شاعرانه‌گی‌ها در شعر بیدل

پروین

سخن گفتن از عوامل شاعرانه‌گی در شعر شاعری که:

هزار آیینه در پرداز زلفش / ز جوهر شاخه‌ی مژگان در آب است

***

کاری بس دشوار و فوق طاقت است، چرا که برای تهیه مقاله‌ای که بتواند حق مطلب را به تمامی ادا کند و کلیه عناصر به کار گرفته شده در ساختار شعر او را در بر گیرد، در برابر عظمت شعر او:

***

در انتظار جمالی‌، نشسته‌ام به خیالی

تحیر از مژه آغوش‌ها گشاده به هرسو

***

به هر تقدیر‌، محور سخنم را به طور عمده به سه جنبه از جنبه‌های شعر بیدل اختصاص می‌دهم و به طور اجمالی درباره «منش استعاری زبان‌، ذهن و تصویر» در شعر بیدل نکاتی را یاد‌آور می‌شوم.

به طور کلی امروزه آن‌چه که مربوط به بررسی متن شاعرانه می‌شود‌، جدا از فرایند تحول کلی نظریه‌های ادبی و مقوله نقد نیست، چرا که مقوله شعر در قلمرو تعریف و نقد‌، همواره مورد توجه نظریه‌پردازان ادبی بوده و خواهد بود. بحث‌های نظری درباره متن شاعرانه‌، از زمان ارسطو آغاز شده و در گذر تاریخ چالش‌های فراوانی را پشت سر نهاده است که بر آیند کلی آن‌ها‌، به ویژه در قرن بیستم‌، با تأثیر‌پذیری از دست‌آوردهای دانش زبان‌شناسی و هم‌چنین نظریه‌های شعری در آرای صورت‌گرایان روس و پس از آن‌ ساختار‌گرایان‌، جایگاه ویژه‌ای را برای آن فراهم کرده است‌. در حوزه زبان‌شناسی‌، با تکیه بر آرای سوسور و نظریه‌پردازان نشانه‌شناسی‌، رهیافت‌های ارزشمندی برای درک جایگاه ویژه‌ی آن در نظام زبان در نظر گرفته شده است‌؛ به گونه‌ای که متن شاعرانه از دیدگاه یوری لوتمان، نشانه‌شناس برجسته روس‌، این‌گونه تعریف می‌شود‌: «متن شاعرانه‌، نظام نظام‌ها یا رابطه رابطه‌ها است؛ پیچیده‌ترین شکل قابل تصور سخن است که چندین نظام مختلف را درهم فشرده می‌کند [زیرا] شعر «دال» را با تمام وجود، فعال می‌کند و واژه را در چنان شرایطی قرار می‌دهد که تحت فشار شدید واژه‌های اطراف حد اعلای عمل‌کرد را از خود بروز می‌دهد و غنی‌ترین استعداد خود را رها می‌سازد.» با توجه به نظر لوتمان‌، بیدل یکی از معدود شاعرانی است که شعر او در بسیاری از موارد به نظام نظام‌ها تبدیل شده و به مدد درک لحظه‌ها و ذهن و زبان شاعرانه‌، چندین نظام مختلف را در هم فشرده ساخته و در نتیجه موفق به کشف زبانی شده است که یک‌سره بر منش استعاری استوار است. این زبان از سه سرچشمه اصلی استعاره (کلاسیک، رمانتیک و مدرن) بهره گرفته و حد اعلای کارکرد واژگان در زبان را به سامان رسانده است. از همین رو، بستر سیال این زبان، جایگاهی مناسب برای تجلی تخیل جادویی شاعرانه او واقع شده و به خلق بیانی تصویری و خارج از مرزهای قرار‌دادی جهان واقعی منجر شده است.

یکی از مهم‌ترین عواملی که در خلق یک فضای یکه و یگانه در شعر بیدل مؤثر است‌، قطع پیوندهای جهان شاعرانه او از جهان واقعی است و پناه بردن او به ساحت فردی در لحظه آفرینش هنری.

بدین طریق می‌توان شعر بیدل را شعر گریز از ریالیسم وانمودی کلیشه‌ای در زنده‌گی روزمره به حساب آورد که خرق عادتی جسورانه را توصیه می‌کند.

زنده‌گی در قید و بند رسم و عادت مردن است

دست دست توست بشکن این طلسم ننگ را

***

 

گریز از ریالیسم عادتی که یکی از نشانه‌های مدرنیسم در اسلوب نوشتار بیدل است‌، او را به سمت فرا‌واقعیتی هدایت می‌کند که جایگاه وهم فرا‌واقع است و ساخت فضا و تصاویر استعاری در شعر او در نتیجه همین «گریز» انجام می‌پذیرد و به بستری مناسب برای سامان‌یابی استعاره‌های قدرتمند و هنجارگریز و تصاویر هنری متناقض‌نما تبدیل می‌شود؛ تصاویری از این دست:

***

به عیش خاصیت شیشه‌های می داریم

که خنده بر لب ما قاه‌قاه می‌گیرید

***

علاوه بر آن‌ «ذهنیت» در شعر بیدل، در نتیجه گریز از کلیشه‌ها به سمت عرفانی بی‌بدیل، کمال یافته و شناخت‌مدار پیش رفته و در نتیجه «تصوف مدعی» به «عرفان بی‌ادعا» تبدیل شده است، که خود بنیان‌های اصلی «عرفان آیینه‌بین» در شعر بیدل را بنا نهاده است:

***

غفلت چه فسون خواند که در خلوت تحقیق

برگشت نگاهم به خود و آیینه‌بین شد

و همین «عرفان آیینه‌بین» بیدل را به شناختی رسانده است که فنای مطلق را در پی دارد:

نه وحدت سرایم‌، نه کثرت نوایم

فنایم فنایم‌، فنایم فنایم

***

هم‌چنین همین عرفان ناب‌، بیدل را به سمت تواضع و قناعتی می‌کشاند که نهایت بی‌ادعایی و اظهار ناچیزی در برابر جمال معشوق را که در مکتب بیدل از حاصل جمع «جمال و جمال‌آفرین» حاصل می‌شود‌، بیان می‌دارد‌:

***

گم‌گشته‌گان وادی حیرت نگاهی‌ایم

در گرد رنگ‌باخته کن جست‌وجوی ما

***

این شیفته‌گی‌، جز تحیر برباد‌دهنده «دین و دنیا» برای شاعر‌، چیزی در پی ندارد:

***

تحّیر تو ز فکر دو عالمم پرداخت

به جلوه‌ات که نه دین دارم و نه دنیایی

و قناعتی اندک خواه را نصیب او می‌سازد‌:

قانع به جام وهمیم، از بزم نیستی کاش

قسمت کنند بر ما، از یک حباب‌، نیمی

***

این ذهنیت یا اندیشه غنی شده در شعر بیدل‌، اندیشه‌ای پدیدار‌شناسانه و فلسفی است و آرامش عادت‌زده حاکم بر زنده‌گی روزمره را به چالش می‌کشد و ناچیز می‌شمارد. پس شاعر با دیده‌ی بصیرت‌، در سرشت کلیه عناصر هستی‌، «پریشانی» و عدم آرامش مشاهده می‌کند:

***

به جمعیت فریب این جهان خوردم، ندانستم

که در هرغنچه، طوفان پریشانی کمین دارد

***

اندیشه فلسفی در شعر بیدل‌، در تلاشی خسته‌گی‌ناپذیر، در صدد آن است تا حقیقت شگرف زیبایی جهان آفرینش را که در نتیجه کشف و شهود شاعرانه نصیب او شده است‌، در مسند باور بنشاند و کثرت را در آن به وحدت هستی‌مدارانه متصل کند؛ پس عرصه‌ی شعر او به جولانگاه سفر کثرت به وحدت و بالعکس تبدیل می‌شود. این مسأله بالاترین هدف «شناخت» در شعر او را که تأمل در پیکره‌ی واحد و زیبای هستی است‌، رقم می‌زند؛ چرا که این عرصه‌، جایگاه «دیدار» معشوق است و تحیر از تجلی جمال بی‌بدیل او:

***

نرگسستان جهان وعده‌گه دیدار است

کز تحیر همه جا آیینه خرمن کردند

***

دیداری که شاعر در آرزوی نایل آمدن به آن حتا بر گریه‌ای ابدی دل می‌بندد:

***

شاید گلی ز عالم دیدار بشکفد

تا چشم دارم آیینه خواهم گریستن

***

یکی دیگر از بارزترین نمودهای اندیشه فلسفی در شعر بیدل، فراهم‌آوردن بستری مناسب برای کارکرد حیرت‌انگیز عنصر «بازتاب یا انعکاس» در شعر است‌؛ به‌گونه‌ای که در فرایندی جادویی، پدید‌ه‌های حیات در شعر او در چرخه‌ای عجیب قرار می‌گیرند تا پس از پالایش‌، به خلوص و شفافیتی دست پیدا کنند تا بتوانند به مثابه ابزاری برای انعکاس زیبایی معشوق به کار آیند. این فرایند در کلیت خود از جزیی‌ترین عناصر هستی تا کلی‌ترین آن‌ها را در بر می‌گیرد و جهان شعر بیدل را به آیینه‌زاری از تلاقی انعکاس‌های متعدد تبدیل می‌کند که از این میان سه عنصر شبنم‌، آیینه و شاعر بالاترین درجه مقام انعکاس و «آیینه‌گی» را از آن خود ساخته‌اند؛ چراکه از کیفیت نوع زیبایی‌ای که مشاهده می‌کنند و قرار است آن را بازتاب دهند‌، هر‌سه در حیرت‌اند:

***

از حسرت گلزار تماشای تو آبست

چون شبنم گل آیینه در آیینه‌دان‌ها

و:

درین گلشن نه بویی دیدم و نی رنگ فهمیدم

چو شبنم حیرتی گل کردم و آیینه خندیدم

***

در این میان دغدغه اصلی ذهنیت در شعر بیدل‌، قبولاندن این زیبایی بی‌قید‌و‌شرط‌، قطعیت‌یافته ازلی و ابدی و تغییر‌ناپذیر در جهان‌ به مخاطب است. پس اندیشه در شعر او جانب نسبیت را فرو می‌گذارد و به قطعیتی اقتدار‌طلبانه دست پیدا می‌کند. زشتی‌های چهره جهان را نیز زیبا می‌بیند‌، دریچه‌های عرفان اجتماعی را بر جهان خود می‌بندد‌، عرفان شخصی و احوالی را بر‌می‌گزیند و چالشی تازه را با ریالیسم وانمودی در زنده‌گی واقعی طرح می‌ریزد که پرداختن به آن از حوصله این بحث خارج است. شاید بتوان گفت نکته دیگری که در نتیجه فرایند چرخه شفافیت در شعر بیدل به اهمیتی ویژه از دیدگاه مباحث زیبایی‌شناختی دست پیدا می‌کند،  تبدیل شدن پدیده‌ها به «اُبژه» در نتیجه ذهنیت قوی جاندار‌انگارانه (عمل‌کرد عنصر«آنیمیسم») است. در نتیجه این جاندار‌انگاری هنری‌، هیچ چیزی بیرون از دایره نمی‌ماند؛ چرا که در بسیاری از موارد علاوه بر عناصر و پدیده‌ها‌، «مفاهیم» نیز به شخصیت‌های صاحب شعور تبدیل می‌شوند و این است که مفاهیم «حیرت» و «حیرانی» در موارد متعدد، به موجوداتی هوشمند در برابر جلوه بی‌نظیر معشوق، خود به «حیرت» می‌نشیند:

***

به خلوت که حیا‌پرور است شوخی حسن

ز چشم آیینه بیرون نشست حیرانی

یا:

در خلوتی که حسن تو دارد غرور و ناز

حیرت ز چشم آیینه بیرون نشسته است

***

حال‌، نکته‌ای که در این بیان قابل تأمل است، این است که زبان شعر بیدل، این‌گونه آشنایی‌زدا و هنجار‌شکن است‌، بدون تردید خوانشی آشنایی‌زدا را نیز می‌طلبد؛ خوانشی از نوع گفتمان سه‌جانبه مؤلف‌، متن و مخاطب. خوانشی که در آن‌، مخاطب برای نزدیک شدن به جهان شعر مجبور است ابزارهای سنتی و قرار‌دادی خوانش شعر را به یک سو نهد و به دنبال ساده کردن نظام پیچیده این زبان شاعرانه نباشد؛ زیرا جهان شعر بیدل جهانی اثیری و آمیزش‌یافته از دو عنصر «بی‌خودی» (متعلق به تجربه‌های ناب عرفان شخصی) و «وهم» (متعلق به گریز از ریالیسم وانمودی) است و به همین دلیل عناصر شعر او پیوسته در حال لغزش‌، جهش و رهایی‌اند و دامنه‌ای بسته‌، محدود و قابل ساده شدن ندارند. دل‌بسته‌گی بیدل به مکان‌های فراواقعی که جایگاه گریز او از واقعیت زنده‌گی روزمره و پناه بردن به عزلت شاعرانه و عارفانه‌ است، نکته دیگری است که شاید اشاره به آن در این مقوله در روشن‌تر شدن گوشه‌هایی از جهان شعر او مؤثر باشد. این مکان‌ها در همه اشکال خود بر فضایی اختصاصی و فردی دلالت دارند‌؛ مکان‌هایی که یا وهم‌آلود اند یا بی‌نشان و یا حیرت‌کده.

این مکان‌ها در هم‌جواری با «جهان پری‌وار» در شعر بیدل به کیفیتی جادویی و افسانه‌ای دست پیدا کرده و در همراهی با «فضایی لامکان و دشت بی‌نشان»، مکان فلسفی «عدم» را در شعر او مطرح کرده‌اند، اما نوعی عدم مکان‌مند و هستی‌مدار. آفرینش این «مکان فلسفی» و استفاده ابزاری از آن در جهت خلق معانی تازه، یکی از زیباترین پارادوکس‌های معنایی و فلسفی در ذهنیت شعر بیدل است‌؛ چرا که این «عدم مکان‌مند» در «ظلمت‌آباد» خود، مقدمات امید به شناختی کمال‌یافته‌تر و نشانه‌هایی از حضور افسانه‌ای معشوق را در خود نهان دارد:

***

بر امید آن‌که یابیم از دهان او نشان

موی خود را جانب ملک عدم داریم ما

***

«عدم فلسفی» در شعر بیدل، جایگاه تجربه و کشف و شهود عارفانه نیز است و تنها مکانی است که شاعر در آن تجلی صبح دیدار معشوق را انتظار می‌کشد:

***

بی‌نفس در ظلمت‌آباد عدم خوابیده‌ایم

شاخه زن گیسو، سحرانشاء کن از شب‌های ما

یا‌:

زان دهان بی‌نشان بوی سراغی برده‌ام

تا قیامت بایدم راه عدم پرسید و رفت

***

به هر حال بیدل به مکان‌های بی‌نشان‌، خمار‌آباد‌، جنون‌کده‌، عدم آلوده و گسسته از جهان واقعی (جهان موجود) دل بسته است؛ چرا که «صحرای امکان» (یا این جهان فانی را)، زراعت‌گاه «سراب» می‌داند؛ آن را به ابتذال متهم می‌کند؛ از بیم آفت آن در هراس است‌؛ مخاطب را از دل‌بستن به آن بر‌حذر می‌دارد و از سرنوشت نا‌بسامان خویش در مدت اقامت در آن‌، سخن می‌دارد:

در زراعت‌گاه امکان بس که بیم آفت است

خلق را چون دانه‌ی گندم دلی در سینه نیست

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن