آواره‌گی ما در «دعای دریا»

ابومسلم خراسانی

واژه‌ها فریاد می‌زنند، سوز دارند و در نهایت برای خواننده درد می‌آفرینند. من «دعای دریا» را با اشک خواندم و با سوز و خون‌ دل به آخرین صفحه‌هایش رسیدم. اشک من برای کتاب نبود، برای «آلان» آن دختر کردی که موهای طلای‌رنگش را در دل آب‌های ناآرام و امواج طوفانی دریا رها کرد و رؤیای رسیدن به سرزمین مطلوب را به دریا برد، هم نبود، بلکه برای خودم بود، برای سرزمین و تمدنی که به آن تعلق دارم. در حقیقت برای خودم گریستم و برای بی‌خانه‌مانی و سیه‌روزی تمدنی که به آن تعلق دارم؛ برای شرق، برای حمص، برای حلب، برای بغداد و برای کابل. پرسش من همان گفته‌ی صادق زیبا‌کلام است: «ما چگونه ما شدیم؟»

وقتی خشت‌خشت یک تمدن کشیده می‌شود و شیرازه‌ی هویت، فرهنگ، سیاست و اقتصادش می‌گسلد، مادرانش در حسرت خون‌پاره‌های کودکان‌شان خواهند مرد و پدران‌شان بیل نخواهند یافت تا جسد فرزندان‌شان را از زیر آوارهایی که بوی خون می‌دهد بیرون کنند. این‌ها را می‌شود در واژه‌‌واژه‌ی دعای دریا خواند و حس کرد.

خالد حسینی این هسته‌ی داستان و ادبیات که با «بادبادک‌باز» خود را بر قلعه‌ای از شهرت جهانی رسانید و برای جهانیان نشان داد که افغانستان به وجود گیر‌افتاده‌گی‌اش در چرخه‌ای از جنگ، خشونت، تریاک و فساد می‌تواند انسان‌هایی در بطنش پرورش دهد که با قلم چهره‌ی این دیار جنگ‌زده را آراسته کنند و نامش را با داستان و ادبیات پیوند زنند تا جنگ و خشونت. نوشته‌های خالد حسینی، حسِ تعلق دارد و آدم خود را در بین واژه‌هایش در‌می‌یابد، از حمص می‌گوید، از بوی کباب بره‌ی کوچه‌های کابل می‌گوید و ستیغ قله‌های بدخشان و دره‌های پنجشیر را روایت می‌کند. از این رو حکایت او روایت ما است و زیبایی و رنج‌واره‌گی‌اش بر دل آدم شرقی در دید وسیع‌ترش می‌چسبد.

چیزی که بیش‌تر از متن تداعی‌کننده رنج انسان شرقی و سوری‌های آواره و فلاکت‌زده است، نقاشی‌های «دان ویلیامز» این هنرمند هالندی است که در بهترین صورت ممکن معنای مهاجرت را با رنگ‌ها بیان کرده است. این‌جا است که آدم بر عمق معنای هنر پی‌ می‌برد و به گفته‌ی هایدگر که برخلاف نیچه هنر را آشکارگر و عریان‌کننده می‌دانست، ایمان می‌آورد. هنر باید آموزنده، عریان‌گر و معترض باشد. با دیدن این نقاشی، آدم به گفته‌ی هایدگر پی‌ می‌برد و از قدرت نیرومند هنر واقف می‌شود. نقاشی‌های ویلیامز آن‌چنان عمیق و پربار است که اگر متن هم نبود، معنای مورد نظر را به گونه‌ی شاید و باید تداعی می‌کرد.

وقتی خشت‌خشت یک تمدن کشیده می‌شود و شیرازه‌ی هویت، فرهنگ، سیاست و اقتصادش می‌گسلد، مادرانش در حسرت خون‌پاره‌های کودکان‌شان خواهند مرد و پدران‌شان بیل نخواهند یافت تا جسد فرزندان‌شان را از زیر آوارهایی که بوی خون می‌دهد بیرون کنند. این‌ها را می‌شود در واژه‌‌واژه‌ی دعای دریا خواند و حس کرد. این داستان روایتی از کوچه‌های حمص و حلب، از منتظر ماندن پسران کابلی و دختران سوری در پشت سیم‌های خاردار، از غرق شدن در اعماق جزر و مد دریای‌های طوفانی و از سیه‌روزی ویرانی و بلأخره از «من»، از «ما« و از «شما» دارد.

پایان این داستان مبهم و گنگ است، همان‌طور که سرنوشت کودکان حلبی و کابلی و جوانان بغدادی و غزه‌ای نامعلوم و گنگ است. ما به کدام سمت می‌رویم؟ به سمت درهای بسته‌ی اروپا، به سمت تحقیر شدن‌ها و دست‌ رد زدن‌ها. وقتی خانه‌ای ویران می‌شود، وقتی غرش جت‌های ویران‌گر پرده‌های گوش را می‌درد، وقتی رگ‌بار مسلسل‌ها بی‌وقفه می‌شود، وقتی به جای هوای تازه‌ی حلب و بوی کباب‌ بره‌ی کابل بوی جسد سوخته‌ی «فرخنده»ها می‌آید، وقتی دریا به آن بزرگی‌اش جسم نازک یک ختر‌بچه‌ی کردی را در کام خود فرو می‌بعلد، ما به کجا برویم؟ «آلان» و «فرخنده» به کجا بروند؟ ما همه گنگ‌ هستیم و سرنوشت ما را دریا‌های طوفانی رقم خواهد زد.

«به تو گفتم.
دستم را بگیر
اتفاق بدی نخواهد افتاد.»

اما اتفاق بدی می‌افتد و ما را قهر دریاهای خروشان به خود می‎بلعد و خشت و چوب این تمدن، این خانه و این سرزمین را بادهای استعمار جدید، تجاوزهای بشردوستانه و ندانم‌کاری‌ها و نفهمیدن‌های ما ویران کرده است. ما همه مقصریم، ما همه در برابر خودمان، پسرهای‌مان، سرزمین‌مان، آروزهای‌مان، «فرخنده‌»های‌مان و «آلا‌ن‌‌های‌مان محکوم هستیم و ما بودیم که چنین شدیم، ما را خدا نخواهد بخشید.

خالد حسینی «دعای دریا» را با الهام از غرق شدن «آلان کردی» دختر‌بچه‌‌ای سوری که امواج آب‌های نا‌آرام مدیترانه جسد بی‌جان او را در کام خود فرو برد، نوشته است. تصاویر این دختر‌بچه سوری یکی از غوغابرانگیزترین تصاویر بود که جهان را یک‌ بار دیگر متوجه پیامد‌های جنگ‌های ویرانگر، کشورگشایی قدرت‌های بزرگ و بحران مهاجر کرد و برای جهانیان تذکر داد که مهاجرت چقدر می‌تواند ویرانگر و مخرب باشد. به قول تودنهور، روزنامه‌نگار مشهور آلمانی، بشر همه‌ چیز را پشت سر گذاشته است و اگر بتواند «جنگ» را هم پشت سر بگذارد، به چیز بزرگی دست یافته است.

دکمه بازگشت به بالا
بستن