به یاد ببرک ارغند؛ نماد مهربانی و اخلاق

فرشته نوری

هنوز دلم می‌لرزید، از ترس می‌لرزیدم. از این ترس که مباد پیش از آن که گامی برای نوشتن بردارم، زیر تیغ نقادانه‌ی نویسنده‌گان بزرگ محو شوم. این ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. نمی‌دانستم، حس به نوشتن که همواره انرژی پنهان درونم بود، چگونه فرمان زنده‌گی مرا به دست گرفت و مرا وادار به نوشتن کتاب «هفت فرشته» ساخته بود؟

با این وجود، منتظر هر واکنشی از سوی منتقدان و جامعه کتاب‌خوان بودم. می‌خواستم بدانم اولین تجربه‌ی جدی من در نوشتن، چه بازتابی در بین نویسنده‌گان خواهد داشت.

چند روزی درگیر همین دادوستد ذهنی بودم که ناگهان جرقه‌ای بزرگ، تمام دل‌هره و نگرانی‌ام را به کنار زد، ارغند بزرگوار موشکافانه و زیبا «هفت فرشته» را به نقد کشیده بود! خط‌خط نوشته‌اش به پیمانه یک کتاب آموزشی بزرگ، برایم آموزنده و مفید بود.

وقتی خواندم که در قسمتی از این نقد زیبا و نقل قول از قسمتی از متن کتاب، چنین فرموده بود:

«… اما بعضی‌ها با دیدن این اتفاقات هاج‌وواج نمی‌مانند، تنها درنگ هم نمی‌کنند، به پا می‌شوند، میان می‌بندند و مسوولیت می‌‌پذیرند. و این مسوولیت‌پذیری، توانایی است، توانایی‌ای که ریشه در مهر و داد دارد. آنان با دادخواهی و مهرورزی به سراغ این اتفاقات می‌روند. اراده می‌کنند و با قاطعیت می‌گویند:

– نباید چنین باشد. باید تغییر داد!

و راه‌شان را نمی‌گیرند و نمی‌روند.

از همان نوجوانی مثل هزاران دختر دیگر، انگیزه بزرگ شدن داشتم، بزرگ زیستن را نقاشی می‌کردم و آدم بودن مفیدم را تصور.

دختران دادخواه سرزمین‌مان را حمایت کنیم. فرشته جان نوری یکی از آنان است.»

پس از آن بود که به شدت با حس امیدوارانه‌ای تمام نگرانی و دلهره‌ام را به کنار گذاشتم و انگیزه‌ام بیش‌تر شد برای نوشتن و خواندن!

نقد استاد ارغند بر کتاب «هفت فرشته» دلیل محکمی برای ارتباط من با ایشان بود تا بیش‌تر از ایشان بیاموزم، ولی بی‌مهری زمانه و این زمان نفرین شده در دنیای غرب، اقبال و افتخار هم‌صحبتی مرا محدود و نابود ساخت!

چند باری از طریق شبکه‌های مجازی با استاد ارغند پیام ردوبدل کردیم، در آخرین مورد بزرگ‌وارانه از من خواست به او زنگ بزنم تا بیش‌تر پیرامون نوشتن و نوشته‌های جدید صحبت کنیم.

ولی افسوس به ناگاه خبر تلخ رحلت استاد یک‌بار دیگر از بی‌مهری دنیای فانی و ناجوان‌مردی ایام نوشت و چقدر تلخ بود این نوشته!

از آن روزی که خبر مرگ استاد ارغند را شنیدم، تمام وجودم، دشمن وجدانم شده و سنگینی عذاب وجدانی عجیب خواب و خوراک را از من گرفته است. وقتی ناگهانی خبر ناگوار از دست دادن ستونی از ادبیات کشورت را می‌شنوی، زمین‌گیر می‌شوی و بی‌خود، اشکت جاری می‌شود. از آن بدتر که نتوانستی از دنیای ادب و شرف و هنر نویسنده‌گی مردی بزرگ، بهره بگیری و عامل این تعلل خودت باشی.

هر لحظه که یادم از پیام استاد می‌آید که از من خواسته بود، با او تماس بگیرم و من با خودم امروز و فردا کردم، سرگیجه‌ای از عذاب وجدان خود نفرینی وجودم را فرا می‌گیرد، چرا نتوانستم لحظه‌ای، ساعتی و شاید روزها با استاد صحبت کنم، چه شد که زمانه این همه نامهربانه مرا از همه‌چیز غافل ساخت، حتا از مرگی که هر لحظه یک قدم از ما جلوتر به استقبال ما ایستاده است.

به ویژه وقتی بانو زهره، همسر استاد ارغند در روز تشییع جنازه آن مرد بزرگ برایم گفت: «استاد زیاد منتظر تماست بود تا در مورد «هفت فرشته» و دیگر نوشته‌هایت با تو حرف بزند، اما چند روز قبل از رحلت‌شان گفته بود: زهره! دیگر پیامی نمی‌دهم، چون فرشته دیگر زنگ نزد!»، این درد و عذاب وجدان، بیش‌تر از پیش و هم‌چون موریانه مرا می‌خورد و آزارم می‌دهد!

همه می‌دانیم استاد ببرک ارغند، مردی متین، فهیم و نویسنده‌ای بزرگ در ادبیات معاصر کشور ما بود و سال‌ها نام او در عرصه ادبیات خواهد درخشید، او همان طور که در تمام عمر با ثمرش آموزنده نوشت و آموختاند، با مرگش هم درس بزرگی به من آموخت، درسی به بزرگی یک عمر تجربه.

مرگ استاد ارغند به من آموخت گاهی باید بیش‌تر به خودمان بنگریم و بپرسیم ما در کجای این زنده‌گی احساس‌مان را گم کرده‌ایم؟ چرا گاهی آن قدر بدهکار زمان می‌شویم که غافل از هر چیزی و هر جایی یادمان می‌رود که مرگ، بزرگ‌ترین حق علیه زنده‌گی است.

به قول فاضل نظری شاعر بلندآوازه پارسی:

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب،

وقت مردن،

ساحل و دریا چه فرقی می‌کند؟

سهم ما از خاک

وقتی مستطیلی بیش نیست،

جای ما این‌جاست یا آن‌جا، چه فرقی می‌کند؟

دیر یا زود همه ما رخت سفید سفر رفتن به سوی جهانی که فانی نیست را خواهیم پوشید، ولی چه خوب است، مرگی با نامی همیشه جاودان بلیط چنین سفری باشد.

یاد استاد ببرک ارغند گرامی و خجسته باد، روحش در آرامش ابدی!

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن