کبوتر صلح بر بام سپیدار

م. معین

یک روز زیبا و آفتابی، بدون صدای مهیب انفجار و به دور از آه و ناله و مویه‌های جانسوز و جانکاه چه وقت فرا می‌رسد؟ صلح شاید آن روز باشد!

هیچ انسانی را نمی‌توان یافت که به آرامش و آسایش نیندیشد و سایه امنیت را برای ادامه حیات خویش برنگزیند؛ اما چگونه و با کدام روش می‌توان به امنیت رسید و میان زنده‌گی و صلح پیوند دایمی برقرار کرد؟ به یقین فقط در بودن امنیت است که معنای زنده‌گی را می‌توان فهمید و راه پیش‌رفت و توسعه را می‌توان پیمود. در روزگاری که همه انسان‌ها دل‌تنگ سکوت می‌شوند، جدال و جنگ و خشونت مفهوم خود را از دست می‌دهد. به یقین آن روز می‌آید و چشم‌ها در انتظار همان روز آفتابی است.

تولستوی در شاهکار ماندگارش «جنگ و صلح» به توصیف هر دو پدیده از منظر اجتماعی و تاریخی می‌پردازد و به خواننده می‌فهماند که جنگ روزی به صلح می‌انجامد که بشر در انتظارش لحظه‌شماری می‌کند.

جواهر لعل نهرو می‌گوید: جنگیدن مردم با هم و کشتن یک‌دیگر نابخردانه‌ترین کاری است که انسان می‌تواند بکند؛ این کار برای هیچ کس ثمری ندارد.

مردم افغانستان که سال‌ها است جنگ را زیسته‌اند، هم‌چنان با دو روی آن آشنا هستند. روی خشن و بی‌رحم که تنها کشتار و ویرانی را می‌فهمد و روی دیگر آن که صحنه خلق قهرمانی و شجاعت و حماسه‌آفرینی برای دفاع از سرزمین‌شان است. با این وجود سکوت هر ملتی در برابر ویرانگری‌های دشمنان، گناهی بس عظیم است. کسانی که برای آزادی از خود شجاعت و مقاومت نشان می‌دهند، بیش از هر انسانی به صلح فکر کرده‌اند و سربازی که برای امنیت سرزمینش می‌رزمد، صلح را برای مردمش به ارمغان خواهد آورد.

باری، وقتی قرار است صلح در سطح سیاسی میان دولت و جنگ‌جویان مسلح برقرار شود، نیاز است تا پیش از هر چیزی زبان مشترک برای باز کردن باب گفت‌وگوها شکل بگیرد تا هر دو طرف به درجه‌ای از فهم متقابل از یک‌دیگر برسند و مطمین شوند که صلح در شرایط کنونی یک ضرورت سیاسی و اجتماعی است که باید عادلانه باشد و رضایت شهروندان یک سرزمین را که قربانیان اصلی هر خشونتی هستند، حاصل کند.

گفت‌وگوهای بین‌الافغانی چیست؟

من به گفت‌وگوهای بین‌الافغانی در شرایط کنونی نمی‌توانم باور کاملی داشته باشم و این مساله برای من قانع‌کننده نیست. درک من این است که این گفت‌وگوها پیش از آن‌که بین‌الافغانی باشد و تبیینی از نقش افغان‌ها در آوردن صلح به دست دهد، بیش‌تر بین‌المنطقه‌ای به نظر می‌رسد که قدرت‌های بزرگ در آن مداخله آشکار دارند. در مصاحبه‌ای در یکی از برنامه‌های رادیویی گفتم که منطقه به مفهوم اشتراک جغرافیایی و تاریخی چند دولت معنای خود را از دست داده است. چه آن‌که بسیاری از قدرت‌های بزرگ در دورترین نقاط جهان تاثیر‌گذار هستند و می‌توانند بر مناسبات سیاسی و امنیتی آن مناطق نقش مهمی داسته باشند. باید بپذیریم منطقه‌ای که افغانستان متعلق به آن است، امریکا نیز در آن سهم بزرگی دارد و در بازی‌های رایج در این منطقه از استراتژی‌های مختلفی برخوردار است. این نگرانی که – امریکا باید از افغانستان مسوولانه خارج شود دلیل محکمی بر همین ادعا و بیانگر نقش انکار‌ناپذیر امریکا در این منطقه است. اکثر کشورهای منطقه مانند ایران، چین، روسیه، پاکستان، هند و حتا ترکیه و برخی از کشورهای عربی نیز از خروج زودهنگام امریکا از افغانستان ابراز نگرانی کرده‌اند. در آخرین واکنش‌ها، جواد ظریف وزیر خارجه ایران در مصاحبه با یکی از رسانه‌های معتبر افغانستان به این نگرانی به صورت جدی اشاره داشت و گفت که ما طرفدار خروج مسوولانه امریکا از افغانستان هستیم. در حالی که بر هیچ کس پوشیده نیست که ایران و امریکا در دشمنی تاریخی به سر می‌برند و جمهوری اسلامی ایران همواره از حضور نیروهای امریکایی در منطقه، به خصوص در افغانستان، نگرانی خود را ابراز داشته است، تا جایی که محمود احمدی‌نژاد در زمان ریاست جمهوری‌اش بارها از ادبیات «اشغال افغانستان توسط امریکایی‌ها» استفاده می‌کرد و نگرانی خود را این‌گونه بیان می‌داشت که گویا امریکا بدون هیچ مجوزی به افغانستان حمله کرده است. دقیقاً این همان عبارتی بود که طالبان نیز جنگ خود را علیه امریکایی‌ها در افغانستان توجیه می‌کردند.

شکل‌گیری ادبیات ضد امریکایی در منطقه از سوی ایران و روسیه در هجده سال گذشته توانست روایت جنگ افغانستان را تغییر دهد و طالبان را به گروه‌های متعددی در برابر ایالات متحده امریکا تبدیل کند. در این شکی نیست که موقف‌های ضد امریکایی دولت‌های منطقه که نتیجه یک‌جانبه‌گرایی امریکایی‌ها پنداشته می‌شود، به جای پایان دادن به جنگ از راه گفت‌وگو در سطح کلان بین‌المللی، بیش‌تر در جهت انتقام‌جویی از امریکا اتخاذ شده است که سبب طولانی شدن جنگ در افغانستان شد.

با این حساب نتیجه می‌گیریم که گفت‌وگوهای بین‌الافغانی قطعاً به تنهایی نمی‌تواند این کشور را به صلح پایدار برساند. از آن‌جا که مساله جنگ افغانستان ابعاد منطقه‌ای و جهانی دارد، مساله صلح نیز خارج از تحلیل نویسنده نیست. واضح است که بازیگران منطقه‌ای نقش سازنده‌ای در تامین امنیت و آوردن صلح و ثبات دایمی در افغانستان دارند.

اگر واقعاً جنگ افغانستان را افغان‌ها آغاز کرده باشند و هیچ کشوری در آن دخالتی نداشته باشد، آن وقت است که به گفت‌وگوهای بین‌الافغانی می‌توان اعتقاد پیدا کرد و یقین آورد که گره‌های کور صلح به ساده‌گی در کابل باز خواهد شد؛ البته هرگز نمی‌خواهم از مشکلات سیاسی که در بین سیاستمداران، احزاب و تنظیم‌های جهادی افغانستان برای رسیدن به صلح وجود دارد چشم‌پوشی کنم. شکی نیست برخی از رهبران سیاسی که در زیر سایه جمهوریت نفس می‌کشند و از مزایای مادی و معنوی آن برخوردارند، چنان بر طبل جنگ می‌کوبند که به مانع بزرگی در برابر گفت‌وگوهای صلح تبدیل شده‌اند. ادبیات نفرت، خشونت و خودخواهی چنان در میان این رهبران رایج شده است که سال‌ها است جز ناامیدی، رنجوری و بی‌باوری چیز دیگری برای مردم به ارمغان نیاورده است.

گفت‌وگوهای دولت افغانستان و طالبان در دوحه با کدام مقدمه آغاز شد؟

در واقع مقدمه هر گفت‌وگویی برای رسیدن به صلح، با محکومیت یک‌دیگر از جانب طرفین جنگ آغاز می‌شود که اگر چنین نباشد، منطق گفت‌وگو برای رسیدن به صلح می‌لنگد. محکومیت جانبین در گفت‌وگوهای بین‌الافغانی با همین پیش‌فرض لحاظ می‌شود، اما معمولاً سعی می‌شود به خاطر رسیدن به تفاهم مشترک و قطع جنگ از اظهار آن پرهیز شود. در چنین گفت‌وگوهایی جانب گروه شورشی سعی دارد به هر ترتیبی که می‌شود جنگ خود را مشروعیت ببخشد و از آن به نام جنگ رهایی‌بخش یاد کند تا در میز مذاکره به امتیازات بیش‌تری دست یابد.

در واقع و آن‌چه از نظر من می‌تواند روند گفت‌وگوهای دولت افغانستان و طالبان را تقویت کند و سبب اعتماد متقابل شود، درک متقابل از ضرورت صلح و ختم جنگ در افغانستان است. اگر این درک حاصل شده باشد، گامی مثبت و ارزنده پنداشته می‌شود که می‌تواند سبب اعتماد مردم افغانستان به این گفت‌وگوها شود. به یقین مهم‌ترین پیام کلیدی برای مردم افغانستان، درک همین مساله خواهد بود. به باور من در صورتی که یکی از طرفین اراده کافی برای تامین صلح نداشته باشد، باید منتظر امتداد جنگ و ویرانی‌های بیش‌تر در کشور باشیم.

این در حالی است که در یک سال پسین طالبان هم‌زمان با روند گفت‌وگوهای صلح، در میدان جنگ نیز تحرکات نظامی داشته‌ و دست به حملات گسترده‌ای علیه غیرنظامیان، نیروهای امنیتی و تاسیسات عام‌المنفعه زده‌اند. تا جایی که فرمانده قوماندانی مرکزی اردوی امریکا (سنتکام) گفت که گروه طالبان به گونه آشکارا خشونت‌ها در این کشور را افزایش داده است. هم‌چنان جنرال کنت مکنزی چندی پیش اذعان داشت که داعش نیز به گونه واضح برخی از این حملات را انجام داده است و طالبان زمینه‌ساز این حملات بوده‌اند.

مکنزی به خبرنگاران گفته بود: «این خشونت‌ها متوجه امریکا و ایتلاف ناتو نیست؛ این حملات متوجه نیروهای امنیتی و خود افغان‌ها است.» به گفته او، این حملات (در اصول) از سوی طالبان انجام می‌شود.

 این واکنش آشکار یک تن از مقام‌های ارشد نظامی ایالات متحده، نشان می‌دهد که طالبان دشمنی آشکار با مردم و دولت افغانستان دارند و به هیچ گفت‌وگویی با افغان‌ها علاقمند نیستند و بیش‌تر به دنبال خلق استیژهای سیاسی در بین کشورهای بیگانه‌اند تا خود را به عنوان یک نهاد برابر با دولت افغانستان بازنمایی و بازسازی کنند. در واقع و از نظر من طالبان بیش از این‌که به مساله صلح بپردازند، به جنگ مشغول شده‌اند. در واقع امتداد خشونت از سوی طالبان، منطق گفت‌وگوی آن‌ها با هیات دولت جمهوری اسلامی افغانستان است که هرگز نمی‌تواند مقدمه مطلوبی برای چانه‌زنی‌های سیاسی باشد.

زبان مشترک نماینده‌گان جمهوری و امارت اسلامی چیست؟

شناخت زبان طرفین در هر مذاکره‌ای برای هر دیپلماتی مهم است تا بتواند فهم و تحلیل واقع‌بینانه‌ای از گفت‌وگو به دست دهد و درک عمیقی از نقاط اختلافی و اشتراکی طرفین مذاکره پیدا کند. در هر مذاکره‌ای، به خصوص در مذاکرات پیچیده برای رسیدن به قطع جنگ و برقراری صلح، داشتن زبان مشترک نیازمند وقف زمان بیش‌تری است تا طرفین به درک متقابل از یک‌دیگر برسند. با این حساب تا جایی که دیده می‌شود در گفت‌وگوهای بین‌الافغانی طرفین نه به زبان مشترک دست یافته‌اند و نه هم به درک متقابل از خواسته‌های یک‌دیگر رسیده‌اند تا بتوان به آن امیدوار بود.

در مصاحبه‌ای که با یکی از اشتراک‌کننده‌گان در مذاکرات دوحه داشتم، دریافتم که طالبان به دنبال افزون‌خواهی هستند و هیچ وقعی به گفت‌وگوهای صلح نمی‌گذارند و تنها توافق‌نامه دوحه را مبنای مذاکرات خود با نماینده‌گان جمهوری قرار می‌دهند. از نظر من و شاید از دید خیلی از تحلیل‌گران سیاسی، گروه طالبان پس از توافق‌نامه دوحه از پرستژ سیاسی در سطح جهانی برخوردار شد و در قامت یک نهاد برابر با دولت افغانستان ظهور کرد. در واقع این کار سبب شد تا «امارت اسلامی» به داعیه رقیب در برابر «جمهوری اسلامی» قرار بگیرد، روند گفت‌وگوهای بین‌الافغانی را با مشکلات جدی روبه‌رو سازد و نگذارد تا زبان مشترک افغانی در بین نماینده‌گان دولت و طالبان شکل بگیرد. به عبارتی، توافق‌نامه طالبان با ایالات متحده در دوحه توانست برای طالبان روایت پیروزی را رقم بزند. از همین رو طالبان از لفظ «فاتح» استفاده کردند و با پیام‌های مختلف از طریق کانال‌های اجتماعی اعلان داشتند که قدرت بزرگ جهانی را شکست داده‌اند و «اداره کابل که دست‌نشانده امریکایی‌ها است»، باید به زودی سرنگون شود. اگر‌چه این برداشت چیزی جز یک توهم بزرگ برای طالبان نبود، اما در همان ماه‌های نخست سبب شد تا این گروه به گفت‌وگوهای بین‌الافغانی بی‌توجهی کند و دولت و مردم افغانستان را دست‌کم بگیرد.

آیا آتش‌بس پیش‌بایسته رسیدن به صلح دایمی است؟

اگرچه آتش‌بس به معنای قطع جنگ به طور موقت عنوان می‌شود، اما تجربه نشان داده است این امکان می‌رود که فرجام آتش‌بس به متارکه دایم جنگ و خصومت بینجامد و به مرور زمینه صلح دایمی را فراهم سازد. پرسش اصلی این‌جا است که چرا طالبان به آتش‌بس به عنوان نخستین خواست مردم و دولت افغانستان هیچ توجهی ندارند و هیچ بحثی در این رابطه نمی‌کنند؟

برخی از صاحب‌نظران، طالبان را فاقد اراده سیاسی در چنین تصمیماتی می‌دانند و نقش آن‌ها را در مذاکرات صلح به تاسی از دستورات دولت‌های بیگانه عنوان می‌کنند که سال‌ها است در امور داخلی افغانستان مداخله دارند. گروهی دیگر اما بر این باورند که جنگ برای طالبان در نوزده سال گذشته با هدف دنبال شده است. هدف اولیه جنگ به مفهوم «جهاد» که در آن اجر و پاداش اخروی نهفته بود، پس از امضای توافق‌نامه دوحه میان طالبان و دولت امریکا در سال گذشته معنا و مفهوم خود را ـ آن‌چه طالبان تفسیر می‌کردند ـ از دست داد و هدف جدید طالبان از جنگ با دولت افغانستان است که آن را دست‌نشانده دولت‌های کفر می‌دانند. طالبان با این هدف در واقع در پی وارد ساختن فشارهای نظامی بر دولت و مردم افغانستان هستند تا بتوانند از راه خشونت و کشتار مردم بی‌دفاع به امتیازات بیش‌تری در گفت‌وگوهای صلح برسند.

باری، وقتی ملا برادر در یکی از سخنرانی‌هایش به صورت واضح بیان می‌کند که ما هیچ خارجی را پس از امضای موافقت‌نامه خود با ایالات متحده امریکا نکشته‌ایم و بر تاسیسات آن‌ها هیچ حمله‌ای نکرده‌ایم، هر‌انسانی می‌تواند به هدف اصلی طالبان که چیزی جز پیش‌برد اهداف بیگانه برای از بین بردن مردم افغانستان نیست، شک کند و آن را محکوم نماید. از نظر من همین مساله (توافق‌نامه طالبان با امریکا) سبب شد تا امریکایی‌ها از ناحیه طالبان خاطرجمع شوند و در گفت‌وگوهای این گروه با دولت افغانستان به آتش‌بس به عنوان یک ضرورت حیاتی برای مردم افغانستان توجه نکنند. چنان‌چه دیده شد در طرح اخیری که آقای خلیل‌زاد با خود به کابل آورد، آتش‌بس در اولویت قرار ندارد. به هر صورت و با هر پندار و برداشتی که از جنگ وجود دارد، آتش‌بس به عنوان پیش‌بایسته رسیدن به صلح دایمی به شمار می‌رود که در سایه آن می‌توان از امتداد جنگ جلوگیری کرد. به یقین رسیدن به صلح دایمی در افغانستان در گرو یک توافق معتبر بین‌المللی میان طرفین جنگ است.

ضرورت اجماع منطقه‌ای با حضور سازمان ملل متحد در مورد صلح افغانستان

اجماع منطقه‌ای برای رسیدن به امنیت و صلح یک امر ضروری و حیاتی به شمار می‌رود. از نظر من نیز یکی از مهم‌ترین علل بی‌ثباتی در منطقه تاکنون، فقدان اجماع سیاسی دولت‌ها برای رسیدن به صلح دایمی بوده است. تا زمانی که منطقه به یک تفاهم بنیادین در قبال جنگ و صلح دست نیابد، همکاری‌های منطقه‌ای برای رسیدن به توسعه اقتصادی شکل نخواهد گرفت. در واقع منازعات دیرینه ارضی و مرزی که در بین کشورهای منطقه وجود دارد، از عوامل اصلی نابه‌سامانی‌های موجود شمرده می‌شود که امنیت منطقه‌ای را تهدید می‌کند و مجال رسیدن به اجماع سیاسی را از این کشورها گرفته است. در مقاله‌ای دیگر به مساله جنگ و صلح منطقه‌ای و عوامل آن پرداخته‌ام که به زودی در اختیار خواننده‌گان قرار خواهد گرفت.

 پیش‌تر گفتم همان‌طور که جنگ در افغانستان عقبه‌های بیرونی دارد، صلح دایمی نیز وابسته به همکاری‌های منطقه‌ای است. در واقع اجماع منطقه‌ای باید در محوریت منافع ملی افغانستان دور بزند تا به نگرانی‌های امنیتی این کشور از جانب کشورهای همسایه و منطقه پایان دهد و زمینه را برای گفت‌وگوهای مشترک امنیتی فراهم سازد. در این‌جا به چند مورد مهم و ضروری که نیاز است در اجماع منطقه‌ای در مورد افغانستان لحاظ شود، می‌پردازم:

  • تضمین معتبر بین‌المللی کشورهای منطقه به افغانستان مبنی بر عدم حمایت از هر نوع گروه سیاسی و نظامی افغان و غیر‌افغان در داخل و خارج از خاک این کشور که بر ضد منافع ملی آن باشد؛
  • اطمینان مجدد افغانستان به کشورهای منطقه و جهان مبنی بر عدم استفاده از خاک این کشور توسط گروه‌های شورشی بر ضد منافع ملی کشورهای منطقه و جهان؛
  • مداخله سازمان ملل در راستای رسیدن به صلح دایمی در افغانستان و ترتیب قطع‌نامه با‌اعتبار بین‌المللی مبنی بر عدم مداخله سیاسی و نظامی آشکار کشورهای همسایه، منطقه و جهان در امور داخلی افغانستان؛
  • جلوگیری از هر گونه راه‌اندازی جنگ نیابتی کشورهای منطقه و جهان در افغانستان به منظور رسیدن به منافع درازمدت (استراتژیک).

کبوتر صلح بر بام سپیدار

حالا که احساس می‌شود کبوتر صلح بر بام سپیدار نشسته است و اجماع بزرگ سیاسی در سطح ملی و منطقه‌ای در حال شکل‌گیری است، امید می‌رود روند مذاکرات صلح سرعت پیدا کند و به زودی ـ پیش از خروج نیروهای امریکایی از افغانستان ـ نتیجه مطلوب و قابل قبولی برای مردم افغانستان در پی داشته باشد.

افغانستان که سالیان متمادی است جنگ و منازعه را تجربه می‌کند و در این راه میلیون‌ها انسان را از دست داده است، بیش از هر کشوری تلاش دارد تا به صلح دایمی و پایدار نایل آید. اگر‌چه صلح و ثبات دایمی برای مردم این کشور به رویایی بزرگ تبدیل شده است، با آن هم هنوز دیده می‌شود که امیدواری وجود دارد. باور کلی این است که شورای عالی مصالحه می‌تواند در گفت‌وگوهای بین‌الافغانی با طالبان نقش تاریخی ایفا کند و به جنگ طولانی افغانستان پایان دهد.

ناگفته پیدا است که یکی از موانع اساسی بر سر راه صلح و امنیت دایمی در کشور ما، تمرکز قدرت و توزیع ناعادلانه آن در میان اقوام و اقشار مختلف افغانستان است که توانسته به بزرگ‌ترین مانع در برابر توسعه سیاسی و تقویت دموکراسی تبدیل شود و نگذارد تا مردم‌سالاری در این کشور نهادینه شود.

با درک این مساله، برای «جلوگیری از تمرکز قدرت» در گام نخست نیاز است تا ساختار قدرت به صورت قانونمند تغییر کند و زمینه برای مشارکت فراگیر مردم در صحنه «سیاست ملی» افزایش یابد تا روند دولت-ملت‌‌سازی به گونه واقعی به مرحله تکامل برسد. با درسی که از گذشته سیاسی آموخته‌ایم، نهادینه‌ شدن نظام سیاسی نیمه‌ریاستی (صدراعظمی) در افغانستان می‌تواند کارساز باشد و به «منازعه قدرت» پایان دهد. مردم افغانستان که قربانیان اصلی جنگ هستند، دایماً از روند گفت‌وگوهای صلح حمایت کرده‌اند و چشم به راه بوده‌اند تا منازعات سیاسی کشورشان به صورت بنیادی حل‌و‌فصل شود. به باور اکثر صاحب‌نظران سیاسی در مذاکرات صلح باید به تمرکز قدرت در افغانستان پایان داده شود؛ زیرا بدون این، مساله قدرت در این کشور هم‌چنان حل‌ناشده باقی خواهد ماند و آینده سیاسی افغانستان را بار دیگر با تهدید مواجه خواهد ساخت.

همان‌طور که گفته شد، یکی از مسایل مهم در آینده سیاسی افغانستان به خاطر پایان‌ ‌بخشیدن دایمی به منازعه قدرت، دست‌یابی مردم به نظام سیاسی عادلانه‌ای است که بتواند عدالت اجتماعی و برابری حقوقی همه شهروندان را تضمین کند و مانع افزایش محرومیت سیاسی و اجتماعی شود. ضرورت مبرم است تا نظام سیاسی آینده بر اصل تفیک قوای سه‌گانه (مجریه، مقننه، قضاییه) استوار باشد تا هم روند دموکراسی در افغانستان تقویت شود و هم از فساد سیاسی و تمرکز قدرت که یک مساله تاریخی است به صورت قانونمند جلوگیری کند. به باور من صلح با رویکرد سیاسی، چیزی جز تقسیم و توزیع قدرت نیست. بر پایه همین دیدگاه اگر در گفت‌وگوهای صلح، صورت‌بندی جدیدی از قدرت سیاسی در افغانستان ارایه نگردد و به مساله توزیع قدرت از طریق ساختارهای غیر‌متمرکز پرداخته نشود؛ کبوتر صلح از بام سپیدار کوچ خواهد کرد و بر طبل نافرجام جنگ دوباره نواخته خواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا