حکومت وحشت طالبان و مردم منفعل

زر‌شناس

در موتر لینی از دِه‌افغانان به مقصد سرای شمالی در حرکت بودیم. موتر حامل ما تویوتای نوع سرا‌چه بود. به‌جز راننده، شش نفر دیگر در موتر حضور داشتند. یک نفر در «داله» نشسته بود. در طول راه، با ایست باز‌رسی طالبان مواجه شدیم. آن‌ها در ساحه نزدیک به مارکیت میوه، ایست بازر‌رسی افراز کرده بودند. چهار-پنج سرباز طالب، موترها را یکی‌یکی و با دقت باز‌رسی می‌کردند و از مسافران سوالاتی می‌پرسیدند و از آن‌ها می‌خواستند تا تذکره‌شان را نشان دهند. تا هنوز نوبت به ما نرسیده بود. یکی از همراهان ما با گوشی مبایلش با کسی در آن‌سوی خط حرف می‌زد. زمانی که به چند متری طالبان رسیدیم، این شخص تماسش را قطع کرد و آماده مواجه شدن با سوالات طالبان شد. یکی از سربازان طالب، متوجه قطع کردن تماس او شد. از او پرسید که چرا تماسش را قطع کرده و با چه کسی در آن‌سوی خط حرف می‌زده. مبایلش را با خشونت از دستش گرفت و از او خواست از موتر پیاده شود. سایر راکبین، نظاره‌گر صحنه بودند و گپ نمی‌زدند. پس از پرس‌و‌جو از سایر راکبین، سرباز طالب اجازه داد موتر حامل ما به طرف مقصد حرکت کند، اما طالبان آن شخص را با خود نگه داشتند و نگذاشتند با ما بیاید. معلوم نیست چه ماجرایی بر سر او گذشت. پس از حرکت کردن موتر، همه مسافران، طبق معمول به تبصره کردن در مورد این حادثه شروع کردند. اکثریت مطلق‌شان گناه را به گردن سواری می‌انداختند که چرا در نزدیک چک‌پاینت با مبایل گپ می‌زد. «گناه طالبان نیست. آن‌ها مسوولیت دارند، امنیت را تأمین کنند و باید نسبت به هر چیز مشکوک واکنش نشان بدهند. اگر این آدم، گناهکار نبود چرا وار‌خطا شد و تماسش را قطع کرد.»

***

از همان یک‌شنبه نحس و اندوه‌باری که اشرف‌غنی فرار کرد و طالبان کابل را اشغال کردند (۲۴ اسد، ۱۴۰۰)، میلیون‌ها شهروند افغانستان، ماجراهای عجیب و غم‌انگیز بسیاری را از سر گذرانده‌اند. تقریباً یک‎ سال از آن روز سپری شده، اما این یک‌ سال به اندازه یک‌ دهه، کشدار و پر‌حادثه بوده است. در این مدت، «انقلاب» به معنای راستین آن، تحقق یافت و همه چیز زیر‌و‌زبر شد. طالبان در این مدت نشان دادند که با افغانستان ۲۰ سال اخیر دشمنی دارند و تلاش می‌کنند تا جایی که می‌توانند هیچ نشانه‌ای از آن را باقی نگذارند. اخیراً یکی از طالبان در تلویزیون گفت که دوست دارد همه آبادی‌هایی را که امریکایی‌ها در این دو دهه ساخته‌اند، از بیخ و بُن ویران کند. او در این نظر تنها نیست. صدها هزار طالب دیگر هم کم‌و‌بیش شبیه او می‌اندیشند. طالبان در ویران کردن مهارت فوق‌العاده دارند، اما برای آبادی هیچ ایده و برنامه‌ای در چنته ندارند. البته از حق نباید گذشت که طالبان تا فعلاً در یک عرصه دیگر هم خوب عمل کرده‌اند؛ در تبلیغات و شست‌و‌شوی مغزی شهروندان. سخنی از مارکس و انگلس نقل می‌کنند به این صورت: «ایده‌های طبقه حاکم در هر زمانه‌ای، ایده‌های حاکم‌اند.» حوادث این‌چنینی حقانیت این سخن را به کرسی می‌نشاند.

با آمدن حاکمان جدید، به سرعت باور‌نکردنی خلقیات بعضی از مردم به صورت خواسته یا نا‌خواسته عوض شده است. مردم نسبت به سابق، ترسو‌تر و محافظه‌کار‌تر شده‌اند. محافظه‌کار شدن و در لاک خود فرو رفتن مردم در شرایط خفقان و استبداد، اتفاق عجیبی نیست و امری قابل پیش‌بینی است. غریزه بقا حکم می‌کند که مردم این‌گونه رفتار کنند و با انعطاف‌پذیری، خود را با شرایط جدید سازگار بسازند و خویشتن را از گزندهای احتمالی در امان نگه دارند. تعجب‌آور این است که اکثر مردم، با استبداد‌پیشه‌گان همراه و همرأی شده‌اند و به جای همدردی با قربانی، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، از جلاد طرفداری می‌کنند. در این روزها، بعضی از مردم در برابر خبر بازداشت یا کشته شدن شخصی توسط طالبان، غالباً چنین واکنش نشان می‌دهند: «حتماً گزارشی برای‌شان رسیده بوده. کسی را به ناحق نمی‌کشند یا شکنجه و بازداشت نمی‌کنند. خدا می‌داند اصل گپ چه است.»

در نوشته یکی از نویسنده‌گان خوانده بودم که توده‌ها به صورت غریزی پراگماتیست‌اند و طرف شخص یا گروه پیروز را می‌گیرند و حق و زور را مرادف می‌پندارند. توده‌ها در پی این نیستند که فلان گروه یا سیاست‌مدار از چه ابزارهایی برای وصول به اهدافش استفاده کرده؛ آن‌چه برای توده اهمیت دارد پیروزی است، به هر طریقی که باشد. واقعیت آن است که طالبان برای رسیدن به قدرت از دریای خون عبور کرده‌اند، اما اکنون حداقل قسمتی از مردم، آن‌همه سبعیت و دد‌منشی را به آسانی به باد فراموشی سپرده‌اند.

ممکن است توده‌ها از فردی که ایده‌آل‌های اخلاقی را پاس می‌دارد و آرمان‌های انسانی بزرگ در سر می‌پروراند خوش‌شان بیاید یا اگر آن شخص مظلوم واقع شد نسبت به او دل‌سوزی و همدردی داشته باشند، اما بعید است در عمل با او یک‌جا شوند و در حمایت از او علیه دشمنانش شمشیر بزنند. می‌گویند که فرزدق، شاعر عرب، به حسین بن علی، پیش از واقعه کربلا گفته بود: «دل‌های مردم کوفه با تو است، اما شمشیرهای‌شان با یزید است.» بعداً روشن شد که این تحلیل فرزدق مقرون به صحت بود.

تحلیل دیگری هم در پاسخ به این سوال که چرا مردم در برابر ستم‌گری‌های سلطه حاکم، خون‌سردانه رفتار می‌کنند و آن را به‌عنوان امری قابل توجیه می‌پذیرند، وجود دارد. تحلیل این است که این نوع رفتار ناشی از یک واکنش روانی در برابر حوادث است. انسان‌ها برای این‌که وجدان‌شان را آرام بسازند و یخن‌شان را از شر این پرسش که چرا نمی‌خواهند حقیقت داستان را دریابند و چرا از قربانی دفاع نمی‌کنند، رها کنند به این ترفند متوسل می‌شوند که خود را تلقین کنند، آن‌چه جریان دارد عین حق و عدالت است و همه چیز مطابق قاعده جلو می‌رود. دفاع از قربانی و مقابله با جلاد خطر دارد و انسان‌ها دوست ندارند مرتکب کارهای خطرناک شوند.

علی عزت‌بیگویچ، سیاست‌مدار و روشن‌فکر بوسنیایی، در یکی از نوشته‌هایش در پیوند به این موضوع اشارات زیبایی دارد: «بسیار اتفاق می‌افتد که مردم عام به افرادی که متهم به جرم‌های سیاسی هستند به‌عنوان گناه‌کار نگاه می‌کنند. این کار مردم بر مبنای انگیزه‌های خود‌خواهانه صورت می‌گیرد. مردم نمی‌خواهند باور کنند در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که قانون از حقوق انسان‌ها پشتیبانی نمی‌کند. از این رو، محکومان سیاسی را مجرم می‌شمارند تا باورشان به عادلانه بودن زندگی تَرَک بر ندارد. هر قدر مجازات علیه شخص یا اشخاصی سنگین‌تر و شدید‌تر باشد، باور‌پذیر بودن مجرم بودن‌شان آسان‌تر است. وقتی دلیل و مستندی در اختیار نداریم تا ثابت کند فلان کس مجرم است، به هر اندازه که مجازات، دد‌منشانه‌تر باشد بهتر معلوم می‌شود که آن شخص به راستی مجرم و جنایت‌کار است. اندیشه عوام این‌گونه است. در گذشته دور‌تر، نازی‌ها از این ترفند استفاده می‌کردند. در اردوگاه‌ها، مجازات‌های وحشیانه را بر زندانیان اِعمال می‌کردند تا به مردم آلمان بقبولانند که این زندانیان، مجرمان خطرناکی هستند. اگر این‌ها خاین نمی‌بودند، هرگز با چنین کیفرهای دردناک رو‌به‌رو نمی‌شدند. آلمانی‌ها این‌گونه می‌اندیشیدند.»

طالبان امروز همان طالبان دهه ۹۰ هستند و عقاید و رفتار‌شان دگرگون نشده است. آن‌ها تصمیم گرفته‌اند با ایجاد رعب و وحشت، بر مردم حکم‌روایی کنند. چیزی که ممکن است حکومت آنان را با چالش مواجه کند نا‌رضایتی و خشم مردم است. در این شکی نیست که اکثر مردم از طالبان نفرت دارند، ولی طالبان با استفاده از راه‌های متفاوت در صدد برآمده‌اند بر مغز و روان مردم کار کنند و شیوه حکومت‌داری‌شان را به آن‌ها قابل قبول جلوه دهند. این‌همه تأکید و تمرکز آن‌ها بر ایجاد و گسترش مدارس دینی طالبانی در سراسر کشور، بخشی از استراتژی طالبان برای رام ساختن مردم است.

دکمه بازگشت به بالا