مجموعه شعر استاد دزد – طنز

موسی ظفر

هفته گذشته داستان دزدی را نشر کردم که به‌نحوی استاد من محسوب می‌شد. گفتم که وی چند صفحه شعری را که در انباری خانه ما سروده بود به من داد، اما بدلیل کمبود فضا در نسخه هفته قبل نتوانستیم چاپ کنیم. من از همین دریچه از شما و استاد معظم معذرت می‌خواهم. گزیده شعر استاد را خدمت شما در این نشریه چاپ می‌کنم.

 

ترس

نه از شلیک، نه از انفجار می‌ترسم

من از بلندی نرخ دلار می‌ترسم

 

خدا نکرده حق کس به گردنم ماند

به این دلیل من از کاروبار می‌ترسم

 

پولیس و داعش و طالب، تفنگ و زولانه

در این میانه من از قندهار می‌ترسم

 

خدا خراب کند فوتوشاپِ ملت را

نرفته غور ولی از منار می‌ترسم

 

ز بس مدال به هر خارپشتکی داده

من از مدال، من از افتخار می‌ترسم

 

شکرخوری

کسی کو جنگ کرده، تیر خورده یا تبر خورده

ز خرس سرخ زخم پنجه در قلب و جگر خورده

 

ولی اکنون به غار خرس رفته دوستی کرده

نمی‌دانم کجا خورده، ولی یک جا شکر خورده

 

من دزدم

من دزدم و من دزدم در ملک شما ای دوست

می‌چرخم و می‌دزدم با باد صبا ای دوست

 

با حوزه و با آمر من داد و ستد دارم

دادم به قوماندانی من سهم جدا ای دوست

 

در موتر و در خانه، در مسجد و در دفتر

هر جا که روید آیم، از پشت شما ای دوست

 

از برچی گرفته تا هوتخیل نفر داریم

بگریزی اگر از ما، میری به  کجا ای دوست؟

 

آنسو طرف کوتل بیخی دل ما جمع است

از دست حسیب الله کی میری خطا ای دوست؟

Comments are closed.