«الفبای سلطه» از نظرگاه نقد اسطوره‌گرا

افسانه واحدیار

حمیرا نکهت دستگیرزاده از شاعران توان‌مند، فعال و  پیش‌کسوت ادبیات معاصر افغانستان می‌باشد که بیش از ۱۲ مجموعه شعر از ایشان تا به حال منتشر شده است. «الفبای سلطه» نام مجموعه شعری جدید ایشان است که در قالب‌های موزون و آزاد سروده شده و توسط انتشارات «آن» در هرات به چاپ رسیده است. یکی از المان‌های برجسته‌ی شعرهای این مجموعه، اسطوره‌پردازی و جلوه‌های اسطوره‌ای است که به اشکال تشبیهات، تلمیحات و استعاره‌های اسطوره‌ای منعکس داده شده است.

اسطوره داستانی کهن است که در گذشته واقعیت پنداشته می‌شد، اما به مرور زمان جنبه‌ی افسانه‌ای پیدا کرده است. در واقع در گذشته تاریخ بوده است و امروزه جنبه‌ی خیالی و داستانی دارد. یکی از معنا‌دارترین سازه‌هایی که ژرفای سخن را بیش‌تر می‌سازد، اسطوره است.

شاعران به دو طریق با اسطوره سرو‌کار دارند: گاه از عناصر اسطوره‌های کهن در شعر خود استفاده می‌کنند و گاه خود به آفرینش اسطوره دست می‌زنند «به این صورت که یک شخص قصه یا رویداد واقعی را بر‌می‌گزیند، روح اسطوره‌ای و جاودانه در آن می‌دمد و آن را از موقعیت زمانی و مکانی‌اش بر‌می‌کشد و به ماورای واقعیت پرتاب می‌کند. حسین بن منصور حلاج شخص عارفی بود که در سال ۳۰۹ به دستور خلیفه‌ی عباسی در بغداد بر دار رفت، سه قرن بعد عطار نیشابوری در تذکره‌الاولیا داستان بر دار رفتن حلاج را به سبکی زیبا، عاطفی و حماسی به تحریر کشید. از آن پس حلاج از قلمرو واقعیت تاریخی وارد فضای بی‌زمان و مکان اسطوره شد.»(فتوحی،۱۳۸۶: ۲۸۶) به این ترتیب شاعر در واقعیت‌های تاریخی دخل و تصرف می‌کند و آن را به واقعیت برتر فرا‌زمانی و فرا‌مکانی تبدیل می‌کند. فراموش نباید کرد که اسطور‌ه‌سازی یکی از ابعاد برجسته‌ی کار شاعران بزرگ است؛ چنان‌که مولانا شبانِ موسی و شمس تبریزی را، صادق هدایت داش‌آکل را و شاملو نازلی و آیدا را اسطوره ساختند.

شاعر در مجموعه‌ی «الفبای سلطه» از عناصر اساطیری، قومی و ملی بهره‌ی فراوان برده است. چنان‌که از نام شخصیت‌ها، مکان‌ها و پرنده‌گان اساطیری مثل: مهراب‌شاه، رودابه، رستم، زال، سهراب، ضحاک، کاوه، فرانک، آرش، مانی، حسنک، ایاز، سلطان محمود، بلقیس، داغگاه، سیمرغ، هما، ققنوس و اساطیر مذهبی دینی چون هاجر، آدم و حوا استفاده فراوان برده و نمادسازی‌ها و تصویرپردازی‌های قوی‌ای کرده است. شیوه کاربرد این عناصر در شعر بانو نکهت به گونه‌ای است که عموماً بر بن‌مایه‌های اجتماعی و انسانی اشارت می‌کند. شاعر الفبای سلطه بیش‌تر اساطیر کهنی که در شعر فارسی مکرراً تکرار شده‌ را باز‌تولید و بازآفرینی کرده و کم‌تر دست به اسطوره‌سازی و اسطوره‌آفرینی زده است. در واقع بیش‌تر اسطوره‌پرداز بوده است تا اسطوره‌ساز.

 

علت گرایش به اسطوره

۱- شاعران هرگاه رؤیاها و آرزوهای یک سرزمین را در نابودی و خطر دیده‌اند، به اسطوره روی آورده‌اند. حضور لشکری از سیماهای اساطیری در شعر بانو نکهت دستگیرزاده در عصر خردگرایی، مسلماً بی‌دلیل و تصادفی نیست. او با در‌نظرگرفتن شرایط زمانه خود، به اسطوره‌پردازی پرداخته و می‌خواهد با یاد‌آوری از دلاوری‌های رستم، تلاش‌ها و خطر کردن‌های کاوه آهنگر و فریدون و مادران شجاع و قهرمان‌پروری چون رودابه و فرانک، روحیه‌ی مقاومت، مبارزه، تلاش و میهن‌دوستی را در انسان آشفته و خسته از جنگ سرزمینش تقویت کند و این پیام را بدهد که جنگ، ظلم و بی‌عدالتی پدیده‌ی دیرینه‌ای است، اما بیایید رستم زمان خود باشید و کاوه آهنگر جهان خود.

۲- علاوه بر این‌که نماد‌پردازی و استفاده از اسطوره بعد معنایی متن را چند‌سویه می‌سازد، از افشاگری و شعارزده‌گی شعرهایی که جنبه‌ی انتقادی و سیاسی دارند، جلوگیری می‌کند.

۳- معمولاً اسطوره‌ها مفهوم ملی و سیاسی دارند، بنابراین اسطوره بهترین ابزار برای بیان غیر‌مستقیم مقاصد سیاسی و اجتماعی است. در شعر بانو نکهت دستگیرزاده هم اسطوره ابزاری است تا از صراحت بعد اجتماعی سیاسی شعرش بکاهد و استحکام ادبیت کلام را محفوظ بدارد.

معمولاً هنرها مایه‌های زیادی از اساطیر گرفته‌اند. یونگ می‌گوید: «هنر بزرگ و والا تاکنون همیشه باروری‌اش را از اسطوره و از فرایند ناخودآگاه نماد‌سازی گرفته است که قرن‌ها ادامه دارد و تجلی ازلی روح انسان است و ریشه همه‌ی آفرینش‌ها در آینده خواهد بود‏.»(داد،۱۳۸۵: ۸۵)

 

محتوای «الفبای سلطه»

گرچه شاعر به قول خودش در پشت پنجره‌های جهان اول به سر می‌برد، اما روح و روانش درگیر بحران‌های اجتماعی، سیاسی و انسانی مردم سرزمینش است و شعرش از فجایع و رویدادهای روزگار تغذیه می‌کند. محتوای این مجموعه را مسایل اجتماعی، سیاسی و غنایی تشکیل می‌دهد.

شاعر آگاه است که زنده‌گی مردم سرزمینش چنان با جنگ توأم شده که دیگر این پدیده شوم را نمی‌بینند. برای همین هم می‌خواهد در آیینه‌ی شعرش غبار از کهنه‌گی و روزمره‌گی جنگ بزداید و با ایجاد ساختار معنایی دو‌قطبی در شعرش که یک قطب اشاره به شکوه و قهرمانان گذشته دارد و قطب دیگر وضعیت بحرانی و نابه‌سامان فعلی را نمایش می‌دهد، به اصطلاح از سوژه جنگ آشنایی‌زدایی و عادت‌زدایی کند، تا از طریق تصاویر شعرش به چشمان جنگ خیره شویم و دهشت و وحشت جنگ را دوباره احساس کنیم.

تکرار می‌شوی به خبر شهر خسته‌ام

در حادثه به کوی و گذر شهر خسته‌ام

تن‌ها به جاده‌های تو تنها فتاده‌اند

سرخ است دامنت ز خطر شهر خسته‌ام

تشریح خودستایی و خودکامگی تویی

هم در عمل و هم به نظر شهر خسته‌ام

مهراب‌شاه کو که بسازد ز سر تو را

آوردگاه سبز ظفر شهر خسته‌ام

سیندخت کو که چاره‌گر حمله‌ها شود

ای در خطر بدون سپر شهر خسته‌ام

سیمرغ را بخوان که دگر زال بایدت

آن پهلوان بسته‌کمر شهر خسته‌ام

رودابه با تمامت یک عشق می‌رسد

تا خنده گل دهد همه در شهر خسته‌ام

(نکهت دستگیر‌زاده، ۱۳۹۸: ۱۷-۱۸)

شاعر با استفاده از عناصر اساطیری شاهنامه‌ی فردوسی، مضمون‌پردازی‌های فراوانی کرده است. آمیخته‌گی اساطیر با کلام این شاعر، حاکی از نفوذ شاهنامه در دنیای ذهنی او است. چنان‌که در انتظار ابر‌زنی چون فرانک است که فریدونی به دنیا بیاورد تا مردمش را از خوراک ماران ضحاک شدن نجات بدهد:

دیریست خوراک ماران شانه‌های ضحاکیم

اما

در دریاچه دور زنی می‌روید

و خورشیدی در بیشه‌زاران آن نمو کردنی‌است

هنوز دستان کاوه آهنین است/ و باور دارد که

فرانک مارا به رستاخیزی نوید می‌دهد

(نکهت دستگیرزاده، ۱۳۹۸ :۲۴)

 

اما شعر «در خون‌بازی غزنی»

نورتروپ فرای، اسطوره را به سه دسته تقسیم کرده و می‌گوید: «نخست اسطوره نامتبدل و جا‌به‌جا نشده را داریم که مربوط به ایزدان یا دیوان است و صورت دو دنیای متقابلی را به خود می‌گیرد که همتایی استعاری صد در‌صد بر آن‌ها حاکم است. دوم گرایش کلی را داریم که نام رمانسی به آن داده‌ایم و چیزی که از آن افاده می‌شود الگوهای اسطوره‌ای مستتر در دنیا است که با تجربه‌های انسانی ارتباط نزدیکی دارد. سوم گرایش ریالیسم است به جای این‌که تأکید بر شکل داستان بگذارند، بر محتوا و راست‌نمایی تأکید می‌کنند. در واقع ادبیات با ریالیسم شروع می‌شود و به جانب اسطوره میل می‌کند.»(فرای، ۱۳۷۷: ۱۶۹)

باید اذعان کنم این شعر اسطوره‌هایی که مربوط به ایزدان و دیوان است و هم‌چنین دسته‌بندی دوم که مربوط به کهن‌الگوها است را بر‌نمی‌تابد. در بررسی این شعر آن‌چه مورد بحث قرار می‌گیرد، مبتنی بر دسته سوم تقسیم‌بندی فرای است؛ یعنی اسطوره‌هایی که با واقع‌گرایی شروع می‌شوند، اما به سمت اسطوره میل پیدا می‌کنند.

در شعر «در خون‌بازی غزنی» شاعر دیدگاهی روایت‌گرانه دارد. گرچه در اساطیر زمان، زمان ازلی و مکان، مکان مجهول می‌باشد، اما در این شعر شاعر مکان را مشخص ساخته است. غزنی قرن چهار و پنج آرمان‌شهر اساطیری شاعر گشته و شاعر بر روی آن تمرکز کرده است.

   زمان با توجه به کودها و رمزگان متن به دو زمان مشخص اشاره دارد؛ یکی زمان گذشته که مشخصاً قرون چهارم و پنجم است، چنان‌چه عنصری، سنایی، فرخی، ابوریحان و بیهقی از شخصیت‌های مهم فرهنگی دوره‌ی مذکوره می‌باشند. شاعر تلاش کرده است به این شخصیت‌های تاریخی، شکل و کارکرد اسطوره‌ای ببخشد. راوی، شکوه گذشته این سرزمین را ستایش می‌کند و حسرت آن دوران طلایی را می‌خورد. شاعران متعددی در اشعار خود مضمون حسرت از گذشته‌ی درگذشته را بازتاب داده‌اند.

  در واقع یکی از «مضامین اصلی ادبیات، اسطوره‌ی از دست داده‌گی زمان ازلی و روزگار شاد قدیم است. آن روزها رفتند/ آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار(فروغ) اساساً تأثیر ادبیات بر نفوس معمولاً بر اثر همین یاد‌آوری از آن بهشت گم‌شده است. شعرهایی چون «خانه دوست کجاست»، «یاد باد آن روزگاران یاد باد» و مضامینی چون روزگار وصل و غبطه به ایام گذشته، متضمن آرزوی برگشت و تجدید خاطره‌ای از آن اعصار می‌باشد.»(شمیسا،۲۴۲: ۱۳۸۳)

جانب دیگر شعر به قرن بیست‌و‌یک میلادی و مظاهر آن مثل آیپد، اینترنت فور‌ جی‌ و پدیده‌های شومی مثل جنگ در افغانستان، طالب و داعش اشاره دارد. عنصر زمان در این شعر خطی نیست و بین گذشته و حال پیوسته در رفت‌و‌آمد است. راوی در این شعر از همه‌ی شخصیت‌های بزرگ عصر سلطنت غزنویان دعوت می‌کند که سفری در زمان انجام دهند و به قرن ۲۱ میلادی تشریف بیاورند و از نزدیک وضعیت اسف‌بار غزنی که مجاز از کل سرزمینش است را ببینند. راوی با استفاده از تکنیک تک‌گویی نمایشی با عنصری(۴۳۱-۳۵۰ه.ق) شاعری از قرون چهارم و پنجم که سلطان محمود غزنوی به او لقب ملک‌الشعرایی داد، صحبت می‌کند. از عنصری می‌خواهد که از طریق آیپد سرزمینش را که در آتش و باروت و خون غرق است، نگاه کند و مرثیه‌ای برای مرگ  انسانیت و انسان بسُراید. انسانی که متأسفانه چنان سر‌و‌چشمش از دیدن مرگ پر شده است که امروزه کم‌تر از دیدن سروهایی که ایستاده می‌میرند، متأثر می‌شود و خم به ابرو می‌آورد.

در ادامه راوی می‌گوید: «سنایی خدا را عاشقانه سرود و ترانه‌سالار عشق و وجد بود.» از سنایی می‌خواهد تا از خدایش بپرسد که این انسان‌های امروز سرزمینش که «آتش به دوش و خاک‌آلود و باد آورده و بی‌آب‌اند آفریده او هستند؟» سپس دست به دامان یکی دیگر از شخصیت‌های اسطوره‌ای «ابوریحان بیرونی» ریاضی‌دان، فیلسوف و ستاره‌شناس بزرگ می‌شود و از او می‌خواهد تا ستاره طالع مردم را بررسی کند که خود این باور ریشه در عقاید و بینش اسطوره‌ای گذشته‌گان دارد.

از غزنی، این دیار کهن که در خون، خشم، خواری و فقر فرو غلتیده، می‌خواهد که «چشمه‌هایش را داغ کند و بریزد/ بر تب همه آن‌هایی که خیال می‌کنند/ با این‌همه دهشت نمرده‌اند.»

راوی که اشراف بر وضعیت نابه‌سامان و نا‌به‌هنجار سرزمینش دارد و از آن رنج می‌برد، از غزنی می‌خواهد بیهقی ـ تاریخ‌نویسی که به یک شخصیت اسطوره‌ای تبدیل شده ـ را بیدار کند تا از سر، تاریخش را بنویسد و «فصل اول را سلطنت مرگ نام‌گذاری کند» و «فصل دوم را سلطنت سیاهی»

از فردوسی می‌خواهد که شاهنامه را ببندد، چون «سلطان سرافکنده ما ایاز هزار محمود است.» با توجه به محتوای شعر، از واژه‌ی «ایاز» زیبا استفاده کرده است. از میان نمادهای اساطیری عشق بین انسان‌ها، یکی حکایت عشق محمود و ایاز است که چاشنی عرفانی دارد و با روایاتی که در اطراف آن شکل گرفته، رنگ اسطوره‌ای یافته است. راوی در چند سطر بعد، از گذشته به زمان حال بر‌می‌گردد و غزنی را مورد خطاب قرار می‌دهد: «دامنت را بتکان» که کنایه از فراموشی گذشته است؛ چون بر مبنای اندیشه‌های غرب، ما در عصر «هویت‌زدایی» به سر می‌بریم.

از همه‌گیر شدن خودخواهی و ناباوری می‌گوید، چنان‌که شاهنامه هم به رستم، اسطوره شجاعت و دلاوری و میهن‌دوستی باور ندارد و به این ترتیب دست به اسطوره‌زدایی می‌زند. شاعر تمام اسطوره‌هایی که در این شعر به کار برده را دقیق پرورش داده و آگاهانه از آن کار کشیده است. در این شعر غزنی، این شهر کهن، در مرکز قرار دارد و همه‌ی اسطوره‌های موجود در متن در پیوند با دیروز یا امروز این شهر اند. به نظر نگارنده این سطور یکی از فرازهای هنری این شعر و فرم قوی آن می‌باشد؛ چون تمام سازه‌های این شعر از قبیل زبان، تصاویر، محتوا و موسیقی با هم هم‌آهنگی، سازش و تناسب دارند.

در ادامه از حسنک‌هایی می‌گوید که امروز بی‌گناه بر دار هستند و داغگاهی که آدرس دقیقش همین‌جا است و شعر را چنین زیبا خاتمه می‌دهد:

مادر حسنک را بگو

همدردانت

چه بی‌شمارند

اینک داستان‌هاست این دیار را

آی مسافر شگفت شهر شعر

آی فرخی!

داغگاه این‌جاست

داغ مادران بر سینه‌ی فرزندان

داغ فرزندان بر جگر پدران

داغ مردمان بر دل شهر

داغ شهر بر هستی تاریخ

بیا قصیده‌ای بسرا

و به ارگ بفرست

تا بیایند/ و صدای‌مان را به حکم طالب جل جلاله ببرند

نفس‌های‌مان را/ به امر داعش عز شانه بسوزانند

(نکهت دستگیر‌زاده، ۱۳۹۸: ۹۸-۹۹ )

برای این شاعر چیره‌دست و عزیز، آرزوی عمری طولانی توأم با سلامتی و سربلندی می‌کنم.

————————–

منابع

داد، سیما(۱۳۸۵) فرهنگ اصطلاحات ادبی، تهران: مروارید.

شمیسا، سیروس(۱۳۸۳) نقد ادبی، تهران: فردوس.

فتوحی، محمود(۱۳۸۶) بلاغت تصویر، تهران: سخن.

فرای، نورتروپ(۱۳۷۷) تحلیل نقد، ترجمه‌ی صالح حسینی، نیلوفر، ج اول.

نکهت دستگیرزاده، حمیرا(۱۳۹۸) الفبای سلطه، هرات: آن.

Comments are closed.