ناسیونالیسم حزبی و رویای رسیدن به منافع ملی در افغانستان

فرهاد ساغری

حزب سازمان سیاسی‌ای است که در آن همفکران و طرفداران یک آرمان، داوطلبانه گرد هم آمده، بر اساس قاعده، آگاه‌ترین عناصر یک طبقه یا قشر اجتماعی متحد‌المنافع را گرد هم می‌آورند و آن طبقه یا قشر را در مبارزات اجتماعی رهبری کرده، می‌کوشند نامزدهای مورد نظر خود را با عنوان و هویتی خاص به قدرت برسانند.

در دولت‏های مدرن حزب مهمترین سازمان سیاسی محسوب می‌شود و به مثابه‌ی پل رابط میان جامعه و حکومت عمل می‌کند. «ظهور احزاب بدون تردید یکی از علایم ممیزه و شاخصه‌های اصلی حکومت ها و دولت های مدرن به شمار می‏رود… بدین ترتیب بین دموکراسی و حزب رابطه‌ی تنگاتنگ برقرار است.» ( شات اشنایدر ـ از کتاب احزاب سیاسی و نظامهای حزبی)

وجه بارز دموکراسی در عصر کنونی وجود فضاهای انتخاباتی رقابت‏آمیز است و انتخابات بدون رقابت احزاب معنا ندارد. اشنایدر می گوید: «دوام حکومت‌سالاری بدون وجود حزب های سیاسی ممکن نیست و سرکوب آن‌ها منجر به از بین رفتن آزادی های فردی خواهد شد.» (حزب سیاسی نوشته‌ی حسن محمدی نژاد)

 احزاب سیاسی در واقع از ابداعات و ابتکارات نظام سیاسی مدرن به حساب می‏آیند؛ ابداعی که هم در خدمت نظام‏های سیاسی دموکراتیک قرار دارد و موجب افزایش کارآیی و سودمندی آن‌ها شده است و هم در خدمت انواع بی‌شماری از نظام‏های سیاسی دیکتاتوری.

مردم افغانستان در طول چهار دهه‌ی اخیر برای دست‌یابی به حقوق اولیه‌ی انسانی خویش جنگیده‌اند. حاکمان‌شان نه برای ملت‌‌سازی و یا دولت‌سازی بر مبنای اصول و ساختارهای جهان امروزی؛ بل برای رسیدن به قدرت و تأمین منافع شخصی از هر راه ممکن تلاش کرده‌اند.

در سال ۲۰۰۹ میلادی نظر به قانون جدید احزاب سیاسی، هر حزب سیاسی باید دارای حد اقل ۱۰ هزار عضو بوده و در ۲۰ ولایت نماینده‌گی داشته باشد. نظر به آماری که در سایت رسمی وزارت عدلیه‌ پخش شده بود، فقط به تعداد ۶۳ حزب به طور رسمی ثبت و جواز فعالیت دریافت کرده‌اند.

احزاب سیاسی که تا حال در افغانستان رسمی شده‌اند، به جای این که فعالیت‌های خویش را مبتنی بر ساختار های حزبی مدرن عیار کنند، آمدند و به‌ نام‌های مختلف، شعارهای گوناگون توام با گفتار اعوام‌فریبانه و نیز تکیه بر ناسیونالیسم قومی به کار خویش آغاز کردند.

اگرچه در این میان احزاب قدرتمند و با نفوذی نیز وجود دارد، اما هیچ‌یک از احزاب شکل گرفته را نمی‌توان حزبی فراگیر، ملی و سراسری دانست.

در این جای کار بود که فقدان قاعده‌ی حزب‌داری و مقرراتی که بقای اصیل احزاب را استمرار می‌بخشد و ضمانت اجرای کاری و اعتماد‌سازی را به وجود می‌آورد، خدشه‌دار شد.

اگر نگاه ژرف بر مشکلات ساختاری این کتله‌های سیاسی بیندازیم متوجه می‌شویم که:

۱. در بیشتر موارد، ظهور احزاب نه بر مبنای منافع جمعی و تحقق آرمان‌های عدالت‌خواهانه‌ی توده‌های مردم، که برای منافع شخصی و راهی برای رسیدن به قدرت و منافع مادی و جایگاه سیاسی بوده است.

۲. کمبود سواد رهبران این دسته از احزاب. همه‌ی ما متأسفانه شاهد این واقعیت تلخ بوده‌ایم که اکثریت احزاب شکل گرفته در افغانستان توسط تفنگ سالاران بزرگ، سمت‌گرایان بی‌انصاف، فیودال‌های بی‌رحم، فرقه‌گرایان مذهبی و یا هم تمویل شده‌های استخبارات‌ کشورهای بیرونی برای تحقق منافع شخصی‌شان قد کشیده‌اند.

۳. متأسفانه احزاب و گروه‌ها احساسات، باورها، عواطف و نوستالوژی اعضای‌شان ‌را به بازی گرفته و برای به چرخش درآوردن چرخ قدرت خویش از نام حزب سوء استفاده کرده‌اند.

۴. رهبران و سازمان‌های سیاسی که دانش شناسایی و جذب اعضا‌ را نداشته‌اند و مشخصه‌های منحصر به فرد یک عضو را و حتا وفا‌داری و استعداد فردی آن‌ها را به یک جمع و یا جغرافیا ارتباط داده، بر اساس این فاکتورهای نادرست اعضای حزب را به بازی می‌گیرند.

۵. پایگاه فردی و اجتماعی رهبران به شکل عموم پایگاه ضعیف و تهی دست بوده و از آنجایی که قدرت افسونگر است، رهبران را به بیماری خود شیفته‌گی، خودخواهی و خود بزرگ‌بینی مبتلا کرده است.

این دسته از سیاسیون؛ با شخصیت‌های پوپولیستی خویش به جای این که رابطه‌ی خود را با اعضا و طرفداران‌‌شان صعودی بسازند، رابطه را نزولی ساخته‌اند و این هرگز نتیجه‌ی مطلوب در پی نخواهد داشت.

حالا اگر بخواهیم این عملکردها را بررسی کنیم:

شخصیتی که می‌خواهد رهبر حزب شود رسالتی بس بزرگ را بر دوش می‌کشد، پس نیاز مبرم است تا این شخص ابتدا سواد کافی داشته باشد که برای نمایش درک عمیق و صداقتش برای آن جمع و به معنای دیگر برای تحقق عدالت اجتماعی ضرورت است.

عنصر بعدی‌ای که باید در محراق توجه کانون سازمانی قرار گیرد، اصل شایسته‌سالاری است؛ عنصری که در افغانستان به آن در هیچ عرصه‌ای توجه لازم صورت نگرفته و از دید نویسنده‌، محوری‌ترین عامل ناکامی و غیر‌مؤثر بودن اکثریت نظام‌های اداری، فرهنگی، آموزشی، اقتصادی، سیاسی، حکومتی و غیره بوده است.

رهبران سیاسی و سازمانی افغانستان امروز دیدگاه‌های ناسیونالیستی قومی در مقابل اعضا و طرفداران‌شان دارند در حالی که باید فکر کنند کشوری که ما در آن زنده‌گی می‌کنیم، محل زیست اقوام و طوایف زیادی است که در طول تاریخ در کنار هم زیسته‌اند، با هم جنگیده‌اند، با هم درآمیخته‌اند، و در برابر هجوم بیگانه‌گان و متجاوزین با هم متحد بوده‌اند.

تحلیل تاریخ کشور با مقولات ناسیونالیستی به تحریف آن می‌انجامد و منظره‌ای نادرست از گذشته‌ی تاریخی به دست می‌دهد. تحریف تاریخ توسط یک قوم، واکنش قومی دیگر را بر می‌انگیزد.

این واکنش هم حقیقت‌جویانه نیست. رهبران سیاسی پیشتاز این رزم استند. آنان به جای فرهیخته‌ بودن و فرهنگ‌پروری، سرمایه‌ای که دارند نمادین است. کارنامه‌ی آنان در این عرصه آمیزه‌ای است از پشتیبانی از ستمدیده‌گان و همراهی با ستمگران، آزادی‌خواهی و مشروعیت‌بخشی به استبداد ملی، استبداد به نام ملت. حاصل کار را که می‌نگریم بیشتر پاشاندن تخم نفرت است، تا تقویت حس تفاهم و دوستی.

از یک نگاه، سیاست‌مداران امروزی امکانات زیادی برای تولید کالاهای اید‌ئولوژیک در اختیار دارند و دیگر به آن گروهی که روشنفکر خوانده می‌شدند و در واقع یا در ظاهر مستقل بودند و گویا تنها برپایه فکر عمل می‌کردند، نیاز ندارند.

 از طرف دیگر تخم نفرت فراوان در گوشه و کنار پراکنده شده و رسانه‌های جدید امکان بی‌نظیر و تازه‌ای برای توزیع آن فراهم کرده است. قدرت‌طلبان، کسانی که در جنگ و جدایی بازار بهتری برای سوداگری می‌بینند، و آنانی که به هر دلیل هویت خود را در یک هویت قومی یا در نفی و انکار هویت اقوام دیگر می‌بینند، به نفرت دامن می‌زنند.

انقلاب‌های شکست‌خورده، تجربیات سیاسی ناکام، برنامه‌ریزی‌های کم‌ثمر برای رشد اقتصاد، ناتوانی در تغییر دموکراتیک، حس ناکامی و حسادت و تحقیر، همه‌ی این‌ها، در ترکیب با نیت سوء، ماجراجویی و دخالت قدرت‌های سلطه‌جو فضا را برای تشدید نفرت و دست‌ بردن به اسلحه آماده می‌کنند.

آن که می‌خواهد جدا شود می‌گوید راه رهایی را در پیش گرفته، و آنکه مقابله می‌کند به زعم خود دارد توطئه‌ای را خنثا می‌کند. هر دو در این مورد همنظر اند که دلایل کافی برای رویارویی و واکنش دارند. در این جا ما با جنگ خیر و شر مواجه نیستیم؛ بل هر دو شر اند.

دیدگاه are closed.