صلح، گم‌شده‌ی پدر و رویای من

حسن فروغ ارشاد

صلح کجا است؟ به راستی اگر بپرسم صلح چیست، به من نمی‌خندی؟ من کودک دهه هفتاد بوده‌ام. من و تمام کسانی که از دهه هفتاد به بعد از شکم مادر افتیده‌اند، از صلح فقط نامش را می‌دانیم. اولین خاطراتی که از دوران کودکی‌ به یاد می‌آورم، جنگ است. من کودک دهه هفتاد‌‌م و از پارک و شهر بازی به همان پیمانه بیگانه‌ام که با صلح بیگانه مانده‌ام. نمی‌دانم چند سالم بود ولی قشنگ به یاد دارم که مادرم و دیگر زنان دهکده ما، خجور پخته بودند. نزدیکی‌های شام بود. اندک زمانی به آغاز چشمک‌های پیاپی ستاره‌های تیز‌نور دهکده مانده بود. آفتاب از شاخ‌های درخت‌ها و قله‌ی کوه دهکده، مثل صلح کوچ کرده بود، با این تفاوت که آفتاب فردایش برگشت، اما صلح هنوز پشت کودکان دهکده‌ی ما دق نشده است. آن روز دم غروب همه باهم به تکیه‌خانه قریه رفتیم. زنان خجور نذر کرده بودند. ملای قریه قرآن به دست داشت و ما با گذشتن از زیر قرآن، به ماندن و نمردن‌مان امید می‌بخشیدیم.

هفت‌ساله بودم، برادر بزرگم دستم را گرفته بود و برای اولین روز به مکتب می‌رفتم. مکتب از قریه‌ی ما یک ساعت پیاده‌روی فاصله داشت. خاطرات آن روز را هیچ وقت از یاد نبرده‌ام و نخواهم برد. برادرم در مسیر راه تکرار می‌کرد که امروز موتر را برایت نشان می‌دهم. من هفت‌ساله بودم و هنوز از موتر نیز مثل صلح فقط نامش را می‌دانستم. من همراه برادرم و سایر کودکان قریه پس از یک ساعت پیاده‌گردی به مکتب رسیدیم. پس از هفت سال زنده‌گی، اولین موتری که دیدم یک موتر جنگی بود، یک «داتسن». چشم‌هایم از تماشای پیچیده‌گی‌های یک موتر به حیرت افتاده بود. خوشحال بودم، نه از این‌که مکتب رفته‌ بودم، بلکه به این دلیل که موتر را دیده بودم. به خانه که برگشتم، با شور و هیجان ماجرای دیدن موتر را برای مادرم تعریف می‌کردم. چوکی‌های پشت سر داتسن به صورت رو‌به‌رو چیده شده بود و مدتی نگذشت که شاگردان مکتب اسفنج چوکی‌های تفنگ‌داران را تکه‌تکه دزدیدند.

صلح، گم‌شده‌ی نسل ما نیست، چون ما هیچ وقت صلح نداشته‌ایم تا گمش کرده باشیم. صلح برای نسل پسا‌هفتاد بیش‌تر یک رویا است تا یک گم‌شده. اصطلاح گم‌شده را نسل قبل از دهه هفتادی‌ها به صلح چسبانده‌اند، شاید به این دلیل که صلح داشته‌اند و به ناگه گنج گران‌بهای‌شان را هم‌چون گلگسی‌های شهر کابل از دستانش ربوده‌اند. حالا اما گم‌شده‌ی نسل‌های قبل از دهه هفتاد و رویای نسل‌های پسا‌هفتاد، از دوحه‌ی قطر سرک کشیده است. تقریباً اکثریت قریب به اتفاق جست‌وجوگران صلح در قطر، قبل از دهه هفتادی‌ها هستند. در حدود چهل نفر در دوحه‌ی قطر شب و روز می‌گذرانند تا صلح بیاورند. حتم دارم که در این شب و روزها برای جست‌وجوگران صلح در دوحه دسترخوان قشنگی چیده می‌شود، حمام‌های بیست‌و‌چهار ساعته گرم در اختیار دارند و روزانه پنج وقت با آب گرم وضو می‌گیرند و نماز می‌خوانند. حوصله اگر داشته باشند، در یک شبانه‌روز یک الی دو ساعت را به گفت‌وگو می‌نشینند تا اصول رفتاری مورد توافق در گفتمان صلح را بیابند.

این‌جا اما اوضاع فرق دارد. از زمان حضور جست‌وجوگران صلح در قطر، آتش جنگ افروخته‌تر شده است. روزانه کودکان بیش‌تری یتیم می‌شوند و سربازان از دو طرف جبهه خون هم‌دیگر را می‌ریزانند تا پشتوانه گفت‌وگوهای صلح رهبران‌شان در قطر فربه‌تر شود. اگر قرار است صلح بیاید، چرا جوانانی را که این روز‌ها کشته می‌شوند، از دیدن صلح محروم می‌کنیم؟ دقیق نمی‌دانم، ولی گفته می‌شود صلح باید بیاید؛ یعنی صلح می‌آید، اما با کدام قد و اندام؟ آیا اشک یتیمی که پدرش را در پشت جبهه‌های نبرد به خاطر دفاع از حیثیت وطن گم کرده است، با آستین‌های صلح پاک خواهد شد؟ آیا دختری که برای خودش لباس می‌پوشد، پس از آمدن صلح نیز قادر خواهد بود تا برای خودش بپوشد و باب میلش سخن بگوید؟ آیا برای «گفتن»، «اندیشیدن» و «دیدن» قالب بسته نخواهد شد؟ سوال‌های بسیاری هست که برای پاسخش تنها گذر زمان را در اختیار داریم. صلح تنها آتش‌بس نیست و جنگ هم تنها به آتش خلاصه نمی‌شود. چه بسا جوامعی که آتش‌بس دارند، اما طعم صلح را نمی‌چشند. گاهی ممکن است آتش نبارد، اما جبر بدون آتش هم کم‌تر از جنگ نیست. امیدوارم گم‌کرده‌های ما گم‌شده‌ی‌شان را بیابند و صلح به دست آمده یک صلح سالم باشد. تن معلول و زخم‌دار بسیار داریم. بدن صلح آینده ما را بی‌تب‌و‌درد می‌خواهم!

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن