متن؛ به مثابه‌ی رقص آتشین

سیدجعفر راستین، رییس نشرات وزارت اطلاعات و فرهنگ

نگاهی به کتاب نخستین فلامینکو در سمنگان؛ اثر سید طیب جواد

نخستین فلامینکو در سمنگان؛ نام واپسین اثر سید طیب جواد سیاست‌مدار نام‌آشنا و از چهره‌های ممتاز فرهنگی کشور است که به تازه‌گی از سوی انتشارات امیری چاپ و اخیراً با حضور نویسنده‌ی کتاب و جمعی از فرهنگیان و نویسنده‌گان در کابل رونمایی شد.

نخستین فلامینکو در قطع رقعی به تیراژ سه‌هزار شماره‌گان، هم‌زمان به سه زبان: فارسی، پشتو و انگلیسی چاپ و نشر شده است. قبل بر این، از قلم آقای جواد «نانش دهید و ایمانش مپرسید» در سال ۱۳۹۵ منتشر شد که با این وصف می‌توان گفت: نویسنده‌ی کتاب به رغم مشغله‌ها و درگیری‌های سیاسی – اداری، یکی از آدم‌های پُرنویس و کوشای سرزمین ما در عرصه‌ی تولید متن است.

آقای جواد در این دو اثر یادشده دو چهره‌ی متفاوتی از خود به نمایش می‌گذارد؛ چنان‌که در هر دو خواننده را غافل‌گیر می‌کند. البته این «کثرت» و تنوع چهره‌ها در یک جمع‌بندی نهایی به «وحدت» می‌رسد. در کتاب اولی مخاطب با پیش‌فرض ذهنی و قضاوت نخستین از شخصیت و کارنامه‌ی نویسنده، با آدمی روبروست که عمری در غرب زیسته و مدت‌ها است به عنوان یکی از چهره‌های ممتاز دستگاه دیپلماسی کشور فعالیت دارد، اما با تورق چند صفحه‌ی آغازین کتاب، با چهره‌ای مواجه می‌شود که در هُرم نفس‌هایش ارزش‌های شرقی جریان دارد و شناور در شعر و فرزانه‌گی، به تعبیر خودش «ریشه و دیرینه و سینه‌ی درد دیده‌ی شرقی» دارد و چنان استوار درباره فتوت و مردانه‌گی و کاکه‌گی و عیاری سخن می‌راند که مخاطب غافلگیر می‌شود که این خوی و سیاق در وجود یک آدم بزرگ شده در غرب چگونه جای خوش کرده است. می‌تواند دلایل زیادی در پس این مساله نهفته باشد؛ اما گمان می‌کنم این خوی و سیاق از گهواره‌ی نخستین می‌آید؛ سفیر جواد در دامان خانواده‌ای پرورش یافته که در آن رییس خانواده؛ استاد استادان پوهاند میرحسین‌شاه، صاحب آثار و تالیفات و آوازه‌ی بلند است و معرفت کاری و خانواده‌گی‌اش کرانه‌ها را درنوردیده است.

در اثر دومی اما سفیر جواد چهره‌ی حساس و پرتپش از خود به نمایش می‌گذارد. گام‌هایش را که دنبال کنیم باز به فرهنگ و اصالت و ارزش‌ها می‌انجامد. از قندهار و کابل و سمنگان، تا اسپانیا در میدان‌های گاوبازی دنبال ارزش‌ها و سنت‌های بومی در فرهنگ مردمان این سرزمین‌ها بی‌تابانه پرسه می‌زند و گویی این عطش ژرف را چیزی سیراب نمی‌تواند. او چنان در درون ماجراها غرق و دچار است که مخاطب گاهی فراموش می‌کند که انگار او «دیپلمات»ی بوده است به رسم متعارف از راه رفتن و گپ زدن تا لباس پوشیدن و حرکاتش می‌باید صاف و ستره باشد و او را چه کار به گاوبازی و فلامینکو و هنر و بومی‌گرایی و عشق و شعر و «رَخش» و «روزا.»

در این جستار سخن اما درباره نخستین فلامینکو در سمنگان است. نخستین فلامینکو در سمنگان یک پردازش شاعرانه، آمیخته با وابسته‌گی ذهنی عاشقانه و توأم با حسرت و دریغ نویسنده به کابل و قندهار و سمنگان قدیم و به همین منوال شرح فلامینکو، موسیقی و رقص سنتی و فرهنگ بومی اسپانیایی است. «حسرت» در قصه‌ها برجسته‌تر است و تصویری که از آن روزگاران کابل و قندهار ارایه می‌شود برای جوانان امروز یک «رویا»ی تمام‌قد دست‌نیافتنی می‌نماید. آنگاه که فی‌المثل سخن درباره سینماها در شهر قدیم قندهار و کابل است و جواد جوان از برنامه‌ها و سرگرمی‌های روزمره‌اش یاد می‌کند، رفتن به سینما و شنیدن برنامه‌های رادیویی و مشارکت در آن و دست‌رسی به مجلات ادبی، گوش دادن به داستان که حتا روایت آن به نسل امروزی کیف و مزه‌ی دیگر دارد، همه با آهی از نهاد نویسنده حکایت می‌شوند و دریغ و حسرت در پشت آن روزگاران کابل و قندهار و سمنگان به ساده‌گی قابل درک است. به ویژه اندام فعلی شهر هنگامی که با گذشته‌اش مقایسه می‌شود دیگر از دل نویسنده خدا خبر است که چه می‌کشد. روایت تلخ ویرانی سینماهای قندهار که بعدها طالبان بر جای یکی «مسجدی برافراشتند» و از تعصب زیاد خاک آن را به بیرون شهر راندند و به اصطلاح آن شهر پاکان را از لوث وجود آن ستره کردند، نمونه‌ای از حکایات تلخی است که نویسنده آن را بر می‌شمارد.

و یا آن‌جا که همه چیز را درباره شمایل کاری صوفی عشقری با آن انگشتان زخمی و شرح آن جسامت لاغر و نحیف با آن معنویت سترگ و اجرای موسیقی «ملنگ» با جزییات سخن آغازینش «به اجازه‌ی شما» و انجامین نشانه: ایستادن با دستانی در سینه پس از هر اجرا؛ درج می‌کند، مخاطب بعد از خواندن با آهی سردی که از عمق نهاد او سرچشمه می‌گیرد با خود می‌گوید: چه تصویری، چه کابلی، چه شهر و مردمان عزیزی و چه فرهنگ متعالی‌ای. کثرت فرهنگی و مدارا و رواداری آن روزگار بماند سرجایش که سخن از «کنشت یهودیان» آن روزگار و «می‌کده‌»ها و «پاتوق‌های آموزش و آمیزش» جوانان به آن جذبه و گرما و ژرفای عجیب می‌دهد.

«راستش تا وقتی کابل بودم، از نام، فرهنگ، موسیقی و رقص فلامینکو فقط یک واژه می‌شناختم و آن‌هم کلمه‌ی فرانسوی ژیتن (به معنای کولی یا کوچی در فرانسوی) که نام شیرین یک سگرت تلخ فرانسوی در بسته‌های آبی روشن بود و بر روی بسته‌اش تصویر یک رقاصه‌ی فلامینکو در میان دود سفید خودنمایی می‌کرد. معلم‌های فرانسوی ما آن سگرت را می‌کشیدند. سگرت ژیتن کشیدن برای ما یکی از آن عیش‌های بزرگ مخصوص پاریس بود که خوشبختانه در کابل هم آن روزها میسر می‌شد.»

چه عیشی و چه کلاس قشنگی! آیا این حسرت نیست؟ چه کسی می‌تواند پشت «د مای لو هوتل» قندهار دق نشود؟ و آنگاه که سخن از برندهای مشهور غربی در کابل به‌میان می‌آید و تلخی سگرت ژیتن حلق نویسنده را می‌سوزاند. امروز همه دریغ و حسرتی بیش نیستند، چون رویای باورنکردنی شده‌اند و و تنها در دل خاطرات آرمیده‌اند.

روایت قصه‌ها و خاطرات نویسنده‌ی جوان چنان مهجورانه پی هم انبار شده‌اند که با خواندن آن و ملاحظه‌ی وضعیت کنونی جامعه‌ی افغانستان به‌ویژه کابل و قندهار و سمنگان، بغضی در گلو می‌کارد. جواد آرزو می‌کند که اگر میسر شود با روزا؛ اسب کلمبیایی‌اش در کرانه‌های رود خُلم، در مرغزاران و دامنه‌های گشوده‌ی سمنگان و دره‌های زنده‌گی‌بخش آن آستان سفر کند و به صید آهو و تنفس هوای بلندای تخت رستم بپردازد؛ نویسنده این‌جا دیگر یک آدم درمانده و شدیداً قابل ترحم است که آروزیی چون این محال و دست‌نیافتنی دارد.

فصل‌ها و برگ‌های دیگر کتاب شعرهای آقای جواد و فدریکو گارسیا لورکا؛ از شاعران نامور سده‌ی بیستم اسپانیا را یدک می‌کشد که برگردان آن نیز کار سفیر جواد است. نویسنده‌ را در افغانستان بیش‌تر به عنوان یک دیپلمات شناخته‌اند، حد اعظم شناخت از جواد، یک «نویسنده» است، اما جوادِ شاعر را کسی کم‌تر می‌شناسد. در فصل دوم کتاب شعرهای جواد و ترجمه‌های او از اشعار لورکا در ویترین خوانش نسل ما قرار دارد و بهتر است به آن از سوی آدم‌های با صلاحیت در حوزه‌ی شعر در آینده پرداخته شود و به معرفی گرفته شود. در هر حال، به جای توصیه برای خواندن این کتاب، چند نکته را درباره آن ذکر می‌کنم، خواننده خود تصمیم می‌گیرد که کتاب را بخواند یا نه.

نثر شیرین فارسی

اگر قرار باشد چند ویژه‌گی کتاب را برشماریم، نثر کتاب بسیار شیرین و دلچسپ است. سفیر جواد تا حال هرچه نوشته، به یک اصل بسیار مومن بوده است؛ اصل شیرین‌نویسی.

حلاوت و شیرینی نثر کتاب از آن‌جا می‌آید که نویسنده به شمایل کلاسیک فارسی بسیار گرویده و عاشق است و شاید روانی و سلاست آن را به مغلق‌پردازی‌های امروزین ترجیح داده است و از دردسرهای الکی فراغت حاصل کرده است.

لهجه‌ی کابلیان معیار کلی متن این کتاب است و کاربرد اصطلاحات نغز که در گویش مردم ما نیز فراوان است، به شکل چشم‌نواز در سراسر متن استفاده شده که به رنگینی آن افزوده و به آن روح تازه بخشیده است.

«شوق من به شعر، مثل ذوق اکثر افغان‌های هم‌نسل من است. پنج – شش سال که داشتم، در تاق خانه‌ی قدیمی ما (در قندهار، در کنار جوی ده‌خواجه، که شاید بخش اصلی عمارت و سراچه‌ی آن خانه در دوران احمدشاه بابا اعمار شده بود)، شاهنامه و دیوان حافظ در کنار کتاب‌هایی درباره ادویه‌ی یونانی و ادعیه‌ی اسلامی همیشه بودند. آن روزگار از بر کردن شعر، برای «شعرجنگی» نشانه‌ی هوشیاری و بیداری ما بچه‌های بیکار بود که دست‌رسی به وسایل سرگرمی امروزی نداشتیم. اولین تجربه‌های شعرگونه‌ی خودم را گاه‌گاهی در مجله‌ی دیواری مکتب استقلال سِرش می‌کردم. آن روزها وسایل نشر دیجیتالی اصلاً نبود، و چاپ هم یا گران و یا هم کلاً در دست‌رس نبود. مکتب‌ ما یک مجله‌ی دیواری دوماهه در بین یک قفسه‌ی شیشه‌یی داشت و کارهای بهتر شاگردان را در آن می‌کوبیدند؛ نشر شعر در آن قفسه‌ها برای ما کلان گپ بود.»

در آغازین سطور و آنگاه که سفیر جواد از خاطرات نوجوانی‌ در زادگاهش قندهار حکایت می‌کند، بریده‌ی متن بالایی را ملاحظه می‌کنید که مملو از حلاوت و بسیار نزدیک به زبان مردم است. در متن پرتکلف امروزی «از بر کردن» حفظ کردن، «شعرجنگی» مشاعره، «سِرش کردن» نصب کردن، «گران» قیمت، «کوبیدن» منتشر کردن و «گپ کلان» شاید مباهات! نگاشته شود.

یا در جایی دیگر: «گپ ما درباره‌ی سینمای قندهار نیم‌کله ماند، برگردیم …» همین «نیم‌کله» را ملاحظه بفرمایید، چقدر صمیمانه در جای خودش نشسته است. یا در جایی دیگر: «طرف‌های پیشین، از محضر اختلاط صوفی عشقری که خطا می‌خوردیم …» این «خطا خوردن» را ببین که چگونه دل آدم را می‌برد یا هم در جایی دیگر:«در اول فرصت کمتر میسر می‌شد که دیوان یا کتاب شعری را باز کنم، اما بعد از چند سال که دَم من راست‌تر و دل من جمع‌تر شد…» این «دم‌راستی» را ملاحظه می‌کنید که چقدر آرامش‌بخش استو یا «خانه‌خراب چگونه بچه‌ی خود را در رویارویی تنگاتنگ نمی‌شناسد؟» این ترکیب «خانه‌خراب» خانه‌ی تمامی کلیشه‌های زمخت را ویران می‌کند و به راحتی در قلب‌ها رخنه می‌کند و ترکیب‌هایی چون: «پخسه و سنگ» و «گوگرد و کلاوش» و «پتی و پشقل» در واقع از زبان مردم روایت می‌شوند نه از زبان یک نویسنده‌ی قهار و واژه‌باز.

همین گونه ترکیب‌های نغز متکی به ضرب‌المثل‌های عامیانه مانند «هم ثواب و هم خرما»، یا «یک کرشمه و دو کار»، یا هم «لذت دنیا و خیر آخرت»، ادویه‌ی یونانی و ادعیه‌ی اسلامی و دیگر ترکیب‌های مبتکرانه‌ی جواد به زیبایی و رسایی متن فزونی بخشیده است. یا هم در این‌جا توجه کنید که تنوع و کثرت‌گرایی فرهنگی چه زیبا در قالب یک مَثَل خلاصه شده و جا افتاده است:«… هر وطن به رسم خود بماند، هر گوسفند به پشم خود.»

در سراسر متن پردازش و صحنه‌آرایی روایت‌ها بسیار استادانه صورت گرفته است. توصیف شخصیت‌های متن فوق‌العاده است. بسیار با جزییات و همراه با نگاه نافذ نقاد. شخصیت‌ها شامل آدم و مکان و زنده‌جان می‌شود. قندهار در بریده‌ای از یک متن چون این تشریح می‌شود: «قندهار آن روزها شهر زنده و با فرهنگ با زمستان ملایم و مردمان مهربان بود. در زمستان خانه‌های گلی شهر بوی باقلی، سیب زرد تیرماهی، ماهی سرخ‌کرده و فالوده می‌داد …» همین‌طور به صوفی عشقری که می‌رسیم، هرچند او را ندیده‌ایم اما چهره‌اش به ما مسلم و روشن می‌شود:«… صوفی که ریش سفید، چهره‌ی لاغر و استخوانی، شانه‌های تکیده و چپن مبارک سبز در بهار و زمستان به تن داشت، رنده، سرش، تکه‌های نخی سرخ و آبی و قطعات کاغذ را کنار هم می‌ماند، یک چای سیاه کم‌رنگ  با نُقل نخودی از سماوار می‌رسید و ما گپ می‌زدیم، صوفی شعر می‌خواند. او همیشه به زمین نگاه می‌کرد، من ندیدم که او حتا باری بالا نگاه کند، وقتی او را مخاطب قرار می‌دادید، نیز سر به زیر لبخند می‌زد…»

به این ترتیب گپ‌ها را درباره‌ی حسین طالب قندهاری به این ساده‌گی در جایی خلاصه می‌کند:« … سینه‌ای انباشته از شعر و مهر و کله‌ی بزرگ و طاسی پر از افکار و برنامه داشت.»

به اسب که می‌رسد چنان کارشناسانه آن را به توصیف می‌نشیند که تو گویی او سوارکار ماهری است که عمری تنها در این رشته صرف کرده است و گاوبازی و میدان‌های داغ جنون‌آمیز آن را با همه‌ ماجراهای جاری در آن، با ریزبینی تمام و استادانه بیان می‌کند چنانکه مخاطب فکر کند که او سوارکار اسب نه، بل گاوباز تهمتنی است که از او جز این توقع نباید داشت!

در ترجمه‌ی اشعار لورکا اما کاربرد برخی از واژه‌گان، ترکیب‌ها و اصطلاحات گاه‌گاه سکته‌گی در خوانش شعر ایجاد کرده است و یا تصویر شکسته و نامأنوسی می‌دهد. فی‌المثل آن‌جا که آمده است:

«چارتا فانوس چتی چتی

 چشم‌هایم را می‌سوزانند.»

دیده می‌شود که ترکیب‌های عامیانه، صلابت ابیات را تقلیل داده است. بهتر است در باب شعر به همین اکتفا کنم؛ تا فراموش نکرده باشم که شاعر نیستم و در این حوزه سخن گفتن دشوارتر است و چه بسا که ترکیب «چتی چتی» در این شعر را شاعری آمد و تحسین کرد و ستود. و از این‌که سخن درباره شعر و شاعر را به شاعران واگذار کردیم، رابطه‌ی جواد و اثرپذیری او از شخصیت فدریکو گارسیا لورکا را نیز به حساب دیگران می‌گذاریم.

به این ترتیب سراسر متن کتاب پر است از حلاوت و شیرین‌کاری آمیخته با شور و تپش. هزار دست ماهر در پستوهای ماجراها به شما نقشه می‌بافند؛ نویسنده هنر و دانش دیپلماسی و تجربیات رنگارنگ اداری و سازمانی را به رخ تان می‌کشد، شما را به کابل و قندهار و سمنگان چکر می‌دهد. فراتر از این شما را به میدان‌های خون‌گرم و تپنده‌ی گاوبازی رهنمود می‌شود و درباره اسب و گاوهای نر قوی‌پیکر و درباره شعر و عشق و هنر معلومات می‌دهد و عواطف و آموخته‌هایش را در طبق اخلاص می‌گذارد.

شما خواننده‌ی عزیز! همه‌ی این راه‌ها را با «متن» شیوا و گویا می‌پیمایید.

رگه‌های طنز در نوشتار سفیر جواد

طنز ژانر دلچسب و اثرگذاری است. برخورد طنزآمیز با پیام، ژرفا و عمق راهبردی‌تری به متن می‌بخشد. چنان که کلام طنزی غالباً دیروقت در ذهن می‌ماند و چه بسا نقل مجالس می‌شود و سینه به سینه می‌رود و جاودانه‌گی‌اش را به دست می‌آورد. از ویژه‌گی‌های نثر کتاب نخستین فلامینکو در سمنگان این است که هر از گاهی رگه‌های طنز در بخش‌های مختلف آن به چشم می‌خورَد. انگار من این است که نویسنده به آن‌چه مرتکب می‌شود اشراف و وقوف لازم دارد و از سر هوشیاری و بیداری به آن مبادرت می‌ورزد. بذله‌گویی‌ها در این اثر با رویکرد گزنده‌ی آن لذت متن را چند چندان کرده است.

قصه‌ها با جزییات وصف‌ناپذیر می‌آیند. قصه‌ی عبدالباری تره‌کی از دوستان و هم‌صنفی نویسنده که از قندهار آمده است و در خوابگاه دانشگاه کابل زنده‌گی می‌کند. روزی او را به دکان آیسکریم فروشی شهر نو می‌آورند و آیسکریم که روی «بیسکویت‌های قیف‌گونه» ریخته می‌شود، عبدالباری آیسکریم را می‌خورد و قیف بیسکویتی را دور می‌اندازد که همه آن روز به او می‌خندند و می‌گویند آیسکریم «کُل‌اش» خورده می‌شود. بار دوم که آیسکریم خوردن می‌روند، عبدالباری آیسکریم به شمول دستمال کاغذی که دور آن بسته شده است را می‌خورد!

نویسنده در سفرش به سمنگان در جایی از داستان رستم پهلوان یاد می‌کند که او یک گوزن کامل را به درختی می‌بسته و روی «قوغ ذغال» کباب می‌کرده و می‌خورده است. جواد می‌گوید در زمان ما «کلسترول» کجا می‌گذارد که یک نفر یک گوزن را جابه‌جا بخورد!

همین‌طور سخن درباره‌ی رستم دستان است: «خانه‌خراب بچه‌ی خود را چگونه در رویارویی تنگاتنگ نمی‌شناسد؟» و او را می‌کشد. همین‌طور هنگامی‌که رزمایش داغ میدان گاوبازی را به تصویر می‌کشد، با همان جزییات و با همان مهارتِ فراهم، یکی از صحنه‌ها را با طنز تلخی چون‌این به پایان می‌رساند: «… در آخرین حرکت، ماتادور خنجر بلند را از میان شانه‌های گاو به قلب او فرو می‌نشاند. دقایق بعد، آن نرگاو قوی و پر زور، چند پارچه «استیک» در یک رستوران گران‌قیمت برای یک اشرف مخلوقات پولدار در مادرید یا سیویل است!»

یا هم با طنز تلخی دیگر حس مدنی و حیوان‌دوستانه‌اش را در جایی چون‌این بیان می‌کند در حالی که با تمام درمانده‌گی دیگر معترف است که از گاوبازی -هرچند خشن است- دل‌کنده نمی‌تواند:«… من هم کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که کشتن شش نرگاو در هر مسابقه‌ی گاوبازی کمی زیاد است، دو- سه نرگاو کافیست»! یا در جایی که از خود می‌گوید: «وقتی شاگرد مکتب استقلال بودم، یک مجسمه‌ی برنجی بسیار کوچک بودا را برای فیشن به گردنم می‌انداختم که آن را از توریست‌های کابل یاد گرفته بودم؛ اما خانواده با ملامتی و نگرانی طرف مجسمه‌ی بودای بچه سیدشان سیل می‌کردند.»

به این ترتیب، در سراسر کتاب سایه شیرین‌کاری‌های نویسنده مستولی است و این است که می‌گوییم: او به این اصل مومن مانده است. چه این‌کار با نثر رسای فارسی صورت گرفته و یا هم با به کارگیری مثل‌های عامیانه و ترکیب‌های مبتکرانه.

نشر نخستین فلامینکو در سمنگان از جهت‌های دیگر نیز حایز اهمیت است. در زمانه‌ای که کتاب و «نوشتن» امر مهجور و غریب است، کسی می‌آید به آن می‌‌پردازد. تولید متن در چنین شرایطی به تنهایی یک امر ارزشمند است، چه بسا که متن فاخر و پرشور باشد.

گپ دیگر که به ارزشمندی آن می‌فزاید، «وقت»ی است که آدمی اهل سیاست برای تولید متن هزینه می‌کند و سنت حسنه و پرمیمنتی را به یادگار می‌گذارد. با این وصف، نخستین فلامینکو در سمنگان، پرسه‌های ممتد در پستوهای عیش‌‌ها و تلخ‌کامی‌های یک نویسنده است که با نگاهی به عقب، برداشته شده است.

دکمه بازگشت به بالا
بستن