تصوف و عرفان؛ ضرورت معنوی جامعه‌‌ ما‌

زبیر بیانفر، کارشناس ارشد تاریخ اسلام دانشگاه تهران و استاد دانشگاه پروان

متولیان دین با نگاه درون‌دینی علوم و تمدن اسلامی را در سه محور یا بخش (فقه، کلام و اخلاق) تقسیم می‌کنند. تصوف و عرفان ذیل علم اخلاق قرار می‌گیرد. تصوف و عرفان روشی است که در کشف حقایق جهان و پیوند انسان و حقیقت نه بر عقل و استدلال، بلکه بر «اشراق»، «وصول» و «اتحاد» با حقیقت تکیه دارد. عرفان به دو قسمت (عملی و نظری) تقسیم می‌شود. الف) عرفان عملی: عبارت است از برنامه‌ی دقیق و پر‌مشقت جهت گذشتن از مراحل و منازل و رسیدن به مقامات احوالی غرض دست‌یابی به آگاهی عرفانی، نیل بر «توحید» و «فنا» که از آن «طریقت» یاد می‌شود. ب) عرفان نظری: عبارت از تعبیرات عرفا است از آگاهی‌ها و دریافت‌های شهودی‌شان درباره‌ی حقیقت جهان و انسان. عرفان در این بخش خود مانند فلسفه‌ی الهی در مقام تفسیر و توضیح هستی است.

از نظر تاریخی، تصوف در آغاز قرن دوم هجری ظهور کرد و اصطلاح «صوفی» از سوی حسن بصری برای اولین‌بار شامل ابیات دینی شد. همین‌گونه اصطلاح «عارف» در قرن سوم هجری معمول بوده که بایزید بسطامی به جای صوفی، «عارف» را به کار برده و گفته است: «کمال عارف سوختن او باشد در دوستی حق». در هر حال، در بخش تصوف و عرفان بر حوزه تمدنی‌مان باید گفت روایت‌های تاریخی دلالت بر این دارد که با قدرت‌گیری عباسیان، فارسی‌زبانان مخصوصاً از دوره هارون‌الرشید به این‌سو تعامل بیش‌تر با قدرت پیدا کردند. از این زمان بود که تمدن اسلامی وارد مرحله دیگر شد که از آن به تمدن اسلامی فارسی یاد می‌شود. اگر قرار باشد خصوصیات تمدن کلاسیک اسلامی یا تمدن عربی اسلامی با تمدن اسلامی فارسی مقایسه شود، می‌توان گفت که مرحله نخست جنبه‌ی ذهنی داشت و مرحله دوم هنرمندانه بود؛ مرحله نخست بیش‌تر بر الهیات تمرکز داشت و مرحله دوم بیش‌تر صوفیانه بود؛ مرحله نخست بیش‌تر کنجکاوانه بود و مرحله دوم بیش‌تر متفکرانه‌.

حوزه تمدن اسلامی فارسی که افغانستان فعلی جزو آن بود، کانون معنوی برای فلاسفه، اهل کلام، مذهبی‌ها و عارفان بود و نقش قابل ملاحظه در بسط معارف اسلامی داشت. این حوزه از سه ویژه‌گی اصلی برخوردار بود: «رواداری، جامعیت و گسترده‌گی». روایتی که از دین در این حوزه تدوین می‌شد، شریعت با چاشنی طریقت تلطیف، تلخی مجادلات کلامی با حلاوت تفسیر قرآن تعدیل و نصوص و احادیث بر شالوده‌ای از حکمت و تأمل و خِرد استوار بود.

تصوف و عرفان در قرن سوم هجری به‌ یک فرقه اجتماعی درآمد. در قرن چهارم رشد روز‌افزون یافت. اصول آن با مبانی حکمت به وسیله‌ی ابو علی سینا، توجیه و تطبیق آن با موازین شرعی و روایات دینی از طرف مقدسی در «صفوه الصفوه» و مکی در «قوت القلوب»، یک‌باره نفوذ و تأثیر تصوف و عرفان را افزایش داد و اهل معنا بدان دقت کردند. در قرن پنجم مانند قرن چهارم حوزه نفوذ تصوف و عرفان گسترش یافت، با این تفاوت که در این قرن، چند عارف نام‌آور ظهور کردند و کتاب‌های معتبر درباره‌ی تصوف تألیف نمودند. معروف آن «کشف المحجوب» تألیف ابوالحسن هجویری است که کهن‌ترین کتاب فارسی صوفیه می‌باشد. در این دوره پادشاهان نیز به صوفیان توجه ‌کردند و از آنان دعا می‌گرفتند؛ چنان‌که سلطان محمود به خانقاه ابوالحسن خرقانی می‌رفت و طغرل، بابا طاهر را ملاقات کرد.

یکی دیگر از خصوصیات بارز این قرن، گسترش خانقاه‌ها و نفوذ بیش‌تر افکار عرفا در شعر فارسی بود. شعر فارسی حال و ذوق عارفانه یافت و از توصیف‌های صوری و ظاهری بیرون آمد. این قرن، قرن شکوفایی عرفان خراسان بود. هجویری می‌نویسد: «من سیصد عارف دیدم اندر خراسان که هریک مشربی داشتند». در قرن ششم تصوف و عرفان با حکمت اشراق شهاب‌الدین سهروردی گره می‌خورد که مبانی آن در برابر استدلال و چون و چرایی و یافتن علت قرار دارد. این دوره با تألیف و انتشار کتاب‌های عارفانی مانند: ابی‌الخیر، احمد غزالی، عین‌القضات، سهروردی و نجم‌الدین رونق تصوف و عرفان و مصطلحات آن زیاد شد. در قرن هفتم تصوف و عرفان تحول یافت. ابن‌عربی عرفان و اشراق را تلفیق کرد و با ظهور عارفانی مانند مولانا، عرفان به صورت فلسفی و علمی درآمد. تصوف و عرفان در قرن هشتم دنباله‌ی قرن هفتم بود. در این دوره تصوف و عرفان به ‌صورت مدون مورد آموزش قرار ‌می‌گرفت و با حافظ، عرفان شاعرانه کمال یافت و غزل‌های او که نمودار عشق و شور و مستی به شمار می‌آمد، دل و جان عرفا را به وجد آورد و حال بخشید. در این قرن، خانقاه‌ زیاد شد و امیران و وزیران با خرسندی خانقاه می‌ساختند. در قرون نهم و دهم جغرافیای امروز افغانستان زیر حاکمیت تیموریان بود. تیموریان به اهل تصوف و عرفان ارادت خوب داشتند و عرفان‌پروری را اصل دین‌داری‌شان می‌دانستند. در این دوره، «شریعت» و «طریقت» نزدیک شد و آمیزش نمود. نوایی بر مقام صدارت رسید و  بسیاری از بزرگان تصوف مسوول امور شرع شدند. در قرن یازدهم جغرافیای افغانستان دچار آشفته‌گی سیاسی شد و این امر باعث گردید تا تصوف و عرفان از کیفیت خویش باز ماند.

تا زمان تیموریان مناطقی مانند بلخ، غزنه، غور و هرات خاستگاه اصلی تصوف و عرفان بود و عارفان نام‌آوری مانند شفیق بلخی، ادهم، خزرویه، سنایی، مولانا، عبدالله انصار و جامی تحویل جهان اسلام شدند. با افول دوره تیموریان، تصوف و عرفان به شدت دچار تزلزل شد و در قرن دوازدهم با «دیوبند» و «وهابیت» تعبد «ایمان‌‌محور» که آبشخور آن تصوف و عرفان بود، از جغرافیای‌مان وداع کرد و جای آن‌ را تعبد «فقه‌محور» گرفت. با این همه فراز و فرود، تصوف و عرفان در افغانستان‌ معاصر به ‌صورت پراگنده در نقاط مختلف افغانستان مانند کابل، پروان، قندهار، بدخشان، بغلان و پنجشیر پیروانی داشت. این‌ها دنباله‌رو چهار طریقت عرفانی (نقشبندیه، چشتیه، قادریه و سهروردیه) بودند. پیروان این طریقت‌ها بیش‌تر به دنبال عرفان عملی بودند و در این قسمت هم بنا بر فضای دین‌داری «فقه‌محور»، تأثیر اجتماعی لازم نداشتند. نمونه واضح آن، مجددی‌ها و گیلانی‌ها هستند که بسیار زود با سیاست درگیر شدند و «جهاد معنوی» را به «جهاد مادی» تنزیل بخشیدند. در این طریقت‌ها درباره‌ی عرفان نظری عطف لازم صورت نگرفت و آثار و تألیفاتی به سان متصوفان گذشته تحریر نیافت.

روی‌ هم رفته، در قرن اخیر عبدالحمید اسیر با شهرت «قندی ‌آغا»، استاد خلیلی، صوفی‌ عشقری، مولوی خسته، شایق‌ هروی و شایق جمال اشخاصی‌اند که حلقه‌دار تصوف و عرفان بودند و اشعار و آثار عرفانی به یادگار گذاشته‌اند. در این میان، «قندی آغا» در تصوف و عرفان شهرت فراوان داشت. «حسینی» بیدل‌‌شناس مشهور ایران به وی ارادت زیاد داشت و از آن با اوصاف «آیینه بیدل، چراغ ادب فارسی و استاد معظم» یاد می‌کرد. این عارف بی‌ریا بالاتر از ده تألیف در باب تصوف و عرفان دارد و همین‌گونه سالیان متمادی حلقه‌‌دار درسی بیدل و مولانا بود و شناخت از بیدل و شعر او‌ را که ویژه‌ی خاصان بود، همه‌گانی ساخت. وی شاعر نیز بود، اما در جمع‌آوری اشعارش نمی‌کوشید. می‌گفت: «اگر منظور از التذاذ روحی است، اشعار بیدل کفایت می‌کند. اما مخمسات حکم تفسیر را دارد که مؤدبانه به آن مبادرت ورزیدم». با وفات «قندی آغا» راه عرفانی او از سوی پسرش «عبدالعزیز مهجور» ادامه یافت. وی حلقه درسی بیدل را ادامه داد، در سمینارهای ملی و بین‌المللی بیدل و سایر عرفا اشتراک کرد، اشعار عرفانی سرود و تألیفات فراوانی درباره تصوف و عرفان نمود. وی از صوفیان پاکیزه‌دل روزگار ما بوده و مؤثریت فراوان در تبلور تصوف و عرفان داشته است. غلو نگردد، می‌توان گفت که استاد حیدری وجودی آخرین حلقه‌دار عرفان و تصوف دیارمان بود. وی شاعر درد‌آشنا، صوفی صاف و عارف زلال بود که با عشق خدا و نا‌مهربانی اربابان قدرت روزهای قبل به ابدیت پیوست. پایان زنده‌گی او، غربت تصوف و عرفان کشورمان بود.

در این روزگار، دین اسلام «این قربانی بی‌گناه» در میان جریان‌های اسلام سیاسی و رادیکال اسیر مانده است و اصلاً از روش عارفان که در پی معرفت «بخارا و مرو و بلخ و هرات و نیشاپور را زیر پا می‌گذاشتند و بسان «بید» بر سر ایمان‌شان می‌لرزیدند» خبری نیست. دریغا تصوف و عرفان در کشورمان حال پریشان دارد و سترون.

دکمه بازگشت به بالا