سالگرد شکست و دشواری اعتراف

شکست جمهوریت در برابر طالبان، یکی از تکان‌دهنده‌ترین و مصیبت‌بارترین رویدادهای افغانستان در صد سال گذشته بود. این را کسانی می‌توانند بفهمند که دارای آگاهی تاریخی باشند و تلاش‌های چندین نسل از آگاهان، دانش‌آموخته‌گان و نخبه‌گان سیاسی و فرهنگی این کشور را در راستای رهایی این سرزمین از تنگناهای قرون وسطایی خوانده باشند. شکست جمهوریت تنها شکست یک نظام نبود، بلکه شکست شهر در برابر بادیه، شکست نوگرایی در برابر کهنه‌پرستی، شکست ارزش‌های مدرن در برابر ارزش‌های قرون وسطایی، شکست آزادی در برابر استبداد، شکست عقلانیت در برابر خرافه‌گرایی، شکست هنر در برابر بی‌هنری، شکست دین‌داری معتدل در برابر دین‌داری خشونت‌گستر و افزون‌تر از آن شکست یک نسل در استفاده از طلایی‌ترین فرصت تاریخی این کشور در یک قرن گذشته بود که به بربادی آرمان‌های چندین نسل انجامید.

طنین این شکست تا عمیق‌ترین لایه‌های استخوان ما پیچیده است و درد آن تا دهه‌های دیگر دوام خواهد کرد؛ اما هیچ‌کس نمی‌خواهد اعتراف کند که در آن سهمی داشته است. هر کس در پی تبریه خود و تخطیه دیگران است، از رییس جمهور آن نظام و وزیرانش گرفته تا پایین‌‌رتبه‌ترین افراد موجود در بدنه دولت یا در صف اپوزیسیون. این در حالی است که همه ما مسوولیم و در آن‌چه اتفاق افتاد، سهمی داریم، هر کسی به تناسب جایگاه، مسوولیت، امکانات و نقشی که در حوادث بیست سال گذشته داشت. هر کسی که صلاحیتش بیشتر، تقصیرش افزون‌تر. اعتراف به این حقیقت، نخستین گام برای رهایی است، هم رهایی از عذاب وجدان، هم رهایی از شرمساری تاریخی و هم رهایی از چرخه باطل ملامت‌گری و خود‌قربانی‌پنداری. غیاب فرهنگ اعتراف، شیوع روحیه گریز از مسوولیت و تلاش برای مظلوم‌نمایی، بخشی از معضلی است که این جامعه با آن دست به گریبان است و به نظر نمی‌رسد تا شهامت اعتراف به خطا در میان ما پیدا نشده است، چیزی روی زمین تغییر کند. آسان‌ترین و در عین حال بیهوده‌ترین کار، وارد کردن اتهام بر رقیبان و گریز از قبول مسوولیت خویشتن است.

اگر به‌راستی نمی‌خواهیم در بازتولید فاجعه سهمی داشته باشیم و این چرخه باطل پیوسته بچرخد، باید هر یک از ما سر در گریبان خویش کنیم و به بازخوانی کارنامه فردی و گروهی خود بپردازیم، با دلیری لازم برای مواجهه با واقعیت‌های تلخ و اعتراف به خطاهای انجام شده. باید ببینیم که ما در مقام مسوول رسمی دولت، وزیر، معین، وکیل، رییس، مدیر و… چه قصوری داشتیم. ما در مقام سیاست‌مدار اپوزیسیون چه راهی در پیش گرفته بودیم؟ ما در مقام فعال مدنی باید چه کارهای مهم‌تری می‌کردیم؟ ما در مقام تاجر ملی چرا باید به ترویج عقلانیت کمک می‌کردیم، نه به افزایش مدرسه‌هایی که اندیشه‌های تروریستی را ترویج می‌کردند؟ ما در مقام شاعر و ادیب باید چه مفاهیمی را به نقد می‌گرفتیم؟ ما در مقام نویسنده و چهره اکادمیک باید چه عرصه‌هایی از زنده‌گی این جامعه را اولویت خود می‌دانستیم؟ ما در مقام جوانان علاقه‌مند به سیاست، باید چگونه از دنباله‌روی و مداحی سیاست‌مداران فاصله می‌گرفتیم؟ ما در مقام مسوولان سیاست خارجی باید چگونه راهی برای هم‌پیمانی دیگر کشورها و دولت‌ها با کشور خود پیدا می‌کردیم؟ ما در مقام روشن‌فکر باید چگونه داعیه‌های بزرگ را تا دورترین روستاهای کشور خود می‌رساندیم و پیدایش جنبش‌های بزرگ ملی را ممکن می‌ساختیم؟ ما چگونه باید به جای کوبیدن بر طبل قوم‌گرایی و تبارپرستی، نهادینه کردن ارزش‌های بزرگ انسانی را وجهه همت خود می‌گردانیدیم؟ برای بازخوانی این کارنامه و یافتن کاستی‌ها و کجی‌های آن، راه درازی در پیش داریم.

دکمه بازگشت به بالا