رنج زیستن

هما همتا

روایتی از وضعیت قربانیان جنگ در کمپ‌های بی‌جاشدگان

از قصه‌های مریم و نازبوبو به حرف‌های زن دیگری کوچ می‌کنم، زنی که رنج زیستن را با تمام پوست و گوشت خود حس کرده است و این رنج‌ها حالا به چین و چروک‌ها در صورت او عرض اندام کرده. از میان سخت‌ترین روزهای حملات طالبان، فرار کرده‌اند تا خودشان را به جای امن‌تری برسانند. قابی که تصویر قشنگ روزهای گذشته در آن نفس می‌کشید را صدای شلیک گلوله‌ها شکسته است، تصویری که او با خودش از سانچارک آورده، ویرانه‌ای است که زندگی، جریان عادی‌اش را در آن‌جا توقف داده است.

حضور او در خیمه‌ای در حومه‌ای شهر مزار حامل پیامی است که او خود حرف‌هایش را با همین پیام شروع می‌کند، «ما خوش استیم که صلح بیایه، هر کسی دَ وطن خودش باشه.»

دست نامهربان جنگ او و خانواده‌اش را از ولسوالی سانچارک ولایت سرپل به شهر مزار آواره کرده است، شهری که نه سرپناهی در آن دارد و نه آشنایی.

او مادر شش فرزند است. پنج دختر دارد و یک پسر.

زندگی اما آن روی بی‌رحمش را آن‌جا نشان می‌دهد که او همسرش را که افسر اردوی ملی بوده از دست می‌دهد. آن روزها که فرزندانش هم کوچک‌تر اند و تمام بار مسوولیت خانواده روی دوش او می‌افتد. روزها به مزارع پنبه می‌رود و کار می‌کند تا چرخ زندگی از حرکت عادی‌اش باز نایستد.

 پنج سال از نبود همسرش می‌گذرد. او نمی‌داند همسرش را چگونه کشته‌اند، پیکرش را هم‌سنگرانش نتوانسته‌اند پیدا کنند.

میان رنج عظیمی که او به عنوان یک زن در افغانستان تحمل می‌کند، فراموش می‌کنم اسمش را بپرسم. در خیمه‌اش نشسته‌ایم به تماشای روزهایی که زندگی، خواب و خوراکش را از او گرفته.

حالا دیگر توان کار کردن در بدن نحیف او نمانده است و تنها پسرش، نان‌آور خانواده است. هر روز صبح زود، کیلومترها راه را با پیاده طی می‌کند تا برسد به مرکز شهر مزار.

«مه نمی‌فامیدم که به عسکرهایی که دَ جنگ کشته می‌شن دولت معاش می‌ته تا اولادایش کلان نشده، کسه نداشتیم که یک راه و چاره ره به ما نشان بته. شوهرم کشته شد و هیچ کس از دولت هم پرسان ما ره نکرد که همی آدم خو کشته شد، حالی خانواده‌اش چه کار می‌کنن؟ کسی رَ دارن که یک لقمه نان پیدا کنه به همینا یا نی؟ با هردم شهیدی گذراندم زندگی مه.»

نزدیک غروب است و منبع نور آهسته‌آهسته کم می‌شود. در تاریکی خیمه‌اش چشم به راه پسرش نشسته تا اگر توانسته باشد چند قرص نان خشک محدود را برای مادر و خواهرانش بیاورد.

او برای فرزندانش آرزوهای زیادی داشت که اگر جنگ نمی‌بود به دیدن بارور شدن آن آروزها می‌نشست.

می‌گوید تمام زندگی‌ام در جنگ و ناآرامی گذشته است، آرزویم اما این است که فرزندانم زندگی آرام‌تری داشته باشند و به دنبال یک لقمه نان این گونه سرگردان و حیران نباشند. از سه وعده غذا به سختی می‌توانی یک وعده‌اش را پیدا کنی. می‌گوید فرزندم برایت آرزو می‌کنم که هیچ گاه نگران استطاعت مالی نباشی،‌ خانه‌ات همیشه روشن باشد.

آفتاب کامل غروب کرده است. پسرش هنوز از شهر برنگشته. مادر نگران است. می‌ترسد یک روز خبر ناگواری بیاورند و او حتا نتوانسته باشد برای آخرین بار به چشمان روشن پسرش نگاه کند.

از خیمه بیرون می‌شویم. بیروبار در میدان کمپ بیش‌تر شده، کودکان یکی‌یکی برگشته‌اند. به جایی آن طرف‌تر اشاره می‌کند، می‌گوید آن‌جا را ببین این کودکانی که می‌بینی از آن‌جا آمده‌اند. آن‌جا محل تمرین نیروهای امنیتی است. بعد از تمام شدن هر تمرین کودکان به آن‌جا می‌روند تا پوچک‌های مرمی‌ها را جمع کنند و بعد، این پوچک‌ها را در شهر برده بفروشند.

کمپ بی‌جاشدگان ولایت سرپل فاصله‌ی چندانی با اکادمی پولیس ولایت بلخ ندارد و چون از مرکز شهر بسیار فاصله دارد، نیروهای امنیتی برای تمرین جایی در همین حوالی را انتخاب کرده‌اند تا صدای شلیک گلوله‌ها مردم را به وحشت نیندازد؛ آن‌هایی که اما در این کمپ زندگی می‌کنند از میان گلوله‌ها جان سالم به در برده‌اند و دیگر صدای شلیک هیچ گلوله‌ای برای‌شان وحشت‌آور نیست. آدمی رفته‌رفته به هر چیزی عادت می‌کند و این فاجعه است.

مادر به گفت‌وگوهای صلح با طالبان خوش‌بین است. می‌گوید جنگ از او همسرش و خانه‌اش را گرفته است و دیگر توان کشمکش نیست با ایام. او آرزو دارد یک بار دیگر بتواند با خانواده‌اش زیر سقف خانه‌اش زندگی کند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن