آواره‌گان جنگ کندز در زیر سقف‌هایی که می‌چکد: خنکی خیر است، نان نداریم

حسیب بهش

برف دانه‌دانه روی زمین می‌نشیند و گونه‌های مردمان خسته از جنگ و آلوده‌گی هوا را لمس می‌کند. طبیعت دوباره در آغوش زمستان است. مردمان بیش‌تر مایل‌اند در خانه‌های گرم‌شان بمانند و از کنار بخاری یا زیر صندلی گرم نظاره‌گر سپید شدن زمین باشند. در کنار چندین بلندمنزل، پیرمردی مفلوک در خانه‌ی کاه‌گلی با دستان آلوده می‌کوشد که بخاری کوچکش را با اندک ته‌مانده‌های زغال‌سنگ روشن کند و چای‌جوش را بر آن می‌نهد. هوای اتاقک نم‌ناک رفته رفته گرم و بخار آب از چای‌جوش نکلی بلند می‌شود. پیر مرد بر دیوار تکیه می‌زند و خاطرات نُه عزیزش را که در جنگ کندز جان باختند، بازگو می‌کند. غم نان اما بیش‌تر از هوای سرد زمستان و از دست‌دادن دوستان، وی را رنج می‌دهد: «سردی زمستان را بان، خدا شاهد اس که به یک نان محتاج استم.»

کمی آن‌سوتر از بلندمنزل‌های خوشحال‌خان،‌ زنده‌گی بازمانده‌‌گان جنگ خانمان‌سوز کندز با گذشت چهار سال و اندی، هنوز رنگ نگرفته است. خانه‌های لرزان و نم‌ناکی که آنان در آن‌ها به سر می‌برند، حتا تصور زیستن در آن‌ها سخت و سنگین است. باریدن برف را در شهر پر هیاهو، پایانی نیست. جوانانی از خانواده‌های آواره مجبور می‌شوند برای جلوگیری از سقوط اتاقک‌های‌شان، برف‌های روی بام را در کراچی‌های دستی بیندازند و از میان کوچه‌ی تنگ خانه‌های گلی بیرون بکشند. پیرمردی نحیف که لنگی‌ای بر سر دارد، با دستان آلوده در تقلای گرم کردن اتاقش است. او چهار سال پیش در جنگ کندز، نُه عضو خانواده‌اش را یک‌جا از دست داد و ویران‌شدن خانه‌‌اش در آن‌جا، پای او را به کابل کشانید.

کاکا مراد ۷۰ ساله حکایت جالبی از خانه‌های گلی کندزی‌های آواره در کمپ قلعه‌وزیر خوشحال خان دارد. وی در خاک‌کنی کندز زنده‌گی می‌کرد که وضعیت یک‌باره زیر و رو شد. در جریان یک حمله هواپیماها بر خانه او، نُه عضو خانواده‌اش یک‌جا جان باختند تا وی تنها برای ادامه حیاتش به کابل بیاید. بخت بد کاکا مراد اما هنوز پس از چهار سال دامان او را رها نکرده است. وی با جمع دیگری از خانواده‌های آواره در یک زمین شخصی در حوالی چهارراهی قمبر زنده‌گی سختی را سپری می‌کند. سردی فصل سرما از یک‌سو و کمبود غذا از جانب دیگر برای وی دردسر آفریده است و نمی‌گذارد اندک لحظه‌ای آرام بگیرد. کاکا مراد خلاف صدها شهروندی که باران و برف را تنها برای رهایی از آلوده‌گی هوا و پاک شدن شهر می‌خواهند، روزها دست به دعا می‌باشد که از سردی زمستان و بارنده‌گی در امان بماند.

شاید برای بیش‌تر مردم گرمی در سرما مهم‌تر است، اما برای مرد کهن‌سال و فقیری مانند او، گرمی به‌ هیچ دردی می‌خورد که شکمش گرسنه باشد. آن‌گونه که می‌گوید، این ‌روزها بیش‌تر از گرمی، به لقمه‌نانی نیازمند است. به محض معرفی خود، از سردی هوا، افزایش نرخ‌ها و زدوبندهای سیاسی چیزی نمی‌گوید. مستقیم از نان‌نداشتن و ناداری یاد می‌کند. کاکا مراد با زبان لرزان و صدای خسته از مشقت‌ها زنده‌گی‌اش یادآور می‌شود: «اینه از همی خانه خدا حاضر و شاهد اس که مه نُه نفر ره شهید دادم. اینه حالی در همی خانه تنها خودم هستم. از صبح تا بی‌گاه زغال می‌چینم، زخمی هم استم، باور به‌خدا کنین که مه امروز دَ یک نان محتاج استم.»

ترجیح می‌دهد تمامی بدبختی‌هایش را از نزدیک نشان دهد. از اتاقش بیرون می‌آید و حال و روزش را در زیر بارش برف سنگین، باز می‌گوید. می‌داند که بیش‌تر نیازمندان در چنین مواقعی از سردی زمستان صحبت می‌کنند. وی اما بی‌توجه به سردی زمستان، مدام از شکم گرسنه‌ی خود و ۲۵ خانواده دیگر می‌گوید که در جنگ کندز آواره شده‌اند. کاکا مراد می‌گوید که پس از سختی‌های زنده‌گی در کابل، عهد کرد که دوباره در هر حالتی به «وطنش» باز گردد. وی اما به محض برگشتن به کندز،‌ می‌بیند که هیچ نشانه‌ای از خانه‌های آنان نیست و حتا تشخیص کوچه‌ی‌شان برایش سخت است.

علاوه بر وی، ۲۵ خانواده دیگر از جنگ کندز در اتاقک‌های گلی کمپ قلعه‌ی وزیر سکونت اختیار کرده‌اند. نم‌گرفتن خانه‌های گلی از یک‌سو، سردی زمستان از سوی دیگر و غم نان بر سر آن. کاکا مراد ساعت‌ها برای گردآوردن اندک تکه‌های زغال‌سنگ به محل‌هایی که زغال‌سنگ فروخته می‌شود، می‌رود و شب و روز سرد زمستان را در گرمی آن سپری می‌کند. برای او اما در روز برفی، بیش‌تر از سردی هوا، نیاز به غذا جدی است. مدام یاد کند: «نان نداریم.» در جواب این‌که از نهادهای حکومتی چه می‌خواهد، پیش‌تر از محل سربسته برای سکونت آرام و برقراری امنیت، می‌گوید: «نانِ خوردن نداریم و برای چاشت درمانده‌ایم.»

احمدشاه، جوان خوش‌‌قیافه‌ای است که در همین کمپ زنده‌گی می‌کند. وی روزانه در روی سرک‌ها دست‌مال کاغذی می‌فروشد و با ۲۰۰ افغانی درآمد، شب‌های تاریک و سرد زمستانی را سحر می‌کند. وی در حالت عادی دقیق وضعیت «بخورونمیر‌» دارد و به محض پیدا کردن پول، صرف غذای شبانه‌روزی کودکانش می‌کند. روزهای زمستانی او از شب‌های دیگر روزها، سیاه‌تر می‌شود. احمدشاه نمی‌تواند در زیر باران و برف، دست‌مال کاغذی بفروشد،‌ چرا که امتعه او در زیر برف و باران دوام نمی‌آورَد و به گفته خودش: «از دردش کده پندیده‌گی‌اش زیاد می‌شه.» تنها کاری که او می‌تواند، این است که شبش را به امید روز و روزش را به امید شب سپری کند و به کودکانش در زیر اتاق گلی‌ای که هر گاهی آب از سقف آن می‌چکد، تسلی بخشد.

در فصلی که گرم‌شدن برای همه موهبت است، نان تنها چیزی است که احمدشاه و هم‌سایه‌هایش به آن می‌اندیشند. شاید حکایت آواره‌گان جنگ کندز از زمستان سرد کابل مصداق شعر اسماعیل بلخی باشد که می‌گفت: «بس شگفت است به ما حالت زندان امشب – کنج تنهایی و سرمای زمستان امشب» و «نه حیاتی و نه علمی و نه آزادی رأی – مانده در فکرت پوشاک و غم نان امشب» یا شاید گواه شعر شاملو: «از دست‌های گرم تو، کودکان توأمان آغوش خویش، سخن‌ها می‌توانم گفت، غم نان اگر بگذارد.» هوای شهر این روزها سرد است، اما غم نان کجا و سردی جان کجا.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن