طالبان؛ رویکرد هژمونی‌خواهانه و بحران مشروعیت سیاسی

عبدالناصر نورزاد

نزدیک به یک سال از روی کار آمدن طالبان به‌عنوان یک گروه به شدت قومی و متعصب و با اندیشه‌های تندروانه در قدرت سیاسی افغانستان می‌گذرد. طالبان با روی کار آمدن دوبار این کشور جنگ زده را با بحران‌های تازه‌ای روبه‌رو ساخته است.

باور عمومی بر این است که علت این بحران‌های پی‌هم، تفسیر نادرست و عدم شناخت جامعه‌شناسی سیاسی افغانستان از سوی حاکمان آن بوده است. اکثر امروز به این امر اتفاق نظر دارند که باید تابوی قدرت متمرکز سیاسی، شکستانده شده و جای‌گزین آن یک سیستم غیرمتمرکز باشد؛ زیرا موجودیت تنوع در ساخت و فرم نظام سیاسی در افغانستان، به یک ضرورت مبدل شده است. این ضرورت، الزامی می‌سازد تا قبل از همه به موضوعات اساسی مانند یک نظام جواب‌گو کار شود تا موضوعات حاشیه‌ای. این واقعیت، زایش یک باور عمومی مبتنی بر اهمیت موضوع است که خود می‌تواند تجربه تاریخی تلخ همانند فاجعه به قدرت رسیدن طالبان باشد. براساس این باور عمومی علت اصلی به قدرت رسیدن طالبان را می‌توان در انحصار قدرت در راستای نهادینه‌سازی اتوریته قومی و تفسیر غیرقابل انعطاف آن‌ها از سیاست دانست.

  به قدرت رسیدن طالبان، خود عامل یک بحران بود که این بحران را می‌توان را در چهارچوب نظریه‌های بحران مانند نظریه بحران لوسین‌پای و اسپریگنز تجزیه و تحلیل کرد و راه‌حل برای عبور از آن ارایه داد. از اینکه ساخت قدرت در افغانستان همواره بر مبنای تفسیرهای قومی و متعصبانه و در سایه حرکت‌های انحصارطلبانه قومی و زبانی، استوار بوده است، تفکر در باب تغییر نظام یک راه حل منطقی خواهد بود.  زیرا این کار باعث شده تا بحران در این کشور، یکی پس از دیگری پدید آید و آن را در لجن‌زار بدبختی و پرتگاه غرق کند و اصل عامل بحران در سایه ابهامات، پنهان و دست‌ناخورده باقی بماند.

وضعیت فعلی افغانستان معلول بحران‌های پنج‌گانه هویت، مشروعیت، مشارکت، توزیع و نفوذ است. رویکرد سیاسی حاکمان در این کشور، همیشه رویکرد هژمون قومی و تبعیض‌آمیز بوده و این رویکرد عامل اساسی تداوم بحران در افغانستان است. این در حالی است که تجربه نشان داده که سیاست‌های نادرست و تک‌قومی کردن قدرت و حذف و نادیده‌انگاری دیگر گروه‌های قومی افغانستان محکوم به شکست بوده و آزموده را آزمودن خطا است. به این منظور و با درنظرداشت این مهم، باید به عواقب جای‌گزینی این نظام، بیشتر توجه شود. یعنی هیچ تضمینی وجود ندارد که اگر یک گروه قومی با دیدگاه‌های هژمونی‌طلبی، از قدرت کنار زده شود، گروه دیگر عین روی‌کرد را دنبال نکند. زیرا شکاف‌های قومی به حدی گسترده و فراخ است که امکان هر نوع فاجعه سیاسی از این دست می‌رود.

باور عمومی بر این است که تا زمانی‌که این پنج عامل به‌گونه اساسی و بنیادی حلاجی و تحلیل نشود و راه‌حل‌های سیاسی معقول برای آن پیدا نشود، بحران در این کشور کماکان ادامه خواهد داشت. این کار زمانی ممکن است که مردم افغانستان با درک حقایق موجود، با انعطاف‌پذیری، تفاهم، عقلانیت وپخته‌گی سیاسی در تلاش عبور از این بحران باشند و مسیر مشترک و همدیگرپذیری را برای حل معقول آن جست‌وجو کنند.

تداوم و تشدید بحران در این سرزمین بیانگر این واقعیت است که افغانستان به دلیلی به ثبات پایدار سیاسی نمی‌رسد که علت اصلی بحران در این کشور، علی‌رغم شناخت آن، بدون تماس مانده و کار بنیادی برای حل آن صورت نگرفته است. تقلا برای حل این بحران به‌عنوان یک امر سیاسی لازم و با درنظرداشت رویه سیاسی انحصار قدرت و هژمون قومی و رویکردهای فاشیست‌گرایانه و حذف و نادیده‌انگاری دیگر اقوام افغانستان امکان‌پذیر نیست؛ زیرا دیدگاه‌های قومی و رویکرد‌های فاشیستی، بستر لازم پخته شدن در گرداب سیاسی ر از ملت افغانستان گرفته و تمام زمینه‌های همفکری، تفاهم و تساهل سیاسی که در آخر منجر به یک نظم و ثبات سیاسی در این کشور شود را عملاً از بین برده است.

در چنین وضعیتی اگر یک ساختار سیاسی قدرت‌مند، مشروع و مبتنی بر ارزش های دموکراتیک، روی کار نیاید و نهادینه نشود، با رویکرد‌های تاکتیکی برای عبور از بحران که خصلت عبوری دارند، نمی‌شود، به نتیجه‌ای در این زمینه رسید. این قدرت سیاسی باید در قالب یک فرم سیاسی، گنجانیده شده و ارزش‌یابی شود. اگر یک فرم سیاسی معقول با سنجش پیرامون آن تحت شرایط خاصی ایجاد شود، امکان می‌دهد تا افغانستان در درازمدت به یک ثبات سیاسی برسد. در غیر آن، تجربه ناموفق گذشته و تاریخ خونبار سیاسی این کشور، خود مبین واضحی از عدم موثریت تکرار اشتباهات گذشته است.

 بنابراین، پیشنهاد می‌شود که در افغانستان به‌جای انحصارگرایی، تحمل‌ناپذیری و سیاست‌های حذف‌محور، الگوی تقسیم عادلانه قدرت و ایجاد دولت همه‌شمول، فراگیر و ملی در دستور کار قرار گیرد و به‌جای تمرکز قدرت که تجربه ناموفق سیاسی در افغانستان بوده است، توزیع متوازن قدرت مبنا باشد و تنها در سایه چنین رویکردی است که می‌توان کشتی شکسته سیاست در افغانستان را به ساحل رساند و چالش‌های پیچیده موجود را پشت سر گذاشت.

دکمه بازگشت به بالا