«خموشی دم مرگ است»

مزدک

«کسی کو نکو نام میرد همی

ز مرگش تأسف خورد عالمی»

شام‌گاه روز جمعه، خبر تکان‌دهنده مرگ فریدون، بسته‌گان و دوستانش را شوکه کرد. فریدون را به نام رسمی عبدالاحد می‌شناختند. او تنها فرزند پسر از یک پدر جوان‌مرگ بود. او در یکی از مکاتب خصوصی شهر کابل آموزش دید، بعد رشته تجارت را در یکی از دانشگاه‌های خصوصی کابل به پایان رساند. میل وافر فریدون برای کسب دانش، پایش را به روسیه کشاند. پس از آن، او توانست، دومین سند کارشناسی‌اش را از یکی از دانشگاه‌های سن پترزبورگ به دست آورد. فریدون می‌خواست هم‌چنان مسیر تحصیل را ادامه بدهد و سویه‌های بلندتر تحصیلی را برای رسیدن به اهداف خویش پشت سر بگذارد. اما جنگ و اوباشی‌گری او را برای همیشه متوقف کرد. در میانه راه، دستان شومی به خون او آلوده شد و برنامه‌هایش ناتمام باقی ماند.

فریدون هم‌چون بسیاری دیگر از هم‌نسلانش فرزند زمانه آشوب و جنگ بود؛ فرزندی که از نعمت محبت پدر، هنگامی که هنوز زاده نشده بود، محروم شد. اگرچه او در طول عمرش از حمایت همه‌جانبه خانواده‌اش برخوردار بود؛ اما طنین جانکاه زنده‌گی افغانستانی، او را با دشواری‌ها و مشقت‌های فراوان مواجه کرده بود. یکی از عوامل عمده بدبختی‌ها در زنده‌گی بیش‌تر باشنده‌گان کشور، جنگ‌های درازمدت است. جنگ‌های افغانستان مانند بسیاری از جنبه‌های زنده‌گی، در جنبه اجتماعی زنده‌گی افغانستانی‌ها نیز میراث‌های شومی از خود به جا گذاشته است. از آن جمله، یکی هم این‌که ما را ناگزیر به زیست باهمی با هیولا‌هایی در چهره انسان کرده است. زنده‌گی در جامعه درهم شکسته و پر از هیولا برای هر کس بهایی دارد، فریدون اما این بها را با جان خویش پرداخت.

فریدون می‌خواست در آینده آن‌قدر توانمند باشد که بتواند به خانواده، جامعه و کشورش کمک کند. آرمان او، دوستی، تلاش و تغییر بود. او در این راستا زحمت کشید و وقت گذاشت تا بتواند تکیه‌گاهی باشد برای خانواده، عضوی فعالی باشد در جامعه و شهروند آگاهی باشد برای کشور. نتیجه اما معکوس بود. او را برانداختند. افتادن او مثل افتادن سروی آرام و بی‌صدا نبود. مرگ او خانواده‌ای را داغ‌دار، مادری را بی‌فرزند، خواهری را بی‌برادر و برادری را نیز بی‌برادر کرد. مرگ او احساسی را درهم شکست، آرمانی را ناتمام گذاشت و اهدافی را مغلوب کرد. مرگ فریدون، هم‌چون مرگ سهراب، مرگ شادابی، مرگ طراوت، مرگ جوانی، مرگ تلاش و مرگ تغییر بود.

شام‌گاه روز پنج‌شنبه، ۱۲ جوزای ۱۴۰۰، فریدون از روسیه به کابل می‌آید و فردای همان روز، به تاریخ ۱۴ جوزا، ناجوان‌مردانه جانش را می‌گیرند. او را به بهانه مهمانی دعوت می‌کنند و در بدل پولی که از او قرض‌دار بودند، جانش را می‌گیرند. بیش‌تر از آن، کسانی که دست‌شان به خون وی آغشته شد، پیش‌تر از این به عنوان هم‌شهری در روسیه مورد کمک و حمایت او نیز قرار گرفته بودند.

دیری است که اوضاع نابسامان اجتماعی خون جوانان ما را مثل زالو می‌مکد. وقتی به یک دهه اخیر زنده‌گی شهروندان کشور نگریسته شود، به گونه آشکار می‌توان قضاوت کرد که بافت اجتماعی روز به روز در حال فروپاشی و از هم‌ گسیختن است. در این روزها، مردم به سختی می‌توانند پس از ساعت هشت شب از خانه بیرون شوند. دزدی، زورگیری، آزار و قتل جزو لاینفک زنده‌گی شهروندان کابل شده است.

مردم امیدوارند مرجعی باشد تا صدای‌شان شنیده شود و به ناله‌های مادران و پدرانی که به سوگ فرزندشان نشسته‌اند، گوش داده شود. آیا هنوز چنین مرجعی وجود دارد؟ آیا تاهنوز وجدان بیداری در حکومت است؟ مدت‌ها است که دست مسوولان قوای سه‌گانه دولت تا بازو در فساد غرق است. بنابراین، در حال حاضر امیدواری برای رسیده‌گی عادلانه به قضایای جرمی هم‌چنان دارد به کابوس ناامیدی جا عوض می‌کند. حوزه‌های پولیس شهر کابل هم‌چون بانک‌ها به مراکز گردش پول بدل شده، دستگاه قضایی مبنای قضاوتش را به پول و شناس گذاشته است و نماینده‌گان مجلس نظارت بر قانون را در مصونیت قضایی و حفاظت دارایی‌های ناپاک‌شان محدود کرده‌اند. در نتیجه، مردم حیران‌اند که با این وضع چه کار کنند؟ به چه‌کسی مراجعه کنند و از چه‌کسانی کمک بخواهند؟

دکمه بازگشت به بالا