. بشر فکر می‌کند آن‌چه دارد یا به دست آورده است، از اثر کمک یک دست غیب است، در حالی‌که واقعیت این است که آن‌چه بشر دارد حاصل زحمت و عرق‌ریزی خودش است. برای همین مارکس معتقد بود تا زمانی که بشر به دور این آفتاب توهمی می‌گردد،‌ از گشتن به دور خویش باز می‌ماند. به نظر او، انسان هر قدر بالای خدا و دین متمرکز و مشغول شود، همان قدر از خویشتن خویش غافل می‌ماند. بشر با گشتن به دور خویش، با پرسیدن از خویش می‌تواند نجات پیدا کند. به باور او، دین «آه و فغان خلق در تنگنا افتاده است.» اما در رساله‌ دیگرش (مسأله یهود) آورده است که یکسره کردن کار دین، وظیفه دانش است نه کمونیست‌ها. بنا بر این،‌ شیوه برخورد اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستان با سنت مردم – دین به مثابه شی بیهوده‌ای که در دیگ‌دان باید سوختانده شود – اساس سوسیالیستی ندارد، بل‌که رفتاری است مطابق سطح دانش فرهنگ سیاسی سیاست‌مداران آن وقت افغانستان. یکی از اشتباهات بزرگ بعضی از اعضای حزب دموکراتیک خلق برخورد تحقیرآمیز با سنت حاکم بود که این اشتباه طی سال‌های حاکمیت آن حزب دردسرهایی برایش درست کرد.

چند نسل از مبارزان افغانستان، مبارزه به شیوه جدید را از نسل اول چپ‌گراهای افغانستان آموختند. برای این ایمان و فرضیه، دلیل فراوان دارند. چه کسی در تاریخ معاصر کشور به اندازه‌ عبدالرحمان محمودی، میر غلام محمد غبار، محمدطاهر بدخشی،‌ اکرم یاری و حلقه آنان بزرگ و به انسان و افغانستان متعهد بوده و است؟ آنان در پاکی، تعهد و وفاداری به مبارزه و انسان و تغییر سرآمد همه بودند و هستند. همین چهره‌ها بودند که برای بار اول گفتند دید تاریخ باید از آسمان به زمین و از سلطان به توده معطوف شود. فقط آن‌ها بدون طمع و انتظار بهشت یا امتیاز دیگری در راه انسان و برای مردم این خاک پاک و تمیز قدم نهادند. قربانی‌های بی‌دریغ آنان، تعهد عمیق به مبارزه و آزادی‌خواهی از ویژه‌گی‌های برجسته آنان است. برای همین منصفانه این است که این جمع را از جمع سوسیالیست‌هایی که به قدرت رسیدند جدا مورد بررسی و تحلیل قرار بدهیم. مبارزان مسلمان که بعدها به کمک مالی امپریالیسم به قدرت رسیدند، چپ حکومتی را با چپ مخالف سلطنت، جمهوری داوود و جمهوری سوسیالیستی یکی می‌گیرند و این گونه تمام مبارزات و جان‌فشانی‌های آنان را برای افغانستان مستقل نادیده می‌گیرند.

کمونیست‌های شوروی به رویداد ۱۹۱۷ در روسیه «کودتا» می‌گفتند نه «انقلاب». اگر اشتباه نکرده باشم خود سوسیالیست‌ها تا بعد از مرگ لنین و آغاز دهه سی میلادی به آن کودتا می‌گفتند. همین کودتا سبب ظهور کودتاهای دیگر به جهان شد که چپ‌گراهای عامل کودتا به هر کدام انقلاب خلقی می‌گفتند. حرکت حزب دموکراتیک خلق افغانستان به تمام معنا یک کودتا بود که رهبران و اعضای حزب دموکراتیک خلق آن را انقلاب می‌گفتند.

کودتای ۷ ثور با تمام اشتباهات دست اندر کارانش مناسبات افغانستان را دیگرگون کرد. افغانستان بعد از آن صاحب حکومت،‌ ارتش و نهادهای سیاسی شد. یکی از دست‌آوردهای مهم این رویداد پایان دادن به حاکمیت خانواده‌گی در کشور بود. حزب دموکراتیک خلق افغانستان اگر چه افغانستان را وارد یک جنگ طولانی کرد، اما رابطه آن حکومت با مردم، حفظ سرشت طبقاتی و برخورد مسوولانه با کشور و منابع و ثروت آن چیزی است که در هیچ دوره و حکومت‌های دیگر افغانستان تکرار نشده است. اگرچه مطرح کردن جملات شرطی عقلانی نیست،‌ ولی اگر نظام چپ‌گرای به وجود آمده از کودتا دوام می‌آورد شاید افغانستان به کشور صنعتی و پیش‌رفته در منطقه تبدیل می‌شد.

دکمه بازگشت به بالا