دانش‌آموز صنف نهم: درس و مشقم را نگیر…

سمیه صبا، متعلم صنف ۹

می‌شود فردا بروم مکتب، استاد بیاید، دوباره بلند شوم و سرتخته بروم؟ می‌شود از من سوال کند؟ کارخانه‌گی‌ام را ببیند؟ تشویقم کند‌؟ سرزنشم کند‌؟

استاد! می‌شود دوباره صدایم بزنید؟ استاد دق آورده‌ام، دل‌تنگ روزهایی هستم که لحظه‌شماری می‌کردم برای زده شدن زنگ تفریح. کاش بیش‌تر نگاه‌تان می‌کردم، کاش صدای‌تان ‌را خوب گوش می‌دادم. کاش آن‌قدر نگاه‌تان می‌کردم که حالا صورت‌تان در خاطرم می‌بود. استاد… چرا سرزنشم نمی‌کنید؟ چرا هیچ‌ کسی نمی‌گوید سمیه! بلند شو، برو مکتب ناوقت شده. من و کتاب‌هایم از نگاه کردن به ‌طرف هم‌دیگر خسته‌ایم.

استاد! می‌شود از من امتحان بگیرید؟ می‌شود نمره‌ام را بلند سر صف‌مان بگویید؟ می‌شود بگویید سمیه زیاد شوخی نکن؟ می‌شود بخندید طرفم، ببینید؟ می‌شود دوباره بیایید سر تخته، تاریخ، ساعت و مضمون را بنویسید؟ می‌شود دوباره روی کتابچه‌ام بنویسید «آفرین» و ستاره بدهید؟ می‌شود یکی بیاید بیدارم کند و بگوید: «سمیه! تا چه ‌وقت می‌خوابی؟ صبح شده، نمی‌خواهی مکتب بروی؟»

 می‌شود دوباره کنار هم‌صنفانم بنشینم، بنشینم روی چوکی خودم؟ می‌شود بگویید سمیه چارت بیار، بگویید سمیه بیا سر تخته درس گذشته را تشریح کن؟ چرا مدیر ما زنگ نمی‌زند به مادرم تا بگوید سمیه چرا به مکتب نمی‌آید، سمیه غیرحاضر شد؟ چرا معلمانم بیگانه شدند؟ چرا هیچ‌ کسی نیست تا صدایش کنم استاد؟ یعنی این‌قدر بی‌کس شده‌ام که کسی از خواب بیدارم نمی‌کند؟ چرا هیچ‌کسی صدای گریه‌ام را نمی‌شنود؟ چرا وقتی از مکتب بیرون شدم، مدیر عصبانی نشد؟ چرا نگفت به اجازه کی بیرون شدی، کجا می‌روی، بیا داخل مکتب؟ چرا به ‌خاطر دخترم کسی حاضر نمی‌شود درسم بدهد؟ می‌شود بیدارم کنید؟ می‌شود بگویید خواب بود؟ می‌شود یکی بیاید و بگوید سمیه گریه نکن، بگوید کارخانه‌گی داری، چرا کارهای خانه‌گی‌ات را انجام نمی‌دهی؟ چرا ‌کسی نیست تا همراهش مکتب بروم و چرا امتحانم را نمی‌گیرید؟ چرا جمعه تمام نمی‌شود. پس شنبه کی می‌رسد؟ درست یادم هست که روز چهارشنبه ارزیابی ریاضی داشتیم. خُب من که خواندم، درس‌های ریاضی را یاد گرفتم. منتظرم چهارشنبه شود و استاد داخل صنف شود. من که در چوکی روبه‌روی استاد و ردیف اول نشسته‌ام، استاد صدایم بزند سمیه بیا سر تخته، مارکر را بگیرم و روی تخته بنویس.

من پشت استرس ارزیابی هم دق آورده‌ام، پشت نگاه استاد.

دلتنگ شب‌های امتحانم، دلتنگ شب‌هایی‌ که تا صبح کارخانه‌گی می‌کردم. چطور مکتبم را گرفتند؟ چرا دورم کردید از هم‌صنفی‌هایم، از استادانم، از چوکی‌ام و از کتاب‌هایم؟

به امید رونق و شکوفایی معارف و تحصیلات عالی در افغانستان

دکمه بازگشت به بالا