قسمت اول- اقتدار سیاسی زنان در افغانستان

فرشته نوری

مقدمه

بحث جایگاه و اقتدار سیاسی زنان، یک بحث عمیق و بسیار وسیع است. این بحث در چند بعد می‌تواند صورت گیرد؛ مثلاً نیاز، عوامل، چگونه‌گی روند، سابقه، مشکلات و موانع و وضعیت موجود و آینده‌ی اقتدار سیاسی زنان.

هرگاه خواسته باشیم این بحث را چه در جهان و چه در افغانستان تا اندازه‌ای بهتر دنبال کنیم، لازم است تا به شکل مقدمه، مبنای ایجاد تفاوت مرد و زن را به عنوان جنس اول و دوم مرور کنیم؛ زیرا دقیقاً همین تفاوت، اساس نیاز برای جایگاه اقتدار سیاسی زن در جامعه است.

از بدو پیدایش انسان، گمان نمی‌رفت که روند انکشاف جامعه انسانی روزی بحثی را به نام اقتدار سیاسی زنان و مردان و تفاوت میان آنان به وجود بیاورد؛ اما تکامل جوامع انسانی به شکلی صورت گرفت که در جریان آن مردان به عنوان یک جنس از انسان، سرنوشت این تکامل را به دست گرفته و با این تصور که این جنس عامل تعیین‌کننده، اصلی و لازمی این تکامل است و مسیر آن را می‌سازد، لذا همه‌کاره مطلق است و متباقی موجودات و عناصر موجود هستی، وسایلی‌اند که زیر نظر مرد در این تکامل شامل‌اند و نقش‌شان را مطابق به اراده او ایفا می‌کنند.

دقیقاً اساس این فهم اشتباه که یک جنس به عنوان جنس اول یا جنس برتر به نام مرد تعیین‌کننده است و زن به حیث جنس دوم یا کهتر نقش تکمیلی را مطابق به اراده جنس اول دارد و بس، از همین‌جا به وجود آمد.

انسان‌ها در همین مقطع به بسیار ساده‌گی این اشتباه را در فهم خلقت انسان و طبیعت و رشد و تکامل جامعه بشری مرتکب شدند.

البته به باور من، این خبط هم به حیث کدام باور یا اعتقاد عمدی و سازمان‌یافته توسط مردان به وجود نیامد، بلکه تفاوت‌های فزیکی آدم‌ها، توانایی‌های جسمی‌شان و جایگاه اقتصادی آن‌ها در اوایل زنده‌گی اجتماعی این تفکر را به وجود آورد.

مرد به دو دلیل عمده و مطرح در زمان ایجاد جامعه انسانی نقش اول یا موقف جنس اول را از آن خود کرد:

 دلیل اول، تبارز مرد به عنوان‌ انسان مبارز، خشن و مقاوم در برابر بلاهای طبیعی و نبرد با حیوانات بود. دلیل دوم که بر مبنای دلیل اول بنا یافته بود، ماهیت اقتصادی داشت و آن عبارت از توان‌مند بودن مرد در شکار حیوانات برای سیر کردن شکم آدم‌ها و به تدریج نقش او در به دست آوردن عواید اقتصادی برای امرار معاش بود. در این نکته و باور، انسان فراموش کرد که جامعه بشری و تکامل آن، تلاش هر‌دو جنس انسان هم مرد و هم زن را نیاز دارد و اگر یکی نباشد، دیگرش به تنهایی قادر به ساختن و ادامه دادن اجتماع انسانی نیست. البته این فراموشی هم بر مبنای نقشی که زنان در ابتدا داشتند، به وجود آمد؛ یعنی این‌که نقش و کار زنان آماده ساختن و پختن گوشت شکار شده توسط مرد هم برای خودش و هم برای مرد و بعداً برای کودکانی که از این دو به وجود می‌آمدند، هم‌بستری با مرد برای رفع نیاز‌های شهوانی او و تر و خشک کردن و بزرگ کردن بچه‌های هر‌دو است و بس.

اما اگر حتا فرضاً بپذیریم که نقش زن تنها همین بوده باشد‌، اصولاً نقش کم یا کم‌تر از مرد نبوده و به همان اندازه که بدون حضور مرد، بقای بشر و ایجاد جامعه انسانی ناممکن بود و است، دقیقاً به همان اندازه و به صورت مساوی، با عدم حضور زن هم این بقا و ایجاد و استمرار جامعه انسانی امکان‌پذیر نیست. لذا در هر مقوله و معادله‌ای که طرف‌های آن و سهم طرف‌های آن مساوی در یک اندازه باشد و بدون حضور یکی، حضور دیگرش ممکن نباشد، قاعدتاً دیگر اول و دوم یا برتر و کهتری وجود ندارد.

فقط همین موضوع بود که ساختاری به نام مرد‌سالاری را به وجود آورد و تا امروز این مفهوم ساده و واضح را دست‌خوش صف‌بندی، تضاد، مبارزه و مناقشه‌ای ساخته است که نیاز اقتدار سیاسی زنان و جایگاه او را به وجود آورد، که اصلاً باید وجود نمی‌داشت.

سیر تاریخی جایگاه اقتدار سیاسی زنان در جهان

 برای توضیح و تفهیم چگونه‌گی اقتدار سیاسی در افغانستان، بهتر است روند تاریخی اقتدار سیاسی زنان را در جهان نیز به طور خلاصه مرور کنیم؛ هرچند این بحث آن‌قدر وسیع و طولانی است که نمی‌شود به ساده‌گی آن را خلاصه کرد.

نمی‌دانم این تصادفی بود یا تلاش‌های از قبل هم‌آهنگ شده مردان برای حفظ و بقای ساختار‌های مرد‌سالاری‌، اما هرچه بود، اوضاع به نفع زنان پیش نمی‌رفت. دقیقاً بعد از غلط‌فهمی‌ای که در مقدمه ذکر شد، موضوع پیدایش ادیان آسمانی و بشری به وجود آمد و به ترتیب در هر چند قرن پیامبری ظهور کرد و دینی به وجود آمد. هم‌زمان بعضی فلاسفه ابتدای تاریخ جامعه بشری نیز عقاید و باور‌های دینی‌ای را برای تنظیم امور اجتماعی به وجود آوردند که در آن زمان حیثیت قوانین اساسی را داشته و حتا تا امروز هم این ادیان و اعتقادات دینی بسیاری از ساختار‌های اجتماعی جوامع را تحت تاثیر دارد.

چیزی که در این جریان در رابطه به موضوع مطرح در این بحث اهمیت دارد، این است که در اکثر قریب به اتفاق عقاید این ادیان، به زن به حیث جنس دوم و جنس کهتر از مرد پرداخته شده است. حقوق و مسوولیت‌هایی که توسط ادیان برای زنان به وجود آمده، بر دومی بودن موقف اجتماعی زن تاکید می‌کرد و می‌کند. محدودیت‌های زیادی برای زنان در نظر گرفته شد که به صورت مشهود با حقوق و مسوولیت‌های مردان تفاوت زیادی دارد. در این باور‌ها، در کل اختیار تمام روند زنده‌گی زنان به مردان داده شده و حق تصمیم‌گیری زنان نه تنها در امور اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، بلکه حتا در موارد کاملاً شخصی و خصوصی زنده‌گی آنان نیز سلب گردید. کشیش‌ها، هاخان‌ها، ملا‌ها، پندیت‌ها و رهبران ادیان مختلف در هر جامعه‌ای برای مناسبات اجتماعی زنان و جایگاه آنان، تعیین تکلیف می‌کردند. حتا در همین کشورهای پیش‌رفته غربی که امروز زنان از جایگاه نسبتاً بهتری برخوردار اند، نیز با زنان به عنوان متعلقات مردان برخورد می‌شد.

حتا خود زنان نیز بنا بر اعتقادات دینی‌شان، احکام محدودیت‌های‌شان را که توسط دین وضع می‌شد، باور و به آن عمل می‌کردند و مخالفت با آن را سرکشی از امر خداوند دانسته و خود را گنه‌کار می‌پنداشتند. چنان‌چه این روند حتا امروز در بسیاری از کشورهای جهان سوم مثلاً افغانستان، ادامه دارد.

سرکوب زنان از زمانی که انسان به یاد می‌آورد، وجود داشته است. اعتراضات زنان نیز علیه فرودستی اقتصادی و کنار گذاشتن از قدرت سیاسی و علیه کنترل مردان بر مناسبات جنسیتی نیز به همین اندازه قدمت داشته است.

 با پیش‌رفت جوامع انسانی و رشد عقلانی آدم‌ها، مخصوصاً تعلیم و تحصیل افراد، به تدریج زنان احساس کردند که در حق آنان عدالت اجرا نشده و دیدگاه‌های دینی، نوعی برخورد سلیقه‌ای مردانه در برابر زنان جهت استمرار تلاش برای حفظ و بقای ساختار‌های مردسالارانه است. پیدایش این تفکر به مرور زمان جرقه‌ای در اذهان زن‌ها ایجاد کرد که با این جرقه، سرکشی‌های مقطعی در زنان از باور‌های دینی به وجود آمد و دقیقاً از آن‌جا بود که مفکوره تثبیت جایگاه اقتدار سیاسی و نقش سیاسی زنان در رهبری جامعه انسانی ایجاد شد و حرکت‌های وسیعی در مخالفت با سیستم‌های دولتی مردسالارانه وقت، توسط زنان به میان آمد.

در قرن هفدهم در اروپا برای اولین بار فعالیت‌های خودانگیخته در راستای مقاومت سازمان‌دهی‌ شده شکل گرفت. برای مثال از قیام‌ها علیه کلیسا می‌توان نام برد که زنان سهم برجسته‌ای در آن داشتند. قرن هجدهم آغاز مطرح‌ شدن اشکال مدرن مطالبات در مورد حقوق زنان بود. ماری آستِل در انگلستان جسورانه مطرح کرد که زنان مجرد، حداقل باید از حق تحصیل برخوردار باشند. اولیمپه دِ گئوگز، یکی از مبارزان انقلاب فرانسه، در ۱۷۹۱ در کتابش در مورد حقوق زنان با صراحت نوشت: «زن باید حقِ قاضی شدن داشته باشد، هم‌چنین باید به او حق سخنرانی داده شود». هرچند او قبل از این‌که به اهداف سیاسی‌اش برسد، قربانی گیوتین شد.

ماری ولستونه گرافت در نوشته‌هایش قبل از همه با طرح مطالباتی برای آموزش و تعلیم و تربیت دختران در انگلستان ـ مثل نویسنده‌ی سویدنی هدویگ شارلوتا نوردنفلیت ـ در نامه‌نگاری‌های طولانی و بحث‌های جدی‌اش با ژان ژاک روسو درباره‌ی «سرشت زنان» از حقوق زنان دفاع می‌کرد.

 حدود اواسط قرن نوزدهم برای اولین بار جنبش مدنی بین‌المللی زنان در ارتباط با پروژه‌ی سیاست لیبرالی در اروپای غربی و ایالات متحده امریکا شکل گرفت که نه‌ تنها تحت تأثیر استعمار اروپای غربی نبود، بلکه به تمام جهان گسترش پیدا کرد. همایش سنکافالز در سال ۱۸۴۸ در ایالات متحده به عنوان سرآغاز ایتلاف‌های گسترده برای حق رأی عمومی زنان و دیگر حقوق آن‌ها محسوب می‌شود. زنان برای حق کار، مزد و مسکن متناسب دست به تظاهرات زدند. الیزابت کِدی و سوزان ب. آنتونی، پیش‌گامان پیش‌رفت «سازمان‌یابی» شدند که اغلب اولین گام برای تأسیس جنبش زنان به عنوان یک جنبش ارزیابی می‌شود.

مهم‌ترین موضوعات چالش جنبش مدنی زنان در قرن نوزدهم عبارت بودند از: حق تحصیل و شغل، حق درآمد و ارث، حق مجرد بودن و از طریق ازدواج زیر سلطه‌ی مردی زنده‌گی نکردن، حق مشارکت سیاسی و به طور خلاصه برابری کامل سیاسی و حقوقی زنان با مردان به عنوان شهروند‌. هم‌چنین آنان خواهان برچیدن برده‌داری و از بین بردن فقر بودند. با رشد جنبش کارگری، جنبش زنان نیز گسترده‌تر شد و به دو جناح بورژوا- لیبرال و سوسیالیستی تقسیم شد. این جدایی در مباحث بر سر حق رأی بسیار بارز بود. در حالی ‌که کنش‌گران زن بورژوا برای حق رأی مساوی با مردان هم‌طبقه‌‌شان مبارزه می‌کردند، سوسیالیست‌ها خواهان حق رأی برای همه‌ بودند. با وجود این، برای زنان سوسیالیست مشکل بود که بتوانند خواست‌های خودشان را علیه سلطه‌ی مردان در جنبش کارگری پیش ببرند. در جنبش کارگری نیز طرز فکر مردسالار بسیار جا افتاده بود و به طور غریزی حق رأی را در درجه‌ی اول فقط برای مردان و کارگران مرد فعال مهم می‌دانست؛ یعنی کسانی که بنا بر تعریف مرد محسوب می‌شدند.

در بسیاری از کشورها، زنان در هر دو گرایش مشترکاً برای حق رأی عمومی مبارزه می‌کردند. این فعالیت مشترک زمینه‌ی فعالیت‌های بعدی را پس از بر کرسی نشاندن حق رأی زنان فراهم کرد. در اکثر کشورهای غربی در ۱۹۲۰ (در فرانسه ۱۹۴۶ و در سویس ۱۹۷۱) زنان نه فقط در گروه‌های مختص خودشان فعال بودند، بلکه نقش بسیار مهمی در احزاب سیاسی، اتحادیه‌ها، سازمان‌های امور خیریه، محافل ادبی، گروه‌های مبارزه برای صلح و غیره نیز ایفا می‌کردند.

منشور حقوق بشر سازمان ملل که در ۱۹۴۸ در پاریس به تصویب رسید، بستر مهمی را برای طرح درخواست فرصت برابر زنان و مردان به وجود آورد. این منشور نقطه‌ی پایانی بر دوره‌ی قدیمی مبارزه برای برابری زنان و مردان بود و ضرورت بدیل اجتماعی و سیاسی کاملاً متفاوت با مردسالاری را نشان داد. با وجود این، دهه‌ی ۱۹۵۰ عقب‌گردی در زمینه‌ی حقوق زنان بود که مدارج عالی خانواده‌های بورژوا را به عنوان ایده‌آل فرد قلمداد می‌کرد.

در دهه‌ی ۱۹۶۰ دومین دوره یا «جنبش نوین زنان» زاده شد‌. ایده‌های مطرح شده در کتاب رمز و راز زنانه، نوشته‌ی بتی فریدان، نه فقط در غرب تأثیر‌گذار شد، بلکه حتا در کشورهای جهان سوم نیز باعث پیش‌روی جنبش زنان شد. در سال ۱۹۶۶ در ایالات متحده امریکا سازمان ملی زنان (NOW) تأسیس شد. این سازمان برای حق کار زنان، برای مزد برابر، تأسیس مهد کودک‌ها، حق سقط جنین و غیره فعالیت می‌کرد. پس از تأسیس این سازمان، سازمان‌های مشابهی در بسیاری از کشورهای اروپایی، هم‌چنین کانادا، استرالیا، زلاند نو و بعدها در ابعاد بسیار کوچک‌تری در کشورهای امریکای لاتین و اروپای شرقی تأسیس شدند. جنبش زنان در آسیا و آفریقا مسیر دیگری را طی کرد‌.

در سال ۱۹۶۶ ژولیت میشل، فمینیست انگلیسی، در نوشته‌ای تحت عنوان «زنان طولانی‌ترین انقلاب» که تأثیر به سزایی بر جنبش زنان گذاشت، مطرح کرد که موقعیت زنان در کشورهای مختلف و دوره‌های زمانی متفاوت را باید بر مبنای چهار حوزه‌ای که بر یک‌دیگر تأثیرگذار هستند، تعریف کرد: تولید، بازتولید، سکسوالیته و ایدیولوژی – تعلیم و تربیت. به‌سازی در یک حوزه، بدتر شدن حوزه‌های دیگر را به همراه می‌آورد و به همین خاطر موقعیت زنان در کل بهتر نشده است. زنان جنبش لیبرالی و زنان جنبش کارگری در اوایل دومین جنبش زنان پابه‌پای یک‌دیگر و در کنار مردان گروه‌های خودشان مبارزه می‌کردند، به رغم این‌که مردان اغلب زنان را به دلیل روش‌های «نامتناسب» تحقیر و از آنان انتقاد می‌کردند. اما عملاً جنبش سوسیالیستی از طریق جنبش زنان در حوزه‌ی اشکال نوین مبارزاتی غنی‌تر شد.

جنبش زنان شعارِ «هرچیز خصوصی، سیاسی نیز است» را تبلیغ می‌کرد و آن را به پیش می‌برد. در فرانسه زنان جنبش، لباس‌های زیر خود را در حوض‌های آب عمومی می‌شستند، در آلمان زنان در خیابان‌های پررفت‌وآمد در اعتراض به بهره‌برداری تجاری از بدن‌شان سینه‌بند‌های‌شان را به آتش می‌کشیدند، در هالند زنان در اعتراض به نبود توالت‌های زنانه توالت‌های عمومی مردانه را اشغال می‌کردند، هم‌چنین زنان هالندی به دلیل کمبود مهد کودک، کودکان‌شان را با خود سر کار می‌بردند. زنان در آیسلند با تشکیل صف‌های طولانی در جلو صندوق حساب سوپرمارکت‌ها از پرداخت بیش از ۵۲ درصد قیمت اجناس خریداری‌شده‌شان خودداری می‌کردند، زیرا دست‌مزد زنان فقط ۵۲ درصد دست‌مزد مردان بود.

این کنش‌‌های اعتراضی نه فقط توجه افکار عمومی را به خود جلب کرد، بلکه پیروزی‌های مهمی نیز برای جنبش زنان به همراه داشت. وقتی در فرانسه چند صد نفر از زنان سرشناس فراخوان «ما هم سقط جنین کرده‌ایم را امضا کردند» فرانسه‌ی کاتولیک شوکه شد. این فراخوان راه را برای استفاده‌ی مجاز از قرص ضد حامله‌گی و حق سقط جنین آزاد قانونی در این کشور طی دهه‌ی ۱۹۷۰ هموار کرد. این کنش در آلمان نیز تکرار و سرآغاز جنبش توده‌ای زنان شد.

بعضی از درخواست‌های کلیدی جنبش زنان نظیر حق اشتغال، تأسیس مهد کودک‌ها با حمایت دولت، تغییر قانون مالیات برای مجردان و حق سقط جنین در بسیاری از کشورهای غربی به کرسی نشانده شد. به موازات انقلاب جنسی، رخ‌دادهای دیگری همانند آزادی جنسی برای مردان، پورنوگرافی، صنعت تجارت زنان و دیگر اشکال استثمار و قهر خشن جنسی نیز گسترش یافت.

جنبش دوره‌ی دوم زنان در تمامی کشورهای غربی برای تغییرات بنیادین شرایط اقتصادی و اجتماعی و هم‌چنین برای آزادی تصمیم‌گیری در مورد کنترل بدن زن، مبارزه می‌کرد. جنبش زنان اغلب به خصوص از طرف مردان جنبش کارگری و چپ‌های جدید به عنوان جنبش «خرده‌بورژوایی» مردود شمرده می‌شد. این مساله بین فمینیسم و جنبش کارگری و بخشی از چپ‌ها، گسست به وجود آورد.

فعالیت جنبش «نوین» زنان بر سه موضوع اساسی متمرکز شده بود: شرایط زنده‌گی اجتماعی و اقتصادی برابر، مشارکت در قدرت اقتصادی و سیاسی، آزادی جنسی که شامل حقوق باروری نیز بود ـ گرایش‌های جدید سیاسی نظیر فمینیسم رادیکال، فمینیسم ذات‌گرایانه در اشکال مختلف آن، فمینیسم زیست‌شناختی و پسامدرن که برای مثال واقعیت و کاربست دسته‌بندی جنسیت‌ها را زیر سوال می‌برد و تردید‌های جدی در مورد سیاست هم‌سان قرار دادن زنان و مردان داشته است.

مبارزات زنان برای تامین حقوق برابر با مردان، رفع تبعیض‌های جنسیتی و تامین سهم زنان در حیات سیاسی، در کشور‌های مختلف دست‌آورد‌های بزرگی داشته و امروزه در بسیاری از کشور‌های جهان، به ویژه در کشور‌های غربی و ممالک نسبتاً پیش‌رفته، زنان در تمامی عرصه‌ها توانسته‌اند به جایگاه‌های خوبی برسند. هرچند حتا در همین کشور‌ها هم هنوز بعضی مشکلات در این زمینه وجود دارد.

ادامه دارد…

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا
بستن