روان‌شناسی در کابل؛ فرهنگ افتخار (قسمت دوم)

سیدروح‌الله رضوانی

سیمین زنی ۴۸ ساله بود که به طور مشخص از اضافه‌وزن‌اش رنج می‌برد و به راحتی می‌شد افسرده‌گی و خسته‌گی شدید را از چهره و رفتارش تشخیص داد. دو جلسه طول کشید تا توانست اعتماد کند و به حرف بیاید. به میل خودش نیامده بود، به اصرار صدیق، همسرش که مشخص بود خیلی دوستش دارد و مراقبش هست، آمده بود. شکایت اولیه خود سیمین این بود که نمی‌تواند بخوابد. شب‌ها خواب نمی‌رود و روزها خون‌جگر و بی‌حوصله است. اضافه وزنش در دو سال گذشته بیش‌تر شده و با وجود رفتن به کلپ و پیاده‌روی و رعایت رژیم غذایی بهبودی حاصل نشده.

 

از سیمین پرسیدم این مشکلات از کی شروع شد؟

با نگاهی که معمولاً رو به‌پایین بود و صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفت: از وقتی که تنها پسرم را اختطاف کردند و بعد جنازه‌اش را آوردند، دیگر روز خوش در زنده‌گی‌ام ندیدم. با این که حالا پنج دختر دارم و هر کدام به فکرم هستند، اما غم وسیم از دلم نمی‌رود. شب‌ها پیش خود، با او گپ می‌زنم. روزها نمی‌توانم، می‌ترسم دیگران بگویند دیوانه شده است.

حرف‌های سیمین حکایت از سوگ و داغی ناتمام در وجودش داشت که او را به افسرده‌گی عمیق و اختلالات روان تنی کشانده بود. وقتی ما عزیزی را از دست می‌دهیم، اگر درست عزاداری و سوگواری نکنیم، آن داغ‌دیده‌گی، عارضه‌دار می‌شود و کار دست‌مان می‌دهد. برایم مهم بود که بدانم سیمین هشت سال قبل وقتی با داغ از دست دادن پسرش وسیم مواجه شده است چگونه سوگواری کرده است؟ این مهم‌ترین چیزی بود که باید درکش می‌کردم.

از سیمین خواستم از روزهایی بگوید که وسیم را اختطاف کرده بودند. او گفت که پسرش را در روزهای نزدیک به عروسی‌اش اختطاف کرده بودند. پدرش متنفذ بود و در دولت پست نسبتاً مهمی داشت. خبر مرگ پسرش را که دادند، گفتند جنازه‌اش را باید خودشان بین کوه‌ها پیدا کنند. ۲۰ روز طول کشید تا جنازه پسرش را پیدا کردند. من روایت سیمین را به همراه بغضی فرو خورده و نگاهی سرد از سوی سیمین می‌شنیدم. همدلی و همدردی کردن با سیمین سخت بود. هم‌چنان منتظر شنیدن چیز مهم‌تری در گفته‌های او بودم. تا این که به شبِ آوردن جنازه پسرش رسید:

سر ظهر بود که خبر دادند جنازه را پیدا کرده‌اند و می‌آورند خانه. مردم و اقوام که خبر شدند، آمده بودند خانه. خانه پر شده بود.

 

تو آن وقت چه می‌کردی؟

من تشویش رسیده‌گی به مهمان‌ها را داشتم. باید برای شب‌شان نان تیار می‌کردم. جنازه را که آوردند، من هیچ نفهمیدم چی شد. فکرم مصروف این بود که به مردم چای برسد و نان شب آماده شود. باید آبروی خانه و شوهر خود را حفظ می‌کردم. نمی‌خواستم دیگران فکر کنند که مرگ وسیم سرم تأثیر کرده است. خود را بی‌خار گرفتم اما دلم پر از غم بود. صدیق هم هیچ گریان نکرد. شب که شد در دلم پر غم بود، گریه‌ام گرفته بود اما برای این که کسی متوجه نشود، چادرم را در دهانم گذاشتم تا صدایم بلند نشود. تا صبح بُغض خود را خوردم. نیم مغزم به فکر فردا صبح بود که مردم باز می‌آیند برای تسلیت و این‌که برایشان نان و چای و صبحانه آماده کنم نیم دیگر مغزم با وسیم‌ام گپ می‌زد.

 

چی نمی‌گذاشت که گریه و عزاداری کنی؟

نمی‌خواستم دشمن شاد شوم و بگویند پسرش رفت، سرش رفت. خود را بی‌خار گرفتم که نگویند سرش تأثیر کرد. باید آبروی خانه‌ام را حفظ می‌کردم.

سیمین در واقع قربانی فرهنگ افتخار است. فرهنگی که می‌گوید، کسی، رفتاری و چیزی ارزش‌مند است که باعث افتخار باشد. فرهنگ افتخار اجازه نمی‌دهد به راحتی گریه کنی، یا نشان بدهی که غم و ترس داری. در این فرهنگ داشتن خشم و انگیزه انتقام یا بی‌تفاوتی و تأثیرپذیر نبودن از رویدادهای غم‌انگیز زنده‌گی قدرت و ارزش دانسته می‌شود. در این فرهنگ مراسم عزاداری مهم است، اما گریستن و عزاداری کردن بازمانده‌گان برای عزیزشان برخی مواقع نشانه ضعف دانسته می‌شود، خصوصاً اگر در حضور سیال‌ها و رقبا باشد. این فرهنگ می‌گوید گریه نکن که نشان بدهی چقدر قوی و تأثیرناپذیر و بی‌تفاوت به تعلقات دنیایی‌ات هستی. سرانجامش این می‌شود که اندوهی که با سوگواری درست می‌تواند التیام پیدا کند، غده‌ای می‌شود برای همیشه‌ی زنده‌گی بازمانده‌گان.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن