خوانشی از رمان زنده‌گان

زنده‌گان نخستین رمان مجیب مهرداد است. پیش از این مجیب مهرداد را با شعرهایش می‌شناختیم. شعرهایی با مضامین جنگ، سرزمین، زن، زنده‌گی و عشق.

رمان زنده‌گان، روایت شهری بزرگ (کابل) است در روزگار جنگ‌های داخلی افغانستان. زنی به همراه مردی که ابتدا همسرش معرفی می‌شود، از یک ولسوالی (شهرستان) گریخته‌ و در یکی از خانه‌های ویران‌شده‌ی شهر ساکن شده‌اند. مرد با هم-سنگرانش در یک‌سوی دریای شهر (رودخانه) موضع گرفته‌ است و هر کدام حکایت خود را دارند. داستان، حکایت زن است؛ زنده‌گی او در این خانه و نحوه‌ی ارتباط میان مردان جنگجو با یکدیگر و با زن.

رمان زنده‌گان را از منظرهای گوناگون می‌توان بررسی کرد. می‌توان از جنگ داخلی و چند پارچه شدن مردمان و نزاع‌های بی‌پایان و بی‌سرانجام و نمود آن در ادبیات نسل جدید افغانستان سخن گفت. می‌توان از این گفت که ادبیات دهه‌های۸۰ و ۹۰ خورشیدی فارسی مرهون و سپاسگزار جوانانی است هر یک چراغ خود را در دل تاریکی برافروخته‌اند، به ساحت زبان روشنی می‌بخشند و بر غنایش می‌افزایند.

«تو مگو همه به جنگ‌اند و ز صلح من چه آید/ تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز» مولانا

منِ فارسی زبانِ ساکن ایران، با خواندن شعر و ادبیات امروز افغانستان به مدد ارتباطات و رسانه، واژه‌گان تازه‌ای از زبان مادری‌ام کشف می‌کنم که از دوردست‌های تاریخم به گوش می‌رسند. از تاریخی فراموش شده‌ای که شمشیر تقسیم‌کننده‌ی جغرافیا، بر آن هم کشیده شده است. می‌توان همچنین از ساختار و زبان رمان سخن گفت. سرانجام می‌توان رمان را نقدی ادیبانه کرد.

اما من ادبیات نخوانده‌ام و نقد ادبی حرفه‌ی من نیست. تنها می‌توانم به خوانشی از رمان بپردازم. خوانشی که برآمده از تجربه‌ی زیسته‌ی انسان امروز ساکن در سرزمین-های شرق از شام تا ختن است.

خوانشی که برآمده از حرفه‌ی من و از منظر پدیدارشناسی مکان است. حرفه‌ی من معماری است و معمار در معنای واقعی‌اش می‌خواهد به اعمار بپردازد. اعمار به معنای آبادانی، با عمر به‌سر‌بردن هم‌ریشه است و معمار، تسهیل‌گر تجربه‌ی سکونت است. سکونت به معنای سکنی گزیدن و قرار یافتن.

رمان زنده‌گان روایتگر هاویه‌ای است که سکونت و زیستن را بلعیده است.

رمان با جملاتی از کمدی الهی دانته آغاز می‌شود؛ شرح بودنی در جنگلی تاریک، سخت و انبوه. آگاهی از خود در نیمه‌ راه زندگی بی‌یافتن قراری و آرامشی، بی‌یافتن روشنگاهی در دشواری جنگل تاریک.

مجیب مهرداد در شعرهایش نیز به دنبال سکونت است. به دنبال روشنگاهی در تاریکی بی‌پایان برای زیستن در جهان و زمینی که خدایان از آن گریخته‌اند. در پی یافتن هر آنچه سکونت کردن در زمین و زیر آسمان را به همراه دارد؛ خانه، شهر، کوه، نام، موسیقی، درخت، آغوش زن مادر یا معشوق.

 

«من خانه‌ای هستم که هراسیده است از پشت دیوارهایش

خانه‌ای که دیوارهایم یک شب باران از دور و برم رفتند…»۱

ترسانِ خون‌هایی که می‌جهند و بر زمین می‌روند، ترسانِ رگ‌هایی که می‌تپند و تپش‌شان نه پیام‌آور زنده‌گی، که بشیر مرگ است. هراسان زمینِ بی‌قرار، انسانِ بی‌جا شده، غریو انفجار و مرثیه‌خوان شرم زمین، زمینِ شرق…

«ما شناوریم در اطراف دست‌هایی که می‌پرورند

پرورده‌اند بسیار از ما در خونی که تن‌ها را ترک می‌کنند برای ابد…»۲

«روی شقیقه‌‌تر بودم که شقیقه را ببیند که هیجان از رگ‌هایش گم است

و تیغ همه جا به دنبالم با بادها در گشت و گذار بود…»۳

«می‌جنبد زمین

تمام زمین

حتا جاهایی که مردم روی خیابان‌ها می‌خندند…»۴

رمان زنده‌گان روایت شهری جنگ‌زده (کابل) است با مکان‌های از دست رفته و ویران شده‌اش و بیان تجربه‌ی این بی‌مکانی. روایت مکان‌ها، یادها، نام‌ها، صداها و رنگ‌ها، نورها و حتا گورهای ویران و روایت بی‌نشانی شهر، خیابان، کوچه، خانه، اتاق و پنجره (کلکین)، وسایل خانه، لباس‌ها و حتا انسان. هیچ‌کدام از اشخاص داستان نامی ندارند.  و مگر نه که نام نخستین نمود هویت آدمی است.

شروع داستان توصیفی است قوی از حضور در خانه‌ای نیمه ویران. توصیفی که از آینه‌ای نمایشگر آغاز می‌شود و با چشم‌های دوربین سوم شخص، ما را اندک‌اندک از روی میز به کلکین (پنجره)، به اتاق، خانه، حیاط، درخت ایستاده و گور خفته در آن و سپس شهری ویران می‌برد. میز، کلکین، اتاق، خانه، حویلی (حیاط) و شهر همه با هم دچار بحران در بوده‌گی استند، از شکل طبیعی خود خارج شده‌اند و آشکارکننده‌ی ویرانی‌اند. تنها درخت زردآلوست که هنوز شکوفه دارد و ایستاده است. یادآور زنده‌گی در این حیاط ویرانی که گوری را در کنار دارد.

زنی در خانه زنده‌گی می‌کند که اهل خانه نیست. خود، گریخته از دیار و ‌خانه‌ای است. اتفاق او را به این خانه‌ی مصادره‌ای کشانده است. زن برای کشف خانه و گذشته‌ی آن و برای یافتن خود تکاپو می‌کند. او می‌کوشد که با گذشته‌ای که از آنِ او نیست ارتباط برقرار کند و تجربه‌ی زنده‌گی را بسط دهد. او به دنبال هویت است، هویت رشته‌ای است که اکنون ما را به گذشته و آینده پیوند می‌زند و از خلال بازروایت و بازتفسیر گذشته، اکنونیت حال و طرح‌افکنی آینده را پی می‌نهد.

زن به کودکی‌اش می‌اندیشد، کودکی که معادل بازی است و شادمانی و به قول فروغ فرخزاد؛ آسمان‌هایی دارد پر از پولک و شاخسارانی پر از گیلاس و چشم‌هایی که در آن‌ها خرگوش ناآرام شادی است، برای زن به نحوی دیگرگونه آشکار می‌شود.

او خیره در نگاه‌های دیگران است و گریزان از کسانی که گونه‌هایش را می‌فشارند و او را قندولک صدا می‌زنند. کودکی‌ای که پیوندش با دوران بلوغ و سپس بزرگسالی، در همین گرفتار شدن در چنبره‌ی نگاه دیگران است. نگاه‌هایی که از زیبایی او وجه جنسی‌اش را می‌بینند. او ابژه‌ای است برای میل مفرط دیدن و اکنون زنی است روبه‌روی آینه که به خود می‌نگرد و این میل خودش را نیز دربرگرفته ‌است. او آموخته است که خود را این گونه بیاید و اینگونه هویت‌یابی کند. زن در آینه به این ابژه خیره شده‌ است و هراسان از دست دادن همان چیزهایی است که با آن‌ها شناخته می‌شد؛ گونه‌های سرخ، رنگ و رو، و هراسان زیبایی از دست رفته. زن در آینه‌ خانه کرده‌ است و با خود سخن می‌گوید، تصویر اما ساکن و صامت است. تصویر نیز ابژه شده است.

زن در تلاش برای آشنایی و کشف خانه و خواست اقامت‌گزینی در آن، لباس‌ها، جواهرات و اسباب آرایش دختری را استفاده می‌کند که پیش از او در آن خانه می‌زیسته ‌است. با لباس‌های او به گذشته‌اش سفر می‌کند، با لوازم آرایشش کوشش می‌کند به چهره‌اش رنگ را بازگرداند و در آلبوم‌های قدیمی به دنبال روزهای آبادی خانه می‌گردد. در خانه می‌گردد، از پله‌ها بالا و پایین می‌شود، با نسیم و باد و منظره‌ها ارتباط می‌گیرد، در آشپزخانه غذا می‌پزد تا زندگی‌ای را که روزی تجربه می‌شد کشف کند.

در ادامه می‌بینیم که شبی از شب‌ها ترس او از روح دختری که گورش زیر درخت زردآلوست، چنان جای خود را به شوق دریافتن می‌دهد که روح دختر با نسیم در تن زن وارد می‌شود و زن و او یکی می‌شوند، در هم خانه می‌کنند. زن یکبار دیگر نیز هنگامی که نوجوانی در حال کشف خود و امیال ‌و تنش بود، با دختری روستایی آشنا شد، او چشم‌های نافذ دختر را بر تن خویش دید و در آن  شب برفی با او یکی شد. با او که از جنس آفتاب بود و آفتاب‌گردان.

این سه زن روستایی و شهرستانی و کابلی، با سه تجربه‌ی زیسته‌ی متفاوت و دور از هم، در وجود شخصیت زن اصلی داستان، یکی می‌شوند، در خانه‌ی نیمه ویران سکونت می‌کنند و در واقع نمادی استند از تجربه‌ی زن بودن در افغانستان این چند دهه. هر سه در وجود زنی یکی می‌شوند، با حس عمیق بی‌مکانی و بی‌گانه‌گی، جستجوی مدام برای هویت‌یابی و گریز از جنگ و بیتوته کردن حتا در ویرانه و سعی در ساختن و زنده‌گی را بنیاد نهادن و مگر نه این که زن در عمق وجود با زنده‌گی پیوند دارد.

زن در یکی از خیال‌هایش به گذشته‌ی خانه، می‌کوشد که زمان را در لحظه‌ای متوقف کند. در لحظه‌ای که می‌شود در آن سکونت گزید و زنده‌گی در آن جاری است؛ زن و مرد صاحبخانه در خانه‌ اند، مرد ساز می‌زند، به درخت زردآلوی پرشکوفه خیره شده و شرابی را به آرامی می‌نوشد، در آشپزخانه غذا پخته می‌شود، باران باریده و بر روی برگ‌ها، ژاله نشسته ‌است، صدای موسیقی، صدای شهر، صدای بازی کودکان و صدای بوق ماشین (هارن موتر)، به گوش می‌رسد، زن دلش نمی‌شود چشم از پنجره و تماشای منظره‌ی شهر آباد برگیرد:

«… دلت نمی‌شود چشمت را از آن خانه‌های آباد بگیری، از آن شهری که پر از رنگ و درخت و صداست، اما سرت را دور می‌دهی، مرد آن وسیله را بر زمین می‌گذارد و دوباره در کنار کلکین می‌ایستد و از همان گیلاس کوچکش آن چیزی را که شبیه به آب است جرعه جرعه می‌نوشد…»

زن دلش می‌خواهد عقربه‌ها را در لحظه‌ای متوقف کند که مرد چشم‌های زنش را می‌بوسد. زن عقربه‌ها را از جا در می‌آورد و در نتیجه زن و مرد صاحبخانه در آغوش هم به مجسمه تبدیل می‌شوند. اما افسوس که نمی‌شود به گذشته برگشت، و دست‌ زن که با چاقوی آشپزخانه می‌برد، به خود می‌آید و چکه‌چکه‌های خون او را به زمان حال می‌آورند.

قسمت نخست رمان زنده‌گان که روایت داستان از زبان زنی است که از شهرستان با مردی گریخته و سر از این خانه‌ی نیمه‌ویران درآورده‌است، قوی‌ترین قسمت رمان است. روایت زن از ویرانی، از احساس عدم سکونت، آواره‌گی، گم‌شده‌گی و نبودن چشم‌اندازی از آینده، به اندازه‌ی کافی وجهه‌ی زشت جنگ، بی‌رحمی عفریت مرگ و کوردلی جنگ‌‌سالاران را نشان می‌دهد. بیان نسبتاً تکراری قسمت‌های سپسین در روایت‌های سربازان حاضر در سنگر، این قسمت را کمرنگ کرده ‌است.

روایت حضور مردان جنگ در سنگر و تأکید بر المان‌هایی مانند سیگار و چرس و قمار و روابط حاکی از بی‌اعتمادی و تجاوزگری و غارت و تصویر ارایه شده از سنگر با وزوز مداوم پشه‌ها و خشونت عریان حاکم بر آن که تلمیحی به سهم‌خواهی‌های دهه‌ی آینده‌ی نیروهای جهادی از قدرت دارد، خود گونه‌ای دیگر از تجربه‌ی سکونت است. مردانی که در جنگ بزرگ شده‌اند، خودشناس شده‌اند، مال اندوخته‌اند و مال از دست داده‌اند، جان ستانده‌اند و جان گرفته‌اند و هستی و هویت روزهای جنگ را تا امروزشان بسط داده‌اند. مردانی که هر کدام از گوشه‌ای از کشور با حکایتی به این سنگر آمده‌اند و در آن اقامت کرده‌اند. لامکانی که اقامت کردن در آن از جنس قمار است، یک زنده‌گی موقت که شبیه به زنده‌گی و حتا شبیه به جنگ نیز نیست، چون سربازان حتا نمی‌دانند که دقیق برای چه می‌جنگند؟ تنها از یک وضعیت به وضعیت دیگر پرتاب شده‌اند.  درست مثل قماری که در سنگر می‌بازند و اغلب نیز البته می-بازند. در میان این چند نفر فضای بی‌اعتمادی حاکم است، جنگ در راه آرمانی مشترک نیست، پوچی موج می‌زند و منفعت مشترک در غارت است.

اگر این غارتگری را از وجه سیاسی‌ای که پرداخت شده‌ است خالی کنیم و به تجربه‌ی آواره‌گی زن در هر سه چهره‌اش گره بزنیم، مردان داستان را ویرانگران آبادی و سکونت می‌یابیم، ویرانگرانی که خود قربانی وضعیتی استند که در آن پرتاب شده‌اند.

تنها نقطه‌ی اعتماد مشترک میان این سربازان، حول و حوش زن داستان است، یکی از آن‌ها با زن از شهرستان گریخته است و در کشف خویش و میل دیگرگونه‌اش دریافته است که علاقه‌ای به زن ندارد. زنده‌گی موقت او و زن در آن خانه نیز تجربه‌ای دیگر از بی‌خانمانی است. مرد، خانه را همانطور نیمه‌ویران وانهاده است، میلی به تعمیر خانه ندارد، به ترس‌های زن بی‌توجه است و حتا آبی برای زن نمی‌آورد، پسان‌تر می‌فهمیم که این دو با یکدیگر ازدواج هم نکرده‌اند. اما آن یکی سرباز جوان به زن دلباخته است و تنها صحنه‌هایی که در میان ویرانی‌ها و فضای آخرالزمانی نشانی از عشقی پنهان و ترس‌خورده می‌یابیم، در رابطه میان زن و آن سربازجوان است.

از این عشق، مرد کوری که در داستان با صراحت به نام فرزند شیطان از او نام برده شده، با خبر می‌شود و به حریمش تجاوز می‌کند. او نماد همزمانی از کوری در اثر نشناختن میل، نفهمیدن خود و دیگری و کوردلی است. در داستان به او به طرزی اغراق‌گونه و شعاری پرداخته شده‌است و به نحوه‌ی حضور او در رمان می‌توان نقد جدی وارد کرد. این امر را به اهلش وامی‌گذارم، تنها کوری او را با کوری و تاریکی حاکم بر مکان‌های داستان؛ با تاریکی شهر، تاریکی خانه، تاریکی گور و با قندیل شکسته‌، که زن تصور نمی‌کرده روزی در این خانه روشن بوده، هم‌راستا می‌بینم:

«…حتی تصورش برایت دشوار است که روزی این قندیل روشن بوده باشد و به این زینه‌ها که شب‌ها در ظلمت فرو می‌روند زمانی روشنی بخشیده باشد و او با آن پیراهن سرخش از این زینه‌ها پایین و بالا رفته باشد… چون این شهر شب‌ها مانند یک گور تاریک است و تو توان دیدن خانه‌های ویران دور و بر خانه‌ای را که زندگی می‌کنی با آن غارهای ترسناک و تاریک در دیوارهایشان نداری…»

این تاریکی در برابر نوری که در داستان در گذشته تصویر شده‌ است، بیان دیگری است از تجربه‌ی بی‌مکانی در برابر مکان‌مندی، بیانی از هاویه‌ای که شهر را درنوردیده‌ است و به تنها درخت ایستاده در حیاط که به کل آن خانه بن می‌بخشید و یادگار دختری بود که حضورش هنوز در آن خانه جریان داشت، نیز رحم نکرده، آن را ویران می‌کند.

گذشته در رمان چنان روشن تصویر می‌شود که حتا با فصل آخر رمان که بازگشت نام دارد نیز بازنمی‌گردد (فارغ از قضاوت در این باره که آیا چنین گذشته‌ای در ساحت کلی جامعه اصلاً وجود داشت یا خیر).

رمان زنده‌گان روایت بی‌خانمانی است، بی‌خانمانی در وطن، در روستا و شهر، در خانه، در بدن، در ذهن… روایت لحظات کوتاه و گذرای منزل گزیدن در روح یا خیال یا چشم دیگری که به سرعت رنگ می‌بازد. روایت تجربه‌ی زیسته‌ای که از هنگامی که خودشناس شده‌است، با صداهای انفجار در گوش و خون عزیزان در چشم، خو گرفته است. اما در عین حال در سراسر رمان خواست زنده‌گی، خواست سکونت و قرار موج می‌زند.

« امروز تکه‌ی سرخ را در بالکن هموار کرده است، یعنی آبش گرم شده‌است و من تا ده دقیقه دیگر باید خودم را به جای موعود برسانم. این همان لحظاتی است که تمام وجودم از حس لذت و عشق نسبت به او لبریز می‌شود. این تنها امکانی است که در آن ویرانه‌ها برای لذت بردنم وجود دارد….»

زنده‌گان نخستین رمان مجیب مهرداد شاعر است و درخشش رمان نیز در جاهایی است که زبان شاعرانه‌ی نویسنده غلبه کرده است. امیدوارم مجیب مهرداد را از این پس در رمان‌هایی به اندازه‌ی شعرهایش پیچیده و چند وجهی و به دور از شعار و به همان اندازه خواهان زنده‌گی بخوانم و به‌عنوان یک ایرانی کماکان امیدوارم هموطنان من بیش از پیش با آثار نویسنده‌گان جوان افغانستانی و در نتیجه با امکان‌های گسترده‌ی زبان خویش آشنا شوند.

 

پانوشت:

۱- قسمتی از شعر و بسیار دیر گور را یافتم. از مجموعه شعر مخاتب
۲- قسمتی از شعر رای بدهیم نه سنگر… یا سنگر بگیریم. از مجموعه شعر مخاتب
۳- قسمتی از شعر سرخ. از مجموعه شعر مخاتب
۴- قسمتی از شعرزوال فرعون. از مجموعه شعر مخاتب

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن