انقلاب عشق؛ تاثیر ازدواج‌های عاشقانه بر سپهر سیاست و اجتماع

عبدالشهید ثاقب

در کشور شما الگوی غالب ازدواج، ازدواج‌های سنتی و مصلحتی است یا ازدواج‌های عاشقانه؟ آیا هنوز والدین‌تان برای شما همسر انتخاب می‌کنند یا با کسی ازدواج می‌کنید که دوستش دارید؟ آیا می‌دانید که الگوی غالب ازدواج در یک کشور بر سپهر سیاست، آموزش و پرورش و هنرها در آن کشور نیز تاثیر می‌گذارد؟

شاید پرسش اخیر برای اکثر ما گیج‌کننده باشد؛ زیرا این پرسش همه آن اصولی را که تا هنوز در‌باره سیاست از بدیهیات و مسلمات فرض می‌کردیم، نادیده می‌گیرد. یکی از اصولی که فیلسوفان سیاسی بر آن تاکید می‌کنند، جدایی حوزه خصوصی از حوزه عمومی است و دیگر این‌که سیاست هنر مدیریت منافع است، نه احساسات. در حالی که سخن‌ گفتن از تاثیر عشق و ازدواج بر سپهر سیاست هم جدایی حوزه خصوصی از عمومی را نقض می‌کند و هم احساسات را وارد دنیای سیاست می‌سازد.

اگر این پرسش برای‌تان گیج‌کننده است، پیشنهاد می‌کنم بیایید با هم کتاب «در‌باره عشق: فلسفه‌ای برای قرن بیست‌و‌یکم» اثر لوک فری، فیلسوف و دولت‌مرد معاصر فرانسوی، را مرور کنیم تا بدانیم که چگونه تبدیل ‌شدن ازدواج‌های عاشقانه به الگوی غالب در اروپا معنای جدیدی برای زنده‌گی خلق کرده و سپهر سیاست، آموزش و پرورش، هنرها و همه عرصه‌های زنده‌گی را متاثر ساخته است، تا جایی که دیگر نمی‌توان با فلسفه‌های پیشین این تحولات را تبیین کرد و برای این امر نیاز به یک فلسفه جدید داریم. او این فلسفه جدید را «فلسفه عشق» می‌نامد.

این کتاب توسط نرگس حسن‌لی به فارسی ترجمه شده و نشر بان آن را منتشر کرده است.

فلسفه و معنای زنده‌گی

لوک فری برای بیان منظور خود از فلسفه عشق، در نخست فلسفه را تعریف می‌کند. به باور او فلسفه نه عبارت از هنر عام استدلال است و نه تمرینی برای اندیشه انتقادی، بلکه عبارت است از جست‌وجوی غیرمذهبی زنده‌گی خوب یا آن‌چه او «معنویت سکولار» و «آموزه رستگاری بدون خدا» می‌نامد.

او می‌گوید بشریت از عهد باستان تا پیش از مرحله انقلاب عشق چهار معنای زنده‌گی یا چهار آموزه رستگاری را زیسته است:

۱) اصل کیهان‌شناختی: بر بنیاد این اصل، زنده‌گی خوب عبارت از زنده‌گی‌ای است که در هماهنگی با نظم کیهانی باشد. این اصل با او دیسه هومر و سفرهای اودیسیوس آغاز می‌شود. در اودیسه هومر، هدف ماجراهای اودیسیوس سفر از آشوب اولیه به هماهنگی با کیهان یا بازیابی جایگاه طبیعی‌اش در نظم سلسله‌مراتبی است.

۲) اصل الهیاتی: این اصل اما زنده‌گی خوب را نه در هماهنگی با نظم کیهانی، بلکه در تبعیت یا فرمان‌برداری از فرمان‌های الهی می‌داند. او تاریخ فرمان‌روایی این اصل بر زنده‌گی انسان‌ها را زمان چیره‌ شدن مذهب بر اندیشه غرب در سده‌های میان پایان قرن چهارم و هفدهم می‌داند.

۳) اصل اومانیستی: این آموزه رستگاری در عصر رنسانس پدیدار شد و عبارت بود از انقلاب سوژه‌گی که فلسفه دکارت نماد آن به شمار می‌رفت. در این عصر اعتقاد بر این بود که آموزه رستگاری را باید بر انسان و نه بر کیهان و خدا بنا کرد. آن‌ها معتقد بودند که آن‌چه به زنده‌گی انسان معنا می‌بخشد، پیشرفت است. رستگاری، یعنی مشارکت در تاریخ بشری. «وقتی انسان خشت خود را در عمارت پیشرفت بشری بگذارد، به‌نحوی نجات یافته» و نام خود را برای ابد ثبت تاریخ کرده است.

۴) اصل واسازی: دوره چهارم اما با شوپنهاور آغاز و با نیچه و هایدگر شکوفا می‌شود. این دوره، دوره واسازی و شک مفرط به توهمات متافزیکی یا مذهبی است که در عقب تمام اصول دیگر معنای زنده‌گی قرار دارد. واسازی‌کننده‌گان مرگ خدا و مرگ انسان را اعلام می‌کنند و تمام آرمان‌های اومانیستی، مذهبی و انقلابی را که برای خود جایگاه بالاتری از زنده‌گی قایل‌اند، مردود می‌خوانند.

نیچه زنده‌گی خوب را زنده‌گی‌ای می‌داند که پرشور و آزادانه باشد.

فری معتقد است که اکنون عصر این چهار معنای زنده‌گی به پایان رسیده و اصل پنجم معنای زنده‌گی پدیدار شده که عبارت از عشق است. بر‌بنیاد این اصل، زنده‌گی خوب عبارت از زنده‌گی عاشقانه است، چه زنده‌گی شاد باشد یا ناشاد.

انقلاب عشق

لوک فری معتقد است که اصل پنجم معنا با رویدادی در حوزه خصوصی زنده‌گی انسان‌ها پدیدار گشت و آن گذار از خانواده سنتی مبتنی بر ازدواج مصلحتی به خانواده مدرن مبتنی بر ازدواج عاشقانه بود که از عصر صنعتی‌ شدن آغاز شد و تا پایان جنگ جهانی دوم به الگوی غالب ازدواج و تشکیل خانواده در اروپا و سراسر جهان مبدل شد.

گذار از ازدواج مصلحتی به ازدواج عاشقانه، پیامدهای بسیاری داشت که مهم‌ترین آن وارد کردن عنصر فرزنددوستی و ابداع طلاق در نهاد خانواده بود.

او می‌نویسد که در قرون وسطا فلسفه فرزندآوری انتقال وراثت و انگیزه‌های اقتصادی مانند فراهم کردن نیروی کار برای مدیریت مزرعه بود. نظام کار دست‌مزدی وجود نداشت و خانواده‌ها فرزندان بسیاری می‌آوردند تا از نیروی کار آن‌ها برای مدیریت مزرعه‌های‌شان استفاده کنند. در آن زمان مردم کمتر فرزندان‌شان را دوست داشتند و حتا از مردن یک نوزاد به اندازه مردن یک اسپ متاثر نمی‌شدند.

اما با ظهور خانواده مدرن مبتنی بر ازدواج‌های عاشقانه، پدیده فرزنددوستی نیز شکل گرفت و فرزندان به چنان جایگاه عظیمی دست یافتند که در تاریخ بی‌پیشینه بود.

شکل‌گیری عشق به فرزند و ورود این عنصر به نهاد خانواده، پیامدهایی برای تمام حوزه‌های زنده‌گی داشت و در واقع معنای جدیدی برای آن فراهم کرد.

حوزه سیاست

تاثیر سیاسی انقلاب عشق و شکل‌گیری فرزنددوستی این بود که در حوزه سیاست مساله جدیدی به نام مساله نسل‌های آینده را مطرح کرد. مصداق بارز آن، ظهور جنبش‌های زیست‌محیطی است. امروزه معنای حاکم در زنده‌گی سیاسی این است که ما بزرگ‌سالان مسوولیم جهان بهتری برای آن‌هایی که بیش از همه دوست داریم، بگذاریم: کودکان‌مان.

همچنان امروزه دیگر آن چیزی که ما را به فداکاری وا‌می‌دارد، اصول انتزاعی ملت و انقلاب نیست که در عصر اومانیسم اول یا اومانیسم خرد بود‌. فلسفه‌های واسازی نشان دادند که چگونه اومانیسم خرد با وجود آن‌که از ارزش‌های جهان‌شمول مانندی حقوق بشر و برابری انسان‌ها صحبت می‌کند، اما در عمل در دام ملی‌گرایی، نژادپرستی و استعمارگری گرفتار شد، بلکه امروزه آن‌چه ما را به فداکاری وا می‌دارد، عشق به همسایه است. همسایه به معنای انجیلی کلمه. عشق به همسایه از ما دخالت فعال را در امور مربوط به سرنوشت دیگران طلب می‌کند. ظهور نهادهای خیریه از جمله نهاد صلیب سرخ، مصداق این امر است. مزیت این اصل جدید، فداکاری آن است که مانند اصول دیگر کشتن توجیه را نمی‌کند.

آموزش و پرورش و هنرها

لوک فری در این کتاب از تاثیر اصل پنجم معنای زنده‌گی بر حوزه آموزش و پرورش سخن گفته و می‌نویسد که انقلاب عشق برای این حوزه‌ها نیز مانند حوزه خانواده پیامدهای مثبت و منفی داشته است. او برای آن‌که پیامدهای مثبت و منفی انقلاب عشق در این حوزه را شناسایی کند، می‌گوید که هر تعلیم و تربیت موفق باید این سه عنصر را در نظر بگیرد: عشق، قانون و آثار. او این سه عنصر را سه بعد مسیحی، یهودی و یونانی تربیت اروپایی می‌داند.

تربیت اروپایی عشق را از مسیحیت به میراث برده است. عشق یا دوست‌ داشتن کودک، باعث می‌شد که او در بزرگ‌سالی دارای عزت نفس بوده و قابلیت تاب‌آوری‌اش در برابر مشکلات افزایش یابد. تربیت یعنی این‌که به کودک باید احترام به قانون آموزش داده شود و این چیزی است که ما از یهودیت به میراث برده‌ایم که دین قانون است. احترام به قانون، کودکان را وارد فضای مدنیت می‌کند. آثار یعنی این‌که باید کودکان‌مان با آثار اروپایی و منابع بنیادین دانش آشنا شوند.

او بدین عقیده است که اگر‌چه انقلاب عشق در خانواده‌ها باعث شده که کودکان مجالی برای اظهار نظر و پرورش عزت نفس در خود پیدا کنند، اما این عشق مفرط باعث شده که در تربیت آن‌ها توجه به قانون و آثار کم‌رنگ شود. کودکان امروزی نه آن سخت‌کوشی نیچه را دارند که در پانزده‌ساله‌گی ۹۰ صفحه به زبان یونانی در‌باره مزیت‌های تطبیقی سوفوکل و اوریپید می‌نوشت و نه والدین‌شان آن اقتدار حداقلی بر فرزندان را دارند که بدون آن تعلیم و تربیت دشوار است. همچنان او بدین عقیده است که انقلاب عشق باعث سه اشتباه در سطح تعلیمی نیز شده است که عبارت‌اند از: ستایش جوانی، ظهور کودک همچون سلطان و تعلیم «هویج/زردک و چماق». پیامد مجموع این اشتباهات این بوده که امروزه در فرانسه با این سه مشکل مواجه هستیم: ۱) افزایش عظیم بی‌سوادی. دانش‌آموزان از مکتب فارغ می‌شوند، اما همچنان بی‌سواد باقی می‌مانند؛ ۲) افول مدنیت و خشونت در مکاتب؛ ۳) هر ساله ۱۵۰ هزار تن از نظام آموزشی بدون داشتن گواهی‌نامه یا آزمون عمومی خارج می‌شوند که این نشان‌دهنده شکست حقیقی نظام آموزشی ما است.

او پس از آن‌که این مشکلات را مطرح می‌کند، می‌گوید اگر‌چه سرچشمه این مشکلات عشق است، راه حل آن‌ها نیز عشق به کودکان است. ما برای آن‌که کودکان‌مان را دوست داشته باشیم، باید دوباره اقتدار حداقلی والدین را در خانواده‌ها احیا کنیم. این اقتدار با اقتدار سنتی تفاوت خواهد داشت. اقتداری خواهد با تقدم عشق. خانواده‌ها باید تربیت کودکان را برعهده بگیرند و در آن‌ها روحیه قانون‌گرایی را ایجاد کرده و آن‌ها را با آثار بنیادین تمدن غربی آشنا بسازند. وظیفه آموزش برعهده مکاتب گذاشته شود و از آموزگاران توقع تربیت کودکان را نداشته باشیم. از ستایش اغراق‌آمیز فرهنگ جوانی و کم‌بهادادن به فرهنگ بزرگ‌سالی باید پرهیز کرد و دوباره شکل سلسله‌مراتبی نظارت را میان دانش‌آموز و آموزگار برقرار ساخت.

عشق و مرگ

«اگر عشق آن چیزی است که به زنده‌گی معنا می‌دهد، با مرگ چه کنیم که زنده‌گی را متوقف می‌سازد؟» «آیا عشق پاسخ واقعی به مساله مرگ نیز دارد یا خیر؟» این پرسش از آن‌جایی مهم است که تمام فلسفه‌ها در واقع پاسخی برای مساله مرگ‌اندیشی‌اند.

لوک فری در پاسخ به این پرسش، این دو نکته را مطرح می‌کند:

۱- ناکامی تمام فلسفه‌های مرگ. او به نقل از لاروشفوکو در کتاب «راه‌های رستگاری» می‌گوید‌: «هیچ چیز به اندازه‌ تلاشی که فلاسفه برای متقاعد کردن ما به خوارشمردن مرگ انجام داده‌اند، هولناکی مرگ را ثابت نمی‌کند… منطقی است که در‌باره نادرستی خوار شمردن مرگ چیزی بگوییم.» این تنها دین است که با پرسش مرگ درست مواجهه می‌کند و از آن طفره نمی‌رود. مثلاً مسیحیت بدون طفره ‌رفتن به ما همان چیزی را وعده می‌دهد که می‌خواهیم: رستاخیز روح‌ها و بدن‌ها. اما فلسفه هر قدر که تلاش می‌کند برای این پرسش پاسخ بیابد، فقط طفره می‌رود.

۲- عشق نیز قادر به طرح پرسش معنای زنده‌گی نیست، بلکه از معنایی در زنده‌گی صحبت می‌کند؛ یعنی برای پس از مرگ چیزی ندارد بگوید، بلکه برای زنده‌گی پیشنهادهایی دارد.

دکمه بازگشت به بالا