صلح، برگشت به گذشتهی سیاه یا فرصت دوباره؟!

سمیه رامش/ فعال مدنی و نویسنده
من از جمله زنانی هستم که تنها یک سال از روزهای نوجوانیام را در دورهی سیاه طالبان در افغانستان گذرانده ام. در آن یک سال بر من چه گذشت و در آن سالهای سال بر دیگر همنسلان و همزادان من چه گذشته است ؟ آیا ذهن ما میتواند آن سالها، آن روزها و آن لحظات را فراموش کند؟
سالهای سیاه، سالهای تحقیر شدن و سالهایی که انسان و انسانیت در این کشور دفن شد. چه روزها که دختران این سرزمین چشم به دروازههای بستهی مکاتب دوختند و بهترین سالهای عمرشان با حسرت و اندوه گذشت . من در آن روزها در یکی از قریههای هرات زندهگی میکردم و میدیدم چطور زندگانی من و دیگر دختران سرزمینم به عبث پیوند شده است . دختران زیادی در خانه نشستند و شاید برای همیشه سکوت کردند و در خود شکستند و یا هم در خود مردند!
هر چند عدهای تلاش داشتند تا ادامه بدهند و بر خلاف جریان آب شنا کنند… من و چند دختر از قریه تصمیم گرفتیم تا علیه آن خاموشی ذلت بار در خانه درس بخوانیم . چون من در آن روزها تا حدی سواد خواندن و نوشتن داشتم، در خانهی کوچک خود یک صنف ساختم . یک تختهی سیاه بود و آرزوهایی سفید که هر روز به ما امید میداد . هر روز یک ساعت چشمان سیاه دختران قریه به آن تختهی سیاه خیره میشد تا سرنوشت شان آنچنان سیاه نماند …
من معلم کوچک، آموختههای اندک خود را با دل و جان به شاگردانم یاد میدادم اما این روزنهی امید هر روز با یک چالش روبهرو میشد . ترس از ملای مسجد، ترس از همسایههایی که علیه ما بودند و ترس از این که خبر به گوش طالب برسد … این ترس تنها در این صنف کوچک خلاصه نمیشد . در راه بازار، در زمان مراجعه به داکتر، در مراسم عروس و عزا و در محافل فامیلی و…. خلاصه در آن سالها زندهگی نام دیگرش ترس بود و تمام!
خانوادهی ما یک سال بعد از حکومت طالبان مجبور شد تا باز مهاجر شود. ما با مشکلاتی فراوان افغانستان را ترک کردیم تا بتوانیم زندهگی بهتری را در بیرون از کشور ادامه بدهیم. اما این نیز خیالی واهی بود برای ما و همه مهاجرانی که به کشورهای نامهربان همسایه و شاید هم غیر همسایه پناه برده بودند.
یکی از آرزوهای من در دورهی مهاجرت ادامهی تحصیل بود و من با تلاش فراوان وارد مکتب شدم اما دیری نگذشت که مشکلات مهاجران و سختگیریهای کشور میزبان مانع ادامه دادن این آرزوی بزرگ شد . هر چند رفتن و نشستن سر کلاس درس برای من دیگر آن خشنودی را به همراه نداشت. چراکه هر بار که وارد مکتب میشدم و شور و شوق هزاران دختر را در مکاتب میدیدم، به یاد دخترانی میافتدم که در کشور، در شهر و در قریه ما حسرت رفتن به مکتب را داشتند و یاد آن صنف کوچک اما با شکوه مرا افسرده میکرد.
من هم در مهاجرت هم نتوانستم پای تختهی سیاه بنشینم و شاید این سرنوشت من و هزاران دختر دیگر نیز بود.
درس نخواندن تنها محرومیت ما نبود. طالبان تنها دروازهی مکاتب را به روی ما نبسته بودند. طالبان وحشیانهترین قوانین نانوشتهی بشر را بر ما تحمیل کردند. چه دختران زیبارویی که قربانی فرمانها و یا هوسهای طالبانه شدند. دختران زیبایی که طالبان آنها را به زور نکاح کردند و با خود بردند.
یکی از آن دختران «شیما» بود . او در همسایهگی ما زندهگی میکرد، چهارده ساله بود، زیبا و با طراوت …. همین زیبایی سبب شد طالب او را به زور نکاح کند و با خود به جایی ببرد که تا امروز هم کسی دیگر از او نشان و نشانهای ندارد.
طالبان طی سالها مردان، زنان و جوانان زیادی را نابود کردند. آنها جوانی و نوجوانی و کودکی ما را نابود کردند… و این گونه بود که زیبایی از وطن کوچ کرد، خنده روی لبها خشکید و تمام رنگهای زیبا رنگ باختند. ما یک سرزمین درد شدیم، یک سرزمین ناله، وحشت و حسرت … و هنوز که هنوز است هر روز میمیریمش، ما از آن پس انسانهای خوشبختی نبودیم .
میراث طالب چه بود؟ کشتن انسان و انسانیت، رواداری بربریت و جبر، وحشت و دهشت، اعمال قانونهای ناانسانی و از بین رفتن کرامت انسان و حقوق بشر و نابودی هزاران انسان این سرزمین، انسانهایی که یا ماندند و باختند و یا رفتند و باختند !
دنیا در آن روزها به ما فکر نکرد، گویی در تمام کتابها واژهی حقوق بشر مرده بود، انگار آزادی بیان و اندیشه، انسانیت و عدالت در آن سالها تولد نشده بود … ما بی صدا مردیم تا یازدهم سپتامبر جهان را با خطر مواجه کرد و این خطر دروازههایی از امید و آرزو را برای مردم افغانستان گشود.
ما دوباره فریاد زدیم آزادی، آزادی …
و داستانهای ناگفته و نانوشتهمان را در قلبهایمان مکتوب کردیم و خواستیم وطن را بسازیم. اما باز هم این طالب ما را رها نکرد. در طول ۱۸ سال گذشته هزاران بار این وطن را به خون و خاک کشانید. مکاتب را سوختاند، اندیشهها را سوختاند و آزادی و عدالت را به سیاه چال تاریخ هدایت کرد. چه خبرنگاران جوانی که در راه آزادی جان باختند، چه سربازانی که به جرم دفاع از وطن جان باختند، چه بسیار مادرانی که سرهای بریدهی فرزندانشان را به آغوش کشیدند و چه بسیار کودکانی که تا به امروز در انتظار آغوش پدر هستند… سیاستهای غلط در طول ۱۸ سال گذشته باعث شده تا ما دوباره خود را در آیینهی سیاهی ببینیم که ما را به سالهای تباهی و سیاهی و جنایت پیوند میزند. ۱۸ سال داعیهی قومی و برادری و سر خم کردن و چشم پوشیدن به جنایات طالب، امروز ما را در فضای نابرابری قرار داده که باید «صلحی دروغی» را بپذیریم!
رهبران ما طی ۱۸ سال گذشته خطا کردند و راه ترکستان برادری را در پیش گرفتند.
اما امروز شاید هنوز هم دیر نیست . شاید برای اولین بار باشد که تمام مردم افغانستان همسو و همنظر هستند و در مورد گفتوگو و مصالحه با طالب تردید دارند. مهمتر از همه داعیه برادری از سوی رهبران این کشور نیز ختم شده است . شاید زمان وصل شدن به آرمانی فراگیر رسیده است و در این راه نگرانیهای رییس جمهور غنی قابل لمس است و باید اعتماد کرد که این مرد نمیخواهد تاریخ تکرار شود، این احساس و این تفکر قابل تحسین و همراهی است. افغانستان باید از گذشته بیاموزد و «تاریخ نباید تکرار شود» این جمله هرچند تکراری ست و شاید تمام این سطرها تکرار روایاتی باشد که بارها شنیدهایم، اما باید گفت، باید نوشت، باید در این فرصت حنجره شد چراکه به باور من خاموشی و بیتفاوتی نسبت به آینده گناه است !
به باور من سیاست افغانستان در مقابل صلح باید روشن باشد، ما باید آگاهانه و همهجانبه به پروسهی صلح باندیشیم و به هیچ عنوان دستآوردهای ۱۸ سالهی ما نباید قربانی شود. طالب باید بداند از چه جایگاهی وارد مذاکره شود و مهمتر از همه در این روند خواست مردم افغانستان باید تعیینکنندهی راه صلح باشد و نه فرمایشهای طالبانی !
دنیا باید بداند که این ملت هیچ امتیازی برای طالب نخواهد داد. ما قانون اساسی این کشور را با خون نوشتهایم، ما حقوق بشر و حقوق زنان را به جبر به دست آوردهایم و هنوز در نیمهی راه هستیم، ما هنوز تلاش داریم تا در این کشور عدالت و انسانیت نهادینه شود و هنوز یادمان نرفته برای به دست آوردن همهی اینها قربانی دادهایم .
ما برای حاکم شدن صلح واقعی مبارزه خواهیم کرد. این صلح باید همهگانی، همراه با عدالت و پایدار باشد. ابتدا باید طالب از مردم فرصت بخشش بخواهد و دنیا باید به مردم افغانستان این فرصت را بدهد تا این آشتی و این بخشش را هضم کنند. این صلح نباید میدانی برای مانور دادن به طالب این دشمن همیشهگی آزادی، انسانیت و عدالت باشد.
آری شاید کلید صلح نزد ما باشد اما مهم این است که دنیا باید کلید جنگ را از طالب و بادارانش بگیرد. ما همواره برای رسیدن به صلح آغوشی باز داشتهایم اما این صلح نباید از این آغوش دوباره یک گورستان بسازد!







