بار دیگر کرونا نام‌ونشانش را به رخ ما می‌کشد

حسن فروغ ارشاد

شرشر باران پشت بام زیباترین صدایی است که این روزها مرتب می‌شنوم. به راستی چرا صدای باران تکراری نمی‌شود؟ برای من بسیاری از صداها تکراری شده است. صدای موسیقی را بارها شنیده‌ام و حالا میلی به شنیدنش ندارم. صدای خبرنگاران یا سخن‌گویان نهادها هم همین‌طور. شاید به این دلیل باشد که باران را طبیعت ساخته است و هیچ کجای آن ساخته‌گی و مصنوعی نیست. صدای باران زیباترین و اصیل‌ترین صدای طبیعت است و در دنیایی پر از تصنعات چیزهای طبیعی اگرچه اندک است؛ اما قلب آدم را می‌رباید. البته همه ساخته‌گی‌های دست بشر هم بد نیست. به شیشه پنجره‌تان نگاه کنید، آن را هم بشر ساخته است. شما را نمی‌دانم، من از پشت شیشه زیبایی باران را دو برابر می‌بینم و فکر می‌کنم امروز که نیاز شدید به آرامش دارم، شیشه و باران، هر دو به یک اندازه دوست‌داشتنی است. لرزش برگ‌های ظریف و سبز درخت زردآلو پس از تصادم قطرات باران، زنده‌گی را به چرخش دعوت می‌کند. حالا اندکی از کرونا دور شده‌ام و به چیزهای زیباتر، خودم را مصروف کرده‌ام.

این یادداشت کوتاه را پارسال نوشته بودم. آن زمان، شرایط کرونایی بود و ما هم پس از تعطیل شدن دفتر، در خانه قرنطین بودیم. بسیار کم بیرون می‌رفتم و به آهنگ فرهاد دریا سخت باور داشتم که «کرونا دَ بیرونا است». آدمی موجود لجام‌گسیخته است، تا لجامش را نکشی، قدر آزادی را کم‌تر می‌داند، تا بدنش تب نکند، صحت را غنیمت نمی‌شمارد و تا قدرت دیدش در چارچوب یک چهاردیواری محدود نشده است، قشنگی باران پشت شیشه را حس نمی‌تواند.

کرونا و شرایط قرنطین تمام این فشارها را آورد، تا غرورمان را کنار بگذاریم و به چیزهایی که نیندیشیده‌ایم، بیندیشیم. آسمان کابل هم پس از خموشی نسبی انسان‌ها، رنگ تیره‌تر گرفته بود. شام‌های آسمان کابل گل گلی می‌شد. گل گلی از کاغذ‌پران. کاغذپرانی که اکنون تنها بازیچه اطفال شهر کابل نبود، بزرگ سالانی که از کار بیکار شده بودند، بخشی از روزمره‌گی‌های‌شان را با باد دادن کاغذپران سپری می‌کردند. شاید آسمان رنگارنگ ماه‌های قرنطین سال ۱۳۹۹ در خاطر اکثر کابل‌نشینان ماندگار بماند. رنگارنگی که هم نشان زیبایی بود و هم نشان درمانده‌گی مردم یک شهر. مردمی که نیاز به ۳۰۰ افغانی مزد روزانه داشتند و به هیچ‌وجه شکم‌های گرسنه‌شان با لطافت پرواز کاغذپران سیر نمی‌شد.

در هفته دوم قرنطین عمومی شهر کابل قرار داشتیم؛ ولی هنوز هم مردم زیادی روی سرک و بازار دیده می‌شدند. تعدادی از دکان‌داران هم به خرید و فروش می‌پرداختند. شهر خلوت بود؛ اما خالی از گشت‌و‌گذار نبود. در کنار سرک به چند تن کودک برخوردم؛ کودکانی که سن‌شان به کم‌تر از پانزده سال می‌رسید. آن‌ها مصروف فروش کاغذپران بودند و حالا علاوه بر خاک سرک در معرض ویروس کشنده کرونا نیز قرار داشتند. به یکی از کودکان گفتم که چرا بیرون برآمدی، ممکن است کرونا بگیری. لبخند تلخی به لبانش بسته شد و گفت که کاکا خودت چرا برآمدی؟ حالا تازه فهمیدم که واقعاً کاکا شده‌ام؛ ولی هنوز از کاکه‌گی فاصله زیادی دارم. اگرچه آن کودک سوالم را با سوال پاسخ گفت؛ اما از تبسم تلخش به خوبی می‌شد فهمید که او نیز دوست ندارد، کاغذپران فروش روی سرک باشد، او نیز دوست ندارد در سن کودکی به تهیه نان شب فکر کند، او نیز دوست ندارد از بازی‌های کودکانه محروم باشد، یقیناً او هم می‌خواست مثل دیگر کودکان به‌ جای فروش کاغذپران در روی سرک، از داخل حویلی‌اش کاغذپران به آسمان بدهد؛ اما او نان‌آور خانواده‌اش بود و اگر می‌خواست نان شب داشته باشد، باید روی سرک می‌آمد. اگر می‌خواست مادرش شب را گرسنه نخوابد، باید از ریسک ابتلا به کرونا گذر می‌کرد.

یکی از روزها، ساعت سه بعد از ظهر رفتم دکان دم کوچه تا کریدت کارت بخرم. دکان‌دار مرد تقریباً مسن بود، دستانش می‌لرزید و محاسبه‌اش در شمارش قیمت اجناس تعریفی نداشت. همه‌چیز و همه‌ کارها قرنطین بود و بابه دکان‌دار که از قشر آسیب‌پذیر در برابر کرونا محسوب می‌شد، هم‌چنان روزانه با ده‌ها نفر دادوستد جنس و پول داشت. پنج ‌صد افغانی کریدت خواستم و زمان زیادی صرف شد تا دکان‌دار بفهمد که چند قطعه کریدت برایم بدهد تا از پنج‌ صد افغانی کم‌تر و بیش‌تر نشود. در این زمان، خانمی وارد دکان شد و دستش را به روی تخم مرغ‌هایی که در دهانه دکان گذاشته شده بود، گذاشت. در حالی‌ که پنج صد افغانی در دست داشت، پرسید که کاکا تخم مرغ چند اس؟ دکان‌دار پاسخ داد: نُه افغانی. مادر بیچاره زیر زبانش چیزی را گفت؛ اما نفهمیدم که چه گفت، شاید از شرایط سخت زنده‌گی شکایت کرد و شاید هم دشنامی نثار دکان‌داران گران‌فروش کرد. به هر حال، اندکی تعلل کرد و در حالی ‌که یکی از تخم‌ها را برداشته بود و سبک و سنگین می‌کرد، با ناامیدی و دو دلی دکان را ترک کرد و شاید تصمیم گرفت، شب را با چیزی ارزان‌تر از تخم مرغ سپری کند. کریدت را گرفتم و با وسواس این‌که ویروسی باشد، در کنج جیب شلوارم انداختم. پول‌های خرد را که از دکان‌دار گرفته بودم هم به صورت جداگانه با این برداشت که ویروسی است، در جیب دیگرم انداختم و راه خانه را در پیش گرفتم.

تلویزیون بی‌بی‌سی از شروع کارهای اداری در ایران خبر می‌داد و می‌گفت که در ضمن شروع فعالیت‌ها، فاصله‌گذاری اجتماعی الی دو متر در نظر گرفته شده است. کارشناسان شکستن قرنطین در ایران را ناشی از پیامدهای ناگوار اقتصادی می‌دانست. فکر کنم در این روزها برای اکثر کشورها و سازمان‌های جهان، انسان پس از اقتصاد مطرح می‌شود. قرنطین می‌توانست با تمام دشواری‌هایش جان انسان‌ها را نجات دهد؛ اما در بدل، اقتصاد کشورها و سازمان‌ها را کرونازده می‌کرد، از این‌رو، اکثر تصامیم مربوط به قرنطین در بعضی از کشورها، از جمله ایران با پیامدهای اقتصادی سبک و سنگین می‌شد تا جان و صحت انسان. قرنطین باعث می‌شد که چرخ کارخانه‌ها بایستد. عدم قرنطین، ماشین اقتصاد را فعال نگه می‌داشت و چرخ زنده‌گی پیر مرد یا پیر زنی را متوقف می‌کرد. با این وجود، کارگزاران اما چرخ کارخانه‌ها را می‌خواستند و حیات انسان در لابلای چرخ کارخانه‌ها گم شده بود. مدت‌ها است انسانیت زیر دندان‌های چرخ ماشین‌های صنعتی خرد و خمیر شده است؛ اما ما فقط در شرایط کرونایی بهتر توانستیم درکش کنیم.

اکنون پس از یک سال، بار دیگر کرونا نام‌ونشانش را به رخ ما کشیده است. روزانه انسان‌های زیادی می‌میرند. اکنون بهتر است، دوباره آهنگ فرهاد دریا را زمزمه کنیم و از گشت‌وگذارهای بی‌مورد جلوگیری کنیم. پارسال نان خشک سهم آدم‌های مستحق نشد. امیدوارم امسال دسترخوان ملی فقرا را فراموش نکند.

دکمه بازگشت به بالا