«تب» قاسم سلیمانی

فرشته نوری

قاسم سلیمانی که از یک قرار‌دادی ساده اداره آب ولایت کرمان ایران به یکی از عالی‌ترین مدارج و مناصب نظامی این کشور رسید، راهی بس طولانی، دشوار و پر‌مخاطره را طی کرده بود.

یقیناً قبل از دهه شصت شمسی او گمان هم نمی‌کرد که روزی چنین خواهد مرد که نامش سر‌خط اخبار جهان قرار گیرد و اوضاع جهانی را تا این حد آشفته سازد.

نمی‌خواهم در مورد این‌که شخصیت او چگونه بود، آدم بدی یا خوبی بود و… چیزی بگویم یا ابراز نظر کنم، اما نمی‌شود از این انکار کرد که او برای حکومت و نظامی که متعلق به آن بود، سخت وفا‌دار بود و هدف‌مندانه و صادقانه برای اجرای سیاست‌های آن، عمل کرد.

البته مرگ او و نحوه کشته شدنش آن هم توسط امریکا، امری غیر‌عادی نیست. جنگ، دشمنی و مخالفت ایران و امریکا چهل سال است که به شدت ادامه دارد و فعالیت‌ها و کار وسیع و متداوم آقای سلیمانی در موضع فرمانده مهم‌ترین نهاد نظامی برون‌مرزی ایران علیه امریکا هم چیزی نبود که از کسی پنهان باشد و یا او آن را پنهان نگهدارد. لذا بدیهی است که در چنین جنگ متداوم و شدیدی، چنین قتل‌ها، کشتارها و آسیب‌هایی هم برای طرفین وجود دارد. با این حساب این هم امری عادی است که زنده‌گی و مرگ چنین شخصیت‌هایی با در نظر داشت دوستان و دشمنان بی‌شمار‌شان، موافقان و مخالفان بی‌شماری هم داشته باشد. چنان‌چه در این چند روز همه شاهد انعکاس و بازتاب وسیع و متفاوت مرگ آقای سلیمانی در رسانه‌های مختلف هستیم.

ابراز محبت به آقای سلیمانی توسط هوا‌داران نظام جمهوری اسلامی ایران و مخالفان افراطی ملی و بین‌المللی امریکا و جهان غرب به اندازه‌ی ابراز انزجار و تنفر نسبت به او توسط مخالفان نظام جمهوری اسلامی و هواداران امریکا و جهان غرب به طرز بی‌سابقه‌ای شدت یافته و چنین استنباط می‌گردد که در ایران و کشور‌های منطقه این دو قطب متضاد بیش از پیش در حال شکل گرفتن و انسجام اند.

در واقع، مرگ این جنرال ایرانی به عنوان نقطه عطف در شکل‌گیری وقایع بعدی سیاست امنیتی منطقه، التهاب موجود در خاورمیانه را شتاب بیش‌تری داده و باعث ایجاد دلهره و نگرانی همه‌ی خطوط فکری سیاسی و امنیتی شده است.

تصمیم پارلمان عراق مبنی بر خروج نیروهای امریکا و متحدانش از آن کشور، عکس‌العمل جمهوری اسلامی ایران در حملات اخیر موشکی‌اش بر دو پایگاه امریکایی در عراق، ابهام عکس‌العمل بعدی امریکا در برابر آن، سکوت مرموز روسیه و چین به عنوان حامیان بین‌المللی ایران، گمانه‌زنی‌های نا‌مشخص پیرامون مواضع عربستان سعودی و دیگر کشور‌های عربی هوادار امریکا در منطقه، نقش بعدی ترکیه و اسرائیل در برابر قضایای جاری، تسریع فعالیت‌های دیپلماتیک تعدادی از کشور‌های آسیایی و اروپایی در فرونشاندن تشنج در منطقه، همه و همه حاکی از این است که تحولات مهمی در راه است که هنوز خیر و شر آن برای مردم منطقه و جهان مشخص نیست و همه‌ی این‌ها آن نگرانی و دلهره را تشدید می‌کند.

این‌ها همه نقطه نظرات سیاسی‌ـ‌امنیتی است که در این نوشته، زیاد منظور نظر من نیست و از جانب دیگر به علت این‌که در این زمینه‌ها علاقه، فعالیت و تجربه‌‌ی لازم ندارم، خودم را فاقد صلاحیت ابراز نظر در مورد آن می‌دانم.

اما در بحبوحه حالات موجود، آن‌چه برای من بیش از همه بسیار جالب و قابل فکر و دقت است، تب عجیبی است که در این روز‌ها در اذهان و مواضع هم‌وطنان خود دیدم و دقیقاً منظورم هم از نوشتن این متن، همین موضوع است: تب قاسم سلیمانی!

با قتل قاسم سلیمانی، تعداد زیادی از هم‌وطنان ما به گونه‌ی بی‌پیشینه سوگوار شدند یا نشان دادند که سوگوار و عزا‌دار شده‌اند. عده‌ی زیادی از آن‌ها سخت گریستند و در فضای مجازی متن‌های اندوه‌ناک نوشتند و به اشتراک گذاشتند. موج این سوگواری به شکل افراطی آن بی‌سابقه است. برای من باور‌کردنی نیست که فرمانده نظامی یک کشور همسایه در میان تعدادی از هم‌وطنان ما آن‌قدر نفوذ داشته باشد که نبودش آن‌ها را در حدی غمگین بسازد که حتا مرگ مردم بی‌گناه ما، سربازان، فرماندهان و رهبران خودمان، هیچ‌گاهی آنان را تا این حد متأثر نساخته بود.

از آن روز تا حالا چندین بار از خود پرسیدم که آیا این تب قاسم سلیمانی، نفوذ محبوبیت شخص آقای سلیمانی به حیث یک فرد آن هم با آن شخصیت جنجالی جنگی‌اش، در میان این عده از هم‌وطنان ما است یا که نه، این سوگ، بیانگر نفوذ آقای سلیمانی به عنوان یک فرمانده نظامی دولت ایران و خود این دولت در میان این عده از عزیزان ما [در طبقه‌های مختلف] است؟

حالا اگر پاسخ این باشد که خیر، این اندوه، همان محبوبیت و نفوذ شخصی آقای سلیمانی من‌حیث یک فرد و یک انسان است، نه چیزی بیشتر، در این صورت می‌توان با تعجب سوال کرد که این شناخت، این رابطه و این تماس چگونه و چه وقت به وجود آمد که مرگ او در این عده از برادران و خواهران من اثر گذاشته است؟

اما اگر پاسخ این باشد که نه! تب سلیمانی، همان نفوذ و قدرت حکومت و دولت ایران در میان این هم‌وطنان من است، در این صورت باز هم این معادله جهت‌های نا‌مشخص دیگری را ایجاد می‌کند که می‌تواند قابل اندیشه عمیق و جدی باشد.

 

این اندیشه را می‌توان با این سوال طرح کرد:

بر سر مردم و وطن من چه آمده است؟

زیر پوست جامعه من چه چیزی در جریان است؟

همه می‌دانیم و معلوم است که در تعداد دیگری از هم‌وطنان من، سعودی‌ها و پاکستانی‌ها و و بعدش حلقه‌های دیگری از کشور‌ها هم‌چنین نفوذی  دارند. خُب آن‌ها چگونه می‌توانند یا توانسته‌اند این‌‌قدر در مردم ما نفوذ پیدا کنند؟

آیا این نفوذ تنها از طریق پول و کمک‌های مادی ممکن است؟ آیا نفوذ پولی ممکن است احساسات و عواطف آدم‌ها را برای مرگ یکی از نفوذ‌کننده‌ها تا حد اشک ریختن و سوگواری چنین عمیق برانگیزد؟ اگر نه، این نفوذ، نفوذ مادی نیست، بلکه نفوذ هم‌سویی و هم‌فکری است. پس این فکر و این هم‌سویی چیست؟ چرا عده‌ای از هم‌وطنان من، برای مرگ سلیمانی می‌گریند و عده‌ای دیگر از مرگ او خرسند اند؟

این چگونه هم‌سویی و هم‌فکری است که باعث جدایی میان مردم ما شده است؟

اگر این هم‌فکری، منشای دینی داشته باشد و قرار باشد فرماندهان و روحانیون ایرانی با شاخصه تشیع بودن بر برادران و خواهران تشیع من نفوذ داشته باشند و فرماندهان و روحانیون سعودی و پاکستانی با الهام از تسنن و فرقه‌های دیگری چون وهابیت بر عده‌ی دیگری از ما نفوذ داشته باشند، پس جایگاه اصلی ما به حیث افغان‌ها و به حیث مسلمان‌های افغانستان کجا است و چیست؟

یعنی درست است که این‌همه سال و این‌همه خصومت‌های ما علیه هم‌دیگر و این‌همه قربانی دادن‌های ما، برای رضای ایرانی‌ها، پاکستانی‌ها، سعودی‌ها و بقیه ادامه داشته و خواهد داشت؟

ما به کجا روانیم؟ آخر ما چه خواهد بود؟‌

نمی‌خواهم به افکار و باور‌های خواهران و برادران خود بی‌احترامی کنم، اما می‌خواهم یاد‌آوری کنم که وقتی جنرال رازق که برای کشورمان کم‌تر از سلیمانی برای ایران نیست، در قندهار شهید شد، هیچ یک از ایرانیان عزیز، نه برای مرگ او سوگواری کردند و نه هم شادمانی، نه به سفارت افغانستان در تهران رفتند تا تسلیت بنویسند و نه هم در تظاهراتی گریه کردند و عکسی بر دوش کشیدند. برخورد آن‌ها به گونه‌ای بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. هرچند ممکن هواداران ایرانی طالبان چه در دستگاه دولتی ایران و چه در ایرانی‌های عام قلباً از مرگ فرمانده رازق خشنود شده باشند، ولی حتا همین را هم هیچ ابراز نکردند.

به گمان من عکس‌العمل آن‌ها در برابر کشته شدن فرماندهان و رهبران ما به مراتب منطقی‌تر از برخورد ما در زمینه‌های مشابه بوده است.

در هر صورت، وقتی صحنه‌هایی از تشییع جنازه آقای سلیمانی را در عراق و ایران دیدم و وقتی چند تن از هم‌وطنانم را دیدم که در سوگ مرگ او گریستند و از سجایای او حرف زدند، نا‌خود‌آگاه اشک‌های من هم سرازیر شد و احساس کردم که می‌گریم و دلم می‌خواهد که بگیریم…

اما… گریه من به یاد هزاران نوجوان و جوان هم‌وطن من است که جنازه‌های تکه‌تکه شده‌شان در زمین‌ها و دامنه‌های سوریه دفن است و یا از مرده و زنده آن‌ها خبری نیست و همسران، فرزندان و والدین‌شان دیگر هرگز آن‌ها را ندیدند و نمی‌بینند… همان‌هایی که سحرگا‌‌هان از محل تجمع‌شان برای یافتن کار‌های شاق روزانه در چهار‌راه‌های شهر‌های مختلف ایران، مستقیماً به قرارگاه لشکری به نام «فاطمیون» منتقل و در بدل وعده گرفتن اقامت خانواده‌شان در ایران و دریافت مزد کار، تعلیم دیدند و بعد در سوریه زیر نظر آقای سلیمانی، برای جنگ سلیمانی… جنگی که هیچ ربطی به آن‌ها نداشت، جنگیدند، معلول شدند، اسیر و ناپدید شدند، کشته شدند و تا هنوز به علت شرکت در آن جنگ، در شاهراه‌های افغانستان از موتر‌ها پایین کشیده شده و سر بریده می‌شوند… و یا در تکیه‌خانه‌ها و مساجد مورد حملات انتحاری قرار می‌گیرند…

من برای خوبی یا بدی سلیمانی اندیشه‌ای ندارم… من و دلم برای جوانان هم‌وطنم، برای رازق‌ها و دیگر سربازان و فرماندهان شهید ما می‌گرییم.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن